{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•انتقام•

•انتقام•
پارت هشتاد و پنجم✞︎🖤
دیانا: لبام و رو لبای ارسلان گزاشتم و با لذت لبای همو میبوسیدیم که ی دفعه چرخ و فلک دوباره شروع کرد به حرکت ارسلان افتاد رو صندلی منم روش...صدای مهراب اومد که میگفت...
مهراب: این بدبختا ی بار عین آدم نتونستن عاشقانه رفتار کنن...
دیانا: همون موقع صدای پانیذ بلند شد که با مسخره بازی میخوند...
پانیذ: عروس چقد قشنگه دوماد چقد مشنگه...
مهدیس: دوماد مشنگ نیس مارمولکهه
دیانا: منو ارسلانم با بغضی که از سر خوشحالی تو چشامون بود میخندیدیم...
_
•5سال بعد•
مهراب: ببین عمو جون این باباتو میبینی قبلا زن داشته اسمشم نیکا بوده...
ارسلان: مهراب خفه شو برادر من‌‌‌...
متین: گاوی؟ نیکا که زن منه؟
ارسلان: نیکا جای خواهر منه‌...
دیانا: مهراب نیام بزنم دهنتو پر خون کنماا چی تو مغز اون بچه میکنی بیتا مامان جان بیا پیش خودم....
ارسلان: بچها رضا و پانیذ رفتن لب دریا گفتن ماهم بیایم....
دیانا: این چه مسافرتیه که پانیذ و رضا باید تنها باشن ولی منو ارسلان باید شما اسکلارو تحمل کنیم...
مهدیس: عزیزم از خداتم باشه...
مهراب: قدر نمیدونه دیگه...
نیکا: متین میبینی چی میگه انگار ما مزاحمیم..
متین: شوخی میکنه...
اتوسا: امیرررر گشنمهههه...
امیر: عزیزم الان میریم پیش بچها لب دریا ی چیزی میخوریم..‌.
__
دیانا: رفتیم روی ماسه ها نشستیم روبه دریا
رضا گیتارشو اورده بود
ارسلان کنارم نشست و به دریا خیره شد
سرمو گزاشتم روی شونه ارسلان و
با هم خیره شدیم به دریا
صدای گیتار رضا بلند شد
و غرق ارامش شدیم بیتا روی شن ها میدوید
و مهراب دنبالش میکرد
اتوسا و امیرم با هم داشتن خوراکی میخوردن مسخره بازی در میوردن
و پانیذم با لذت به گیتار زدن رضا نگاه میکرد همون موقع متین و نیکا هم داشتن قدم میزدن اینکه همه خوشحال بودن منو خیلی خوشحالتر میکرد دستای ارسلان تو دستام قفل شد و توی اون دوتا تیله مشکیش گم شدم اروم در گوشم گفت...
ارسلان: میدونی خوشبختی یعنی چی؟
دیانا: سرمو به نشونه نه نشون دادم‌‌‌...
ارسلان: اینکه همیشه مال من باشی‌‌...
دیانا: اروم لبمو روی لبش قرار دادم بوسه ی کوتاهی زدم و دوباره سرمو رو شونش گزاشتم و غرق دریا شدم شاید بهتره بگم غرق آرامش....

پارت اخر رمان انتقام امیدوارم خوشتون بیاد بنظرتون رمان جدیدو امشب شروع کنم یا فردا؟ 💞💓💗💖💘💝💟
دیدگاه ها (۴۹)

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت" پارت " 41 ""ویو جئون آنجلینا" ...

Novel panleo ♡ #part⁶³ ♡『 leoreza 』نگاه عاجزانه اش رو بهم دو...

۹۰ لایک و ۱۲۰ کام و ۳۰ بازنشر ۱۰ فالوکم کم میخوام لایک هارو ...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁹فنجون قهوه‌ش از دستش افتاده بود و دست...

محو زیبایی او پارت ۴۳ویو رزا با درد زانو به خودم میپیچیدم! ک...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

My professorChapter:2Part:118سئول | ساعت ۲۲:۳۷شب سردتر از هم...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕𝟒ویو نیا...

Part.2

name:𝓣𝓱𝓮 𝓢𝓹𝓵𝓮𝓷𝓭𝓸𝓻 𝓸𝓯 𝓟𝓲𝓰𝓶𝓮𝓷𝓽 𝓲𝓷 𝓽𝓱𝓮 𝓓𝓪𝓻𝓴𝓷𝓮𝓼𝓼.Season:¹.part:¹...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط