Hi
Hi
اومدم با یه تکپارتی
با کمی کمک از هوش مصنوعی
امیدوارم خوشتون بیاد
«هنوز حرفهام تموم نشده»
نسیم خنکی بین درختها میپیچید و منظرهی روبهرو نفسگیر بود. هیونجین کنارم ایستاده بود و با تعجب به طبیعت اطراف نگاه میکرد.
لبخند زدم و گفتم: «زیباست، نه؟»
سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. «خیلی… نمیدونستم ایران اینقدر زیباست.»
چند لحظه به منظره نگاه کردم، بعد آرام گفتم: «ولی از تو قشنگتر نیست.»
با تعجب نگاهم کرد و خندید. «واقعاً؟ چرا؟»
شانه بالا انداختم. «چون تو زیبایی و جذابیت بیش از حدی داری.»
خندهاش آرامتر شد. چند ثانیه ساکت ماند و بعد پرسید: «این حرفها رو به همه میزنی یا فقط به من؟»
لبخند زدم. «من فقط به زیباترین مرد جهان میگم که اونم تویی.»
هیونجین سرش را پایین انداخت و خندید. «پس اگه من زیباترین مرد جهانم، تو چی هستی؟»
با شیطنت جواب دادم: «خودت باید انتخاب کنی.»
نگاهش برای لحظهای روی چشمهایم ثابت ماند.
«میدونی…» صدایش آرام شده بود. «همهی مردهای زیبا مثل من با شخصیت و بااحترام نیستن.»
لبخندم عمیقتر شد. «همین چیزهاست که باعث میشه دوستت داشته باشم. زیباییت، جذابیتت، شخصیتت… همهچیت.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد یک قدم نزدیکتر آمد و با لبخندی آرام گفت: «اگه قرار باشه قلبم رو به کسی بدم، دوست دارم خودم با پای خودم سمتش بیام.»
قلبم تندتر زد.
هیونجین ادامه داد: «و راستش… فکر کنم همین الان دارم میام.»
چشمهایم گرد شد.
«من…»
خندید. «یااا…! فقط یه جملهی عاشقانه گفتم، قرار نبود اینطوری قلبتو از کار بندازم!»
دستم را گرفت تا تعادلم را حفظ کنم.
«حالا چشماتو باز کن…»
با صدایی آرامتر اضافه کرد:
«من هنوز حرفام تموم نشده.»
و من همانجا، در دنیای خودم، رسماً ذوب شدم. 🫠❤️🔥
اومدم با یه تکپارتی
با کمی کمک از هوش مصنوعی
امیدوارم خوشتون بیاد
«هنوز حرفهام تموم نشده»
نسیم خنکی بین درختها میپیچید و منظرهی روبهرو نفسگیر بود. هیونجین کنارم ایستاده بود و با تعجب به طبیعت اطراف نگاه میکرد.
لبخند زدم و گفتم: «زیباست، نه؟»
سرش را به نشانهی تأیید تکان داد. «خیلی… نمیدونستم ایران اینقدر زیباست.»
چند لحظه به منظره نگاه کردم، بعد آرام گفتم: «ولی از تو قشنگتر نیست.»
با تعجب نگاهم کرد و خندید. «واقعاً؟ چرا؟»
شانه بالا انداختم. «چون تو زیبایی و جذابیت بیش از حدی داری.»
خندهاش آرامتر شد. چند ثانیه ساکت ماند و بعد پرسید: «این حرفها رو به همه میزنی یا فقط به من؟»
لبخند زدم. «من فقط به زیباترین مرد جهان میگم که اونم تویی.»
هیونجین سرش را پایین انداخت و خندید. «پس اگه من زیباترین مرد جهانم، تو چی هستی؟»
با شیطنت جواب دادم: «خودت باید انتخاب کنی.»
نگاهش برای لحظهای روی چشمهایم ثابت ماند.
«میدونی…» صدایش آرام شده بود. «همهی مردهای زیبا مثل من با شخصیت و بااحترام نیستن.»
لبخندم عمیقتر شد. «همین چیزهاست که باعث میشه دوستت داشته باشم. زیباییت، جذابیتت، شخصیتت… همهچیت.»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد یک قدم نزدیکتر آمد و با لبخندی آرام گفت: «اگه قرار باشه قلبم رو به کسی بدم، دوست دارم خودم با پای خودم سمتش بیام.»
قلبم تندتر زد.
هیونجین ادامه داد: «و راستش… فکر کنم همین الان دارم میام.»
چشمهایم گرد شد.
«من…»
خندید. «یااا…! فقط یه جملهی عاشقانه گفتم، قرار نبود اینطوری قلبتو از کار بندازم!»
دستم را گرفت تا تعادلم را حفظ کنم.
«حالا چشماتو باز کن…»
با صدایی آرامتر اضافه کرد:
«من هنوز حرفام تموم نشده.»
و من همانجا، در دنیای خودم، رسماً ذوب شدم. 🫠❤️🔥
- ۷۵
- ۱۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط