{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او استکان چایی خود را نخورد و رفت

او استکان چایی خود را نخورد و رفت
بغض مرا به دست غزل ها سپرد و رفت

گفتم نرو ! بمان ! قسم ات می دهم ولی
تنها به روی حرف خودش پا فشرد و رفت

گفتم که صد شمار بمان تا ببینم ات
یک خنده کرد و تا عدد دَه شمرد و رفت

گفتم که بی تو هیچم و او گفت بی نه با!
در بیت اخرین غزلم دست برد و رفت

یعنی به قدر چای هم ارزش...؟نه بی خیال
او استکان چایی خود را نخورد و رفت
دیدگاه ها (۱)

گل من با که نشستی که مرا یادت رفت از نگاهم چه سبب فرصت دیدار...

دختر که باشی...دختر، زودتر راه می رود زودتر به تکلم می افتد...

نه سراغی ، نه سلامی...خبری می خواهمقدر یک قاصدک از تو اثری م...

خدایا ....آدم‌های خوب سر راهمان بگذار ...حس بسیار خوبیستهنگا...

پارت: 1 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*نیم ساعت بعد، روی پیست دو و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط