پارت سه
پارت سه
سه سال قبل
سونی: مامانیی داری چیکار..... مامان چیکار میکنی؟( عصبانی )
مگه نگفتم دیگه قمار نکن( عربده )
مامان: دختر چی داری میگی،اینا بدهکار های بابات هستن، تو اینجا چیکار میکنی برو داخل اتاقت
کوک: شما که گفتین دختر ندارین( پوز خند )
سونی: تو کی هستی،برو بیرون
کوک: یا پول رو میدین....یا میبرمش
مامان: من..... نمیشه بیشتر وقت بدین( گریه )
سونی: مامان گریه نکن به خاطر این عوضی،برو بیرونننن( داد )
کوک: زبون دراز،ببرینش
ویو سونی
چندتا بادیگارد با هیکل های گنده اومدن منو به زور بردن هرچی داد زدم ولم نکردن
خونه ی کوک
سونی: ولم کنن
کوک: بابات مرده،میدونستی؟
سونی: تو....تو کشتیش
کوک: بیخیال ادم بدی بود همیشه قمار میکرد حقش مرگ بود،مامانت هم داره از اینجا میره بهش پول دادم...ولت کردو رفت..همه رفتن
سونی یقه ی کوک رو گرفت
سونی: ازت متنفرم( جیغ و گریه )
نویسنده
هرروز دعوا میکردن و به اجبار ازدواج کردن،ولی عاشق همدیگه شدن،ولی پسر هنوز بد اخلاق بود»
زمان حال
روز امتحان
سونی برای اینکه با کوک سوار یه ماشین نشه با اتوبوس رفت
مدرسه
کوک سونی رو دید رفت سمتش دستشو گرفت و گفت بیا دفتر( عصبانی )
سونی رفت همراه کوک توی دفتر ولی کسی نبود فقط خودشون بودن
کوک سونی رو چسبوند به دیوار
کوک: چه غلطی میکنی،ها( عربده )
سونی: اینجا مدرسه هست،ولم کن( بغض )
کوک با دستاش گلوی سونی رو گرفت،سونی نمیتوست نفس بکشه
کوک بلاخره ولش کرد
کوک: اگر امتحانت رو بد بگیری......
کوک رفت بیرون سونی فوراً از اونجا رفت بیرون و به سمت سرویس رفت داشت گریه میکرد که چند نفر از دخترا اومدن ولی سونی رو ندیدن
دختره: سونی رو میشناسید مطمئنم جونکوک دوستش داره،و امروز امتحانش رو عالی میگیره،بلاخره زن استاد هست
دختره دومی: هعییی من عاشق استاد کوک هستم
چطور بود؟
سه سال قبل
سونی: مامانیی داری چیکار..... مامان چیکار میکنی؟( عصبانی )
مگه نگفتم دیگه قمار نکن( عربده )
مامان: دختر چی داری میگی،اینا بدهکار های بابات هستن، تو اینجا چیکار میکنی برو داخل اتاقت
کوک: شما که گفتین دختر ندارین( پوز خند )
سونی: تو کی هستی،برو بیرون
کوک: یا پول رو میدین....یا میبرمش
مامان: من..... نمیشه بیشتر وقت بدین( گریه )
سونی: مامان گریه نکن به خاطر این عوضی،برو بیرونننن( داد )
کوک: زبون دراز،ببرینش
ویو سونی
چندتا بادیگارد با هیکل های گنده اومدن منو به زور بردن هرچی داد زدم ولم نکردن
خونه ی کوک
سونی: ولم کنن
کوک: بابات مرده،میدونستی؟
سونی: تو....تو کشتیش
کوک: بیخیال ادم بدی بود همیشه قمار میکرد حقش مرگ بود،مامانت هم داره از اینجا میره بهش پول دادم...ولت کردو رفت..همه رفتن
سونی یقه ی کوک رو گرفت
سونی: ازت متنفرم( جیغ و گریه )
نویسنده
هرروز دعوا میکردن و به اجبار ازدواج کردن،ولی عاشق همدیگه شدن،ولی پسر هنوز بد اخلاق بود»
زمان حال
روز امتحان
سونی برای اینکه با کوک سوار یه ماشین نشه با اتوبوس رفت
مدرسه
کوک سونی رو دید رفت سمتش دستشو گرفت و گفت بیا دفتر( عصبانی )
سونی رفت همراه کوک توی دفتر ولی کسی نبود فقط خودشون بودن
کوک سونی رو چسبوند به دیوار
کوک: چه غلطی میکنی،ها( عربده )
سونی: اینجا مدرسه هست،ولم کن( بغض )
کوک با دستاش گلوی سونی رو گرفت،سونی نمیتوست نفس بکشه
کوک بلاخره ولش کرد
کوک: اگر امتحانت رو بد بگیری......
کوک رفت بیرون سونی فوراً از اونجا رفت بیرون و به سمت سرویس رفت داشت گریه میکرد که چند نفر از دخترا اومدن ولی سونی رو ندیدن
دختره: سونی رو میشناسید مطمئنم جونکوک دوستش داره،و امروز امتحانش رو عالی میگیره،بلاخره زن استاد هست
دختره دومی: هعییی من عاشق استاد کوک هستم
چطور بود؟
- ۱۵۹
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط