سالها پیش از این

سالها پیش از این
زیر یک سنگ ، گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم ، همین
یک کمی خاک که دعایش
پَر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را در آن کاشت
خاک را
توی دست خود وَرز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پَر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاکِ خوشبختم
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم؟!
دیدگاه ها (۲)

یه کاروان گل لاله ، تو موج شیون و نالهرفتن از این خاک ، به س...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

فردا فردا کردن

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. عضلات بازوی تهیونگ...

#چند پارتی تهیونگ و ات پارت 2 دسته گل کوچکی که از دو شب قبل ...

#حکایت_قدیمی مردی هر شب به درگاه خدا دعا می‌کرد و می‌گفت:«خ...

قم، پیش از تو فقط شهری بودو پس از تو، روایت شد...روزی که کار...

🌸حرف بزن...اما طوری حرف بزن که بدانی خدایت راضی است و به تو ...

ماه من غصه چرا ؟!آسمان را بنگرکه هنوزبعدِ صدها شب و روزمثل آ...

از #جنگ نترسیدچون #خدا زورش از همه بیشترهامام خمینی :ما #آمر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط