{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم.

بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم.
بزرگ و زیبا شده بود.به او گفتم:
کبریت هایت کو می خواهم این سرزمین را به آتش بکشانم.
خنده تلخی زد و گفت:
کبریت هایم را نخریدند حالا سالهاست که دارم تنم را می فروشم..
دیدگاه ها (۱)

دیشب گل دختری با گوشی باباش این کلیپ برام فرستاده 😍دختر کوچو...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

part ۷

پارت ۲۵

پارت۴:نمیدونم چقدر گذشته بود ولی با صدای مینهو پشت در اتاق ب...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

### پارت ۱۰ (پایان): میراثِ نور در قابِ خاطراتسه سال. انگار ...

عشق معشوق ویو کوک نمی دونم چرا هر چی زنگ می زنم جواب نمیده ش...

Hiاومدم با یه تکپارتیبا کمی کمک از هوش مصنوعی امیدوارم خوشتو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط