{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

او استکان چایی خود را نخورد و رفت
بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی
تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات
یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت

گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!
در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت

یعنی به قدر چای هم ارزش...؟نه بی خیال
او استکان چایی خود را نخورد و رفت
دیدگاه ها (۲۶)

دو ســه خط شــعر نوشتم کـه تـو آغاز شویبیش از ایــن غنچه نما...

از جاده ی احساس تو ، از درد نوشتماز یک دل غمگین، دل یک مرد ن...

گـفـتـه بـودم مـی روی دیـدی عـزیـزم آخـرش !سـهـم مـا از عـشـ...

روزی از راه آمدم اینجا،ساعتش را درست یادم نیستدیدم انگار دوس...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد روی پیست دو و ...

او استکان چایی خود را نخورد و رفتبغض مرا به دست غزل ها سپرد ...

او استکان چایی خود را نخورد و رفت بغض مرا به دست غزل ها سپر...

او استکان چایی خود را نخورد و رفتبغض مرا به دست غزل ها سپرد ...

کافه دست خط 4

او استکان چایی خود را نخورد و رفتبغض مرا به دست غزل ها سپرد ...

او استکان چایی خود را نخورد و رفتبغض مرا به دست غزل ها سپرد ...

او استکان چایی خود را نخورد و رفتبغض مرا به دست غزل ها سپرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط