part ۷
ماریا:بیا دختر
آناستازیا:منم رفتم وسط یکم غر دادم و آمدم دوباره نشستم ولی ماریا هنوز داشت میرقصید یه نوشیدنی که درصد الکلش کم بود گرفتم و دیدم یکی کنار ماریا هست و داره باهاش میرقصه یه خنده گوشه لبم نشست
ویو ماریا
داشتم میرقصیدم که یهو دستی رو کمرم احساس کردم وقتی برگشتم گفت :به به چه خانم زیبایی تنها آمدید؟
یکم که نگاش کردم خیلی مرد جذابی بود
ولی خب بازم خودم کشیدم کنار به طوری که دستش از روی کمرم افتاد و گفتم یکم فاصله بگیر ، و نه با دوستم آمدم
گفت: اوه باشه باشه
یکم ازم فاصله گرفت و گفت میتونم اسمتون رو بدونم؟
گفتم ماریا هستم و شما؟
گفت:اوه چه اسم زیبایی منم نیک هستم خوشبختم
ماریا:همچنین
و به رقصیدن ادامه دادم دیدم داره نگام میکنه
گفتم آدم ندیدی
نیک: آدم که چرا ، ولی خوشگلشو ندیدم
ماریا:خندیدم و یکم مکث کردم و گفتم این همه دختر چرا آمدی اینجا
نیک:چون تو با بقیه فرق داشتی(چشمک میزنه)
ماریا:آهان
با هم دیگه داشتیم میرقصیدیم که گفت میشه دوست دخترم شی؟
ماریا:تعجب کردم و گفتم هعی هعی آروم جلو برو ما هنوز همون نمیشناسیم
نیک:خندیدم و گفتم باشه
حداقل میشه شماره تون رو داشته باشم
ماریا:گفتم باشه ولی من گوشیم پیش دوستمه که یهو یه کارت از توی جیبش در آورد و گفت پس من شمارمو میدم
کارت و گرفتم و فهمیدم توی شرکت کار میکنه
که یاد آناستازیا افتادم
و به نیک گفتم بیا بریم به دوستم معرفیت کنم و رفتیم پیش آناستازیا
ویو آناستازیا
همینجوری توی حال خودم بودم که دیدم ماریا با همون مرده که داشت باهاش میرقصید آمد پیشم
ماریا:آنی جونم ایشون نیک هستن و نیم ایشون آناستازیا هست
آناستازیا:خوشبختم ، باهاش دست دادم وقتی دستمو گرفت گفت اگه رفیقم تو رو ببینه ازت خوشش میاد دقیقا تایپ خودشی
آناستازیا:هانن؟؟
نیک:هیچی
ماریا:آنی میدونی نیک داخل شرکت کار میکنه
آناستازیا:خب؟؟؟
ماریا:خب میتونم بهش در مورد کار توی شرکت بگم
آناستازیا:عالی میشه
ویو مایکی
رفتم داخل که دیدم نیک داره الکل میخوره و با خودم گفتم باز امشب بساط داریم با این رفتم سمتش که یهو یکی به گوشیم زنگ زد شماره ناشناس بود
جواب دادم که گفت فکر کردی میتونی فرار کنی ایندفعه تیر خورد به دستت دفعه بعد مستقیم توی قلبت میخوره
خندیدم و فهمیدم جک بود گفتم اگه میتونی بزن البته دفعه بعدی وجود نداره چون ایندفعه من اون تیر رو میزنم
گوشی رو قطع کردم
رفتم دیدم که نیم پیش دو تا دختر وایستاده
گفتم باز این شروع کرد مرتیکه لاسو
نشستم تا بیاد و بلاخره شازده پیداش شد
گفتم خوش گذشت یکی بست نبود رفتی سراغ دوتا که گفت نه داداش این فرق داره خیلی خوشگل بود بهش گفتم دوست دخترم میشی
مایکی:چی گفت؟؟
نیک:گفت هعی های آروم تر جلو برو هنوز تازه با هم آشنا شدیم
مایکی:خندیدم و گفتم چه انتظاری داشتی که بگه وایییی اره
نیک:حالا تو آنقدر نخند
مایکی:باشه (دوباره خندید)
نیک: اتفاقا یه رفیق خیلی زیبا هم داشت دقیقا تایپ تو
مایکی:با خنده گفتم تو اول به فکر خودت باش بعد به فکر من بعدشم از کجا معلوم که تایپ من باشه؟؟؟
ویو آناستازیا
ماریا:باهاش صحبت کنم
آناستازیا:اره
رفتم پیش نیک و گفتم نیک
نیک:هومم
ماریا:ببین آناستازیا رشتش مدیریت هست میشه میشه داخل شرکتت یه کار براش جور کنی
نیک:اره مگه میشه من به تو نه بگم فقط بهش بگو رزومه اش رو برام بفرسته
ماریا:باشه و با خنده رفتم سمت آنی
ماریا:آنی جور شد دختر
آناستازیا:وایی مرسی
ماریا:مگه میشه آنی جونم چیزی بخواد و من انجام ندم
آناستازیا:بوسش کردم و گفتم بیا بریم برقصیم رفتیم وسط
ویو مایکی
داشتم ویسکی میخوردم که چشمم به اون دختره که دم در دیدمش افتاد و به نیک گفتم اون دختره رو نگاه به نظرت چجوری دختریه؟
نیک:اوه اونو میگی ، دختره باحالیه ولی زیاد اجتماعی نیست اسمش آناستازیاست
چیه نکنه عاشقش شدی(میخنده)
مایکی: میشناسیش؟؟
چی میگی دیوونم مگه عاشق اون بشم
نیک:آره رفیق ماریاست بهت که گفتم تایپه
مایکی:نه نیست
نیک:اره معلومه(با خنده)....
ادامه دارد.....
خوشگلا اینم از پارت ۷ ☺️
آناستازیا:منم رفتم وسط یکم غر دادم و آمدم دوباره نشستم ولی ماریا هنوز داشت میرقصید یه نوشیدنی که درصد الکلش کم بود گرفتم و دیدم یکی کنار ماریا هست و داره باهاش میرقصه یه خنده گوشه لبم نشست
ویو ماریا
داشتم میرقصیدم که یهو دستی رو کمرم احساس کردم وقتی برگشتم گفت :به به چه خانم زیبایی تنها آمدید؟
یکم که نگاش کردم خیلی مرد جذابی بود
ولی خب بازم خودم کشیدم کنار به طوری که دستش از روی کمرم افتاد و گفتم یکم فاصله بگیر ، و نه با دوستم آمدم
گفت: اوه باشه باشه
یکم ازم فاصله گرفت و گفت میتونم اسمتون رو بدونم؟
گفتم ماریا هستم و شما؟
گفت:اوه چه اسم زیبایی منم نیک هستم خوشبختم
ماریا:همچنین
و به رقصیدن ادامه دادم دیدم داره نگام میکنه
گفتم آدم ندیدی
نیک: آدم که چرا ، ولی خوشگلشو ندیدم
ماریا:خندیدم و یکم مکث کردم و گفتم این همه دختر چرا آمدی اینجا
نیک:چون تو با بقیه فرق داشتی(چشمک میزنه)
ماریا:آهان
با هم دیگه داشتیم میرقصیدیم که گفت میشه دوست دخترم شی؟
ماریا:تعجب کردم و گفتم هعی هعی آروم جلو برو ما هنوز همون نمیشناسیم
نیک:خندیدم و گفتم باشه
حداقل میشه شماره تون رو داشته باشم
ماریا:گفتم باشه ولی من گوشیم پیش دوستمه که یهو یه کارت از توی جیبش در آورد و گفت پس من شمارمو میدم
کارت و گرفتم و فهمیدم توی شرکت کار میکنه
که یاد آناستازیا افتادم
و به نیک گفتم بیا بریم به دوستم معرفیت کنم و رفتیم پیش آناستازیا
ویو آناستازیا
همینجوری توی حال خودم بودم که دیدم ماریا با همون مرده که داشت باهاش میرقصید آمد پیشم
ماریا:آنی جونم ایشون نیک هستن و نیم ایشون آناستازیا هست
آناستازیا:خوشبختم ، باهاش دست دادم وقتی دستمو گرفت گفت اگه رفیقم تو رو ببینه ازت خوشش میاد دقیقا تایپ خودشی
آناستازیا:هانن؟؟
نیک:هیچی
ماریا:آنی میدونی نیک داخل شرکت کار میکنه
آناستازیا:خب؟؟؟
ماریا:خب میتونم بهش در مورد کار توی شرکت بگم
آناستازیا:عالی میشه
ویو مایکی
رفتم داخل که دیدم نیک داره الکل میخوره و با خودم گفتم باز امشب بساط داریم با این رفتم سمتش که یهو یکی به گوشیم زنگ زد شماره ناشناس بود
جواب دادم که گفت فکر کردی میتونی فرار کنی ایندفعه تیر خورد به دستت دفعه بعد مستقیم توی قلبت میخوره
خندیدم و فهمیدم جک بود گفتم اگه میتونی بزن البته دفعه بعدی وجود نداره چون ایندفعه من اون تیر رو میزنم
گوشی رو قطع کردم
رفتم دیدم که نیم پیش دو تا دختر وایستاده
گفتم باز این شروع کرد مرتیکه لاسو
نشستم تا بیاد و بلاخره شازده پیداش شد
گفتم خوش گذشت یکی بست نبود رفتی سراغ دوتا که گفت نه داداش این فرق داره خیلی خوشگل بود بهش گفتم دوست دخترم میشی
مایکی:چی گفت؟؟
نیک:گفت هعی های آروم تر جلو برو هنوز تازه با هم آشنا شدیم
مایکی:خندیدم و گفتم چه انتظاری داشتی که بگه وایییی اره
نیک:حالا تو آنقدر نخند
مایکی:باشه (دوباره خندید)
نیک: اتفاقا یه رفیق خیلی زیبا هم داشت دقیقا تایپ تو
مایکی:با خنده گفتم تو اول به فکر خودت باش بعد به فکر من بعدشم از کجا معلوم که تایپ من باشه؟؟؟
ویو آناستازیا
ماریا:باهاش صحبت کنم
آناستازیا:اره
رفتم پیش نیک و گفتم نیک
نیک:هومم
ماریا:ببین آناستازیا رشتش مدیریت هست میشه میشه داخل شرکتت یه کار براش جور کنی
نیک:اره مگه میشه من به تو نه بگم فقط بهش بگو رزومه اش رو برام بفرسته
ماریا:باشه و با خنده رفتم سمت آنی
ماریا:آنی جور شد دختر
آناستازیا:وایی مرسی
ماریا:مگه میشه آنی جونم چیزی بخواد و من انجام ندم
آناستازیا:بوسش کردم و گفتم بیا بریم برقصیم رفتیم وسط
ویو مایکی
داشتم ویسکی میخوردم که چشمم به اون دختره که دم در دیدمش افتاد و به نیک گفتم اون دختره رو نگاه به نظرت چجوری دختریه؟
نیک:اوه اونو میگی ، دختره باحالیه ولی زیاد اجتماعی نیست اسمش آناستازیاست
چیه نکنه عاشقش شدی(میخنده)
مایکی: میشناسیش؟؟
چی میگی دیوونم مگه عاشق اون بشم
نیک:آره رفیق ماریاست بهت که گفتم تایپه
مایکی:نه نیست
نیک:اره معلومه(با خنده)....
ادامه دارد.....
خوشگلا اینم از پارت ۷ ☺️
- ۴۲۵
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط