Enemys Embrsce [ part 39 ]
به سمت یه میز رفتیم.
لیام صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم و بعد خودش کنارم نشست.
چند دقیقه گذشته بود.
لیام مشغول صحبت راجب کار با افراد دور میز بود و من حوصلم سر رفته بود.
نگاهمو اطراف چرخوندم.
زنی که داشت به سمت ما میومد توجهم رو جلب کرد.
لباسی جذب و مشکی پوشیده بود و موهای بلندش رو روی شونش ریخته بود.
صندلی رو عقب کشید و روبه روی من نشست.
با لبخندی پرنگ رو به من و لیام گفت:
^ آقای جانسون! ورود غیر منتظرتون با همراهتون همرو متعجب کرده.
یکی از مرد های کنار لیام گفت:
درسته! خانم رو معرفی نمیکنی؟
لیام ، بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره گفت:
- خانم میلر... دوست دخترمه.
شنیدن این حرف وقتی باهاش چشم تو چشم بودم باعث شد خجالت بکشم.
حتی اگه حرفش واقعی نبوده باشه.
^ خانم میلر.. میتونم بپرسم از کدوم خاندان مافیا هستین. تاحالا اسم "میلر" به گوشم نخورده بود.
+ خب..
یک لحظه دست و پام رو گم کردم. برای این سوال آمادگی نداشتم.
- لایلا! فکر کنم همینقدر برای موضوعِ صحبتِ مهمونها کافی باشه.
یکی دیگه از مرد ها رو به لیام کرد و گفت:
هیچکس با هیچ مقام و منزلتی نتونسته تو رو جذب خودش کنه. خیلی دوست دارم بدونم چی باعث شده از این خانم زیبا خوشت بیاد؟
- اون از تمام دختر هایی که تو زندگیم دیدم سَرتَرِ.
^ اوو... پس باید بیشتر با خانم میلر آشنا شم.
از ظاهر لایلا معلوم بود آدم خوبیه.
اما نمیتونم انقدر زود راجبش تصمیم بگیرم.
پس فقط لبخند زدم و سرمو آروم تکون دادم.
یکی دیگه از مرد ها گفت:
خب، از دومنیک چه خبر؟ شنیدم بعد اینکه انبارش خالی کردی حسابی جوش آورده.
همه خندیدن بجز من ؛ زیر لب تکرار کردم: + دومنیک؟!
- اسم کوچیک فرناندو... دومنیکِ.
سرمو با تعجب به سمت لیام برگردوندم.
چجوری شنید!؟
---
مهمونی عادی میگذشت.
لایلا تنها کسی بود که باهاش هم صحبت شده بودم.
اون دختر یکی از رئسا بود. اما از همین صحبت کوتاه متوجه شدم دختر مهربونی.
مشغول صحبت با لایلا بودم که لیام کمی نزدیکم اومد.
- من میرم بیرون و زودی بر میگردم. همینجا بمون.
+ باشه.
همین که لیام رفت کنجکاویم دو چندان شد.
دوست داشتم جاهای دیگه رو بگردم اما لیام گفته بود نرم.
^ میخوای بریم اطراف رو نشونت بدم؟
+ نه... ممنون.
لبخندی زد.
^ تا قبل اینکه لیام برگرده ، برمیگردیم.
اگر بیشتر لفتش میدادم لیام برمیگشت.
پس بلند شدم و همراهش توی سالن قدم برداشتم.
لایلا داشت راجب مهمونی و ادم های داخل مهمونی صحبت میکرد و من چشمم بین آدمهای سالن میچرخید.
تا اینکه لایلا گفت:
^اون پیرمرد که اون جاست رو میبینی؟!
سرمو برگردوندم.
فرناندو بود...
اما چیزی که بیشتر از دیدنش منو شوکه کرد...
یه چهرهی آشنا ، کنار فرناندو بود.
قلبم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
نه...
امکان نداشت..
خودش بود..
رزالین!
لیام صندلی رو برام عقب کشید تا بشینم و بعد خودش کنارم نشست.
چند دقیقه گذشته بود.
لیام مشغول صحبت راجب کار با افراد دور میز بود و من حوصلم سر رفته بود.
نگاهمو اطراف چرخوندم.
زنی که داشت به سمت ما میومد توجهم رو جلب کرد.
لباسی جذب و مشکی پوشیده بود و موهای بلندش رو روی شونش ریخته بود.
صندلی رو عقب کشید و روبه روی من نشست.
با لبخندی پرنگ رو به من و لیام گفت:
^ آقای جانسون! ورود غیر منتظرتون با همراهتون همرو متعجب کرده.
یکی از مرد های کنار لیام گفت:
درسته! خانم رو معرفی نمیکنی؟
لیام ، بدون اینکه نگاهش رو ازم بگیره گفت:
- خانم میلر... دوست دخترمه.
شنیدن این حرف وقتی باهاش چشم تو چشم بودم باعث شد خجالت بکشم.
حتی اگه حرفش واقعی نبوده باشه.
^ خانم میلر.. میتونم بپرسم از کدوم خاندان مافیا هستین. تاحالا اسم "میلر" به گوشم نخورده بود.
+ خب..
یک لحظه دست و پام رو گم کردم. برای این سوال آمادگی نداشتم.
- لایلا! فکر کنم همینقدر برای موضوعِ صحبتِ مهمونها کافی باشه.
یکی دیگه از مرد ها رو به لیام کرد و گفت:
هیچکس با هیچ مقام و منزلتی نتونسته تو رو جذب خودش کنه. خیلی دوست دارم بدونم چی باعث شده از این خانم زیبا خوشت بیاد؟
- اون از تمام دختر هایی که تو زندگیم دیدم سَرتَرِ.
^ اوو... پس باید بیشتر با خانم میلر آشنا شم.
از ظاهر لایلا معلوم بود آدم خوبیه.
اما نمیتونم انقدر زود راجبش تصمیم بگیرم.
پس فقط لبخند زدم و سرمو آروم تکون دادم.
یکی دیگه از مرد ها گفت:
خب، از دومنیک چه خبر؟ شنیدم بعد اینکه انبارش خالی کردی حسابی جوش آورده.
همه خندیدن بجز من ؛ زیر لب تکرار کردم: + دومنیک؟!
- اسم کوچیک فرناندو... دومنیکِ.
سرمو با تعجب به سمت لیام برگردوندم.
چجوری شنید!؟
---
مهمونی عادی میگذشت.
لایلا تنها کسی بود که باهاش هم صحبت شده بودم.
اون دختر یکی از رئسا بود. اما از همین صحبت کوتاه متوجه شدم دختر مهربونی.
مشغول صحبت با لایلا بودم که لیام کمی نزدیکم اومد.
- من میرم بیرون و زودی بر میگردم. همینجا بمون.
+ باشه.
همین که لیام رفت کنجکاویم دو چندان شد.
دوست داشتم جاهای دیگه رو بگردم اما لیام گفته بود نرم.
^ میخوای بریم اطراف رو نشونت بدم؟
+ نه... ممنون.
لبخندی زد.
^ تا قبل اینکه لیام برگرده ، برمیگردیم.
اگر بیشتر لفتش میدادم لیام برمیگشت.
پس بلند شدم و همراهش توی سالن قدم برداشتم.
لایلا داشت راجب مهمونی و ادم های داخل مهمونی صحبت میکرد و من چشمم بین آدمهای سالن میچرخید.
تا اینکه لایلا گفت:
^اون پیرمرد که اون جاست رو میبینی؟!
سرمو برگردوندم.
فرناندو بود...
اما چیزی که بیشتر از دیدنش منو شوکه کرد...
یه چهرهی آشنا ، کنار فرناندو بود.
قلبم برای چند ثانیه از حرکت ایستاد.
نه...
امکان نداشت..
خودش بود..
رزالین!
- ۵.۸k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط