THE DIFFERENCE
p30
_ غلط کردم.. عشقم اروممم تروخدا
× دست به من نزن ... اتتتتتت
+ بله
× بیا با من بالا ... این میخوره منو
_ من؟
× اره
_ وا😐
مامانم خیلی خوابش میومد..
درحدی که نمیتونست درست راه بره
بابام براید استایل بغلش کرد..
× هیننن... بزارم زمین
_ الان میخوری زمین گوز میشی
× گوز خودتی
+ بیا مامان اتاق دوتاتون یکیه
نمیخواستم زیاد پیش بابام باشم..
+ من برم دیگه
و سریع اومدم پایین
+ اخیش.. در رفتم
" ساعت ۳:۱۸ صبح"
جونگکوکی ویو:
میخواستم یکم با آسا حرف بزنم..
میخواستم ببینم بیداره یا نه..
اروم وارد اتاقش شدم..
برخلاف تصورم رو تخت بدون پتو نشسته بود..
کتاب میخوند..
ولی لباس خوابش خیلی باز بود «میزارم عکسشو»
تا منو دید.. با خجالت پتو رو سینه هاش کشید
@ اینجا چیکار میکنی
~ خب اومدم باهات حرف بزنم
@ لازم نکرده ساعت سه صبح بیای باهام حرف بزنی...برو بیرون
~ نمیتونم با دخترم حرف بزنم؟ حالا هر ساعت که باشه
@ گفتم برو بیرون *بلند*
~ هیییشش.. بقیه بیدار میشن
@ نمیری بیرون؟
~ دخترم.. من...
@ من دخترت نیستم
~ پس چی؟
@ تو بابام نیستی.. اگه بابام بودی چرا برام پدری نکردی هان؟ *بغض*
~ من.. من واقعا متاسفم نمیخواستم اونجوری بشه
@ ولی شد.. شد.. حالا میخوای چیکار کنی؟ نازمو بکشی؟ برو.. برو نمیخوام ببینمت *بغض*
~ بزار بگم ببخشید.. بزار بگم خونه بدون تو جهنمه... بزار بگم هرروز دارم با رامی دعوا میکنم.. بزار بگم هرروز خودمو جر میدم بیام کمپانی ببینمت ولی خانم مین نمیزاره.. بزار بگم..
@ *گریه* بزار منم بگم ازت متنفرم.. بزار منم بگم وقتی میدیدم با مین سو میری بیرون... براش همه چی میخری و بزرو برای من یه بطری اب میخری خیلی وحشتناکه.. بزار بگم تو درک نمیکنی من چه حسی داشتم چون مامان جون و بابا جون «مامان و بابای جونگکوک» بین تو و عمو جونگهیون فرق نمیزاشتن چون اونا ادمای خوبی بودن «تو واقعیت اسم برادر بزرگ جونگکوک جونگهیونه» ولی تو مثل یه سنگدل بودی.. بزار یبار دیگه بگم ازت متنفرم جئون جونگکوک ... بزار بپرسم چرا با همه دخترا و دختربچه ها خوب بودی ولی من نه؟ بزار بپرسم اگه با دخترا مشکل داشتی چرا با بقیه و مامان خوب بودیییی *گریه*
~ م.من..
@ گمشو بیرون *جیغ و گریه*
~ با.باشه اروم.. ر.رفتم
_ غلط کردم.. عشقم اروممم تروخدا
× دست به من نزن ... اتتتتتت
+ بله
× بیا با من بالا ... این میخوره منو
_ من؟
× اره
_ وا😐
مامانم خیلی خوابش میومد..
درحدی که نمیتونست درست راه بره
بابام براید استایل بغلش کرد..
× هیننن... بزارم زمین
_ الان میخوری زمین گوز میشی
× گوز خودتی
+ بیا مامان اتاق دوتاتون یکیه
نمیخواستم زیاد پیش بابام باشم..
+ من برم دیگه
و سریع اومدم پایین
+ اخیش.. در رفتم
" ساعت ۳:۱۸ صبح"
جونگکوکی ویو:
میخواستم یکم با آسا حرف بزنم..
میخواستم ببینم بیداره یا نه..
اروم وارد اتاقش شدم..
برخلاف تصورم رو تخت بدون پتو نشسته بود..
کتاب میخوند..
ولی لباس خوابش خیلی باز بود «میزارم عکسشو»
تا منو دید.. با خجالت پتو رو سینه هاش کشید
@ اینجا چیکار میکنی
~ خب اومدم باهات حرف بزنم
@ لازم نکرده ساعت سه صبح بیای باهام حرف بزنی...برو بیرون
~ نمیتونم با دخترم حرف بزنم؟ حالا هر ساعت که باشه
@ گفتم برو بیرون *بلند*
~ هیییشش.. بقیه بیدار میشن
@ نمیری بیرون؟
~ دخترم.. من...
@ من دخترت نیستم
~ پس چی؟
@ تو بابام نیستی.. اگه بابام بودی چرا برام پدری نکردی هان؟ *بغض*
~ من.. من واقعا متاسفم نمیخواستم اونجوری بشه
@ ولی شد.. شد.. حالا میخوای چیکار کنی؟ نازمو بکشی؟ برو.. برو نمیخوام ببینمت *بغض*
~ بزار بگم ببخشید.. بزار بگم خونه بدون تو جهنمه... بزار بگم هرروز دارم با رامی دعوا میکنم.. بزار بگم هرروز خودمو جر میدم بیام کمپانی ببینمت ولی خانم مین نمیزاره.. بزار بگم..
@ *گریه* بزار منم بگم ازت متنفرم.. بزار منم بگم وقتی میدیدم با مین سو میری بیرون... براش همه چی میخری و بزرو برای من یه بطری اب میخری خیلی وحشتناکه.. بزار بگم تو درک نمیکنی من چه حسی داشتم چون مامان جون و بابا جون «مامان و بابای جونگکوک» بین تو و عمو جونگهیون فرق نمیزاشتن چون اونا ادمای خوبی بودن «تو واقعیت اسم برادر بزرگ جونگکوک جونگهیونه» ولی تو مثل یه سنگدل بودی.. بزار یبار دیگه بگم ازت متنفرم جئون جونگکوک ... بزار بپرسم چرا با همه دخترا و دختربچه ها خوب بودی ولی من نه؟ بزار بپرسم اگه با دخترا مشکل داشتی چرا با بقیه و مامان خوب بودیییی *گریه*
~ م.من..
@ گمشو بیرون *جیغ و گریه*
~ با.باشه اروم.. ر.رفتم
- ۱۵.۶k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط