بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم.
بعد از سالها دختر کبریت فروش را دیدم.
بزرگ و زیبا شده بود.به او گفتم:
کبریت هایت کو می خواهم این سرزمین را به آتش بکشانم.
خنده تلخی زد و گفت:
کبریت هایم را نخریدند حالا سالهاست که دارم تنم را می فروشم..
بزرگ و زیبا شده بود.به او گفتم:
کبریت هایت کو می خواهم این سرزمین را به آتش بکشانم.
خنده تلخی زد و گفت:
کبریت هایم را نخریدند حالا سالهاست که دارم تنم را می فروشم..
- ۱.۷k
- ۰۹ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط