{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نـفـرتــ

نـفـرتــ
#𝑯𝒂𝒕𝒆
#𝑷𝒂𝒓𝒕:⁶
م.ک نگاه مشکوکی به جونگکوک‌ انداخت.

م.ک: هنوز نه بزار لیا پیدا کنم بعد به هردو نفرتون غذا میدم.

جونگکوک‌ از اینکه به لیا بیشتر از اون توجه می‌شد اعصبانی قاشقشو کوبید به بشقاب و باعث شد تا بشقاب کمی ترک برداره، مارلین با دیدن این واکشن کوک گفت.

م.ک: چرا این‌جوری میکنی؟

جونگکوک‌ از پشت میز بلند شد و بدون اینکه به مادرش جواب بده سالن غذاخوری رو ترک کرد.

ویو لیا
دستمو گذاشتم روی دهنم تا صدای هق هقم در نیاد، تو اون تاریکی یاد حرفای جونگکوک‌ افتادم، یعنی موش و سوسک های بچه خوار اینجا زندگی میکنن؟
گریم شدت گرفت ،با رد شدن چیزی از روی پام جیغ تو گلویی کشیدم و خودمو به در انباری بیشتر فشوردم

+ کسی اون بیرون نیست؟

این انباری فاصله‌ ی زیادی با عمارت داشت بعید بود تا کسی صدامو بشنوه، این‌بار صدای گریه هام بلند شده بود.
ب‌.ک: کی تو انباریه؟
با شنیدن صدای پدرم از جام بلند شدم.

+ بابایی اینجا خیلی تاریکه من میترسم.

ب.ک: لیا دخترم تویی؟ اون تو چیکار می‌کنی؟

با صدای موش هایی که داشتن بهم نزدیک تر می‌شد دوباره زدم زیر گریه.

+ بابایی از اینجا منو بیار بیرون

با بالا پایین شدن در انباری فهمیدم میخواد باز بشه.
ب.ک: لیا برو عقب.

می‌ترسیدم، دو قدم برداشتم به عقب، چشمامو‌ محکم بستم، کاش الان خرسی اینجا بود، با وجود اون عروسک‌ احساس امنیت میکردم، با باز شدن در انباری و دیدن پدرم توی چهار چوب رفتم سمتش و خودمو انداختم توی بغلش

+بابا اینجا خیلی ترسناکه میشه از اینجا بریم.

از روی زمین بلندم کرد و منو با خودش به سمت داخل عمارت بود،،، با وارد شدنمون مامان با دیدن نگران اومد سمتمون

م.ک: لیا کجا بودی؟

جونگکوک‌ از بالای پله ها داشت به من نگاه میکرد، نمی‌خواستم بگم تقصیر جونگکوک بود که من تو اون انباری زندانی شدم.

ب.ک: تو انباری زندانی شده بوده.

چشمای مامان گرد شد
.
م.ک: چی تو انباری؟

پدر منو گذاشت روی زمین و مادر با عصبانیت جونگکوک‌ رو صدا کرد.

م.ک: جونگکوک‌... جونگکوک‌

جونگکوک‌ با صورتی بی تفاوت و خونسرد از پله ها اومد پایین.
کوک: بله چیزی شده؟

مامان دست به کمر رفت سمت جونگکوک‌

م.ک: لیا رو تو فرستادی تو انباری.

خواستم بگم نه کار جونگکوک‌ نبوده که خود جونگکوک‌ زودتر از من گفت.

کوک: راه کار خودم بود اون گفت بیا بازی کنیم منم گفتم باشه.

اخمای مامان توهم رفت.

م.ک: اما تو گفتی که نمی‌دونی لیا گذاشت.

جونگکوک‌ نگاهشو داد به من.

کوک: دروغ گفتم و درضمن من از قصد لیا رو تو انباری‌ زندانی کردم.
_______
ادامه دارد..
دیدگاه ها (۰)

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟓 + میشه بریم توی حیاط بازی کنیم؟خواستم ب...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒 وسط برگه از شدت فشار مداد مشکی سوراخ ش...

نـفـرتــ#𝑯𝒂𝒕𝒆#𝑷𝒂𝒓𝒕: 𝟏 به دوربرش نگاه میکرد و دنبال  من می‌گذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط