╭─────────────── 🌊 ───────────────╮
╭─────────────── 🌊 ───────────────╮
✦ پارت ۵۲ ویو آت ✦
╰─────────────── 🌊 ───────────────╯
همه رفتیم سمت رختکن تا لباسهامونو عوض کنیم. چند دقیقه بعد با لباسهای ساحلی برگشتیم. صدای موجها میاومد و نسیم خنک موهامو تکون میداد. انگار برای چند ساعت همهچی رو فراموش کرده بودیم. 🥹🌊🦋
جیا:
ـ بچههاااا بریممم! 😭🌊
آت:
ـ من اول میرممم! 😂
همین که با ذوق دویدم سمت آب، یه موج اومد و مستقیم خورد بهم.
آت:
ـ واااایییی! 😭😂
همه زدن زیر خنده.
ته با خنده نگام کرد:
ـ هنوز وارد آب نشدی، داری غرق میشی؟ 😂
آت:
ـ تههه خفه شو! 😤😂
خم شدم، یه مشت شن برداشتم و پرت کردم سمتش. 🏖️😂
ته:
ـ اوه! شروع کردی؟ 😏
آت:
ـ آره، تازه شروعشه! 😌
ته هم سریع خم شد، یه مشت شن برداشت و سمت من پرت کرد.
آت:
ـ یااااااااا! 😭😂
شنها روی دستم ریخت و از شدت خنده نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
لیام:
ـ بچهها منم هستمااا! 😂
کوک:
ـ پس جنگ شنی رسماً شروع شد! 😂🏖️
جین:
ـ من فقط اومدم دریا، چرا تبدیل شد به میدان جنگ؟ 😭
هانا با اخم نگام کرد:
ـ بعضیا واقعاً بچهان... 🙄
آت:
ـ هانا، تو لازم نیست شرکت کنی. 😐
هانا:
ـ کی گفته میخوام شرکت کنم؟ اصلاً حوصله ندارم مثل تو برای جلب توجه ادا دربیارم. 🙄
آت چند لحظه نگاش کردم.
آت:
ـ جلب توجه؟ من داشتم با بچهها بازی میکردم. تو چرا انقدر حواست به منه؟ 😂
جیا:
ـ اووووه! 😭😂
هانا با حرص نگام کرد.
هانا:
ـ خیلی خودتو خاص میدونی، مگه نه؟
آت:
ـ نه... ولی ظاهراً تو بیشتر از خودم به خاص بودنم فکر میکنی. 😌
کوک:
ـ اووووف! 😂
جیمین:
ـ این یکی خورد به هدف! 😭😂
هانا:
ـ حداقل من مثل تو دنبال این نیستم که همه نگام کنن.
آت:
ـ من که کاری به تو ندارم، ولی تو از وقتی اومدیم فقط داری منو نگاه میکنی. 😂
ته زیر لب خندید.
هانا با عصبانیت چیزی نگفت و صورتشو برگردوند.
جیا:
ـ بچههااا بیخیال! بریم آب! 😭🌊
همه خندیدیم و کمکم سمت آب رفتیم.
چند ثانیه بعد همه شروع کردیم به آب پاشیدن به هم. صدای خندههامون کل ساحل رو برداشته بود و برای یه لحظه هیچکس به چیزی جز همون لحظه فکر نمیکرد. ✨🌊💜
𐙚 ـــــــــــــــــــــــــــــ 𐙚
╭─────────────── 💜 ───────────────╮
✦ ویو ته ✦
╰─────────────── 💜 ───────────────╯
آت وسط آب ایستاده بود و با خنده دنبال بقیه میکرد. موهای خیسش روی صورتش ریخته بود و خودش حتی حواسش نبود چقدر از ته دل میخنده.
چند لحظه فقط نگاهش کردم...
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
نمیدونستم چرا دیدنش توی این حال، یه حس عجیبی توی دلم میانداخت. شاید چون خیلی وقت بود اینقدر راحت و بیدغدغه ندیده بودمش... 🥹💜🦋
سریع خودمو جمع کردم و صداش زدم:
ته:
ـ آت، اونجا وایسا!
آت:
ـ چرا؟ 🤨
ته:
ـ یه چیزی روی سرت افتاده. 😂
آت:
ـ چییی؟! 😳
همین که دست برد روی سرش، خندیدم و یه مشت آب پرت کردم روش.
آت:
ـ تهههههه! 😭😂
ته:
ـ گول خوردی! 😂
آت:
ـ باشه... خودت خواستی! 😤
این بار یه موج بزرگ اومد و هر دومون رو خیس کرد.
آت چند ثانیه مات نگام کرد، بعد زد زیر خنده.
آت:
ـ دیدی؟ تقاص کارتو گرفتی! 😂
ته:
ـ این موج بود، نه تو!
آت:
ـ مهم اینه من بردم. 😌✨
لبخند زدم و سرمو تکون دادم.
ته:
ـ باشه، تو بردی... فعلاً. 😏
آت:
ـ فعلاً؟! 😳😂
قبل از اینکه جوابش رو بدم، صدای جیا از دور بلند شد:
جیا:
ـ آت بیاااا عکس بگیریم! 📸💕
آت:
ـ الان میاممم!
آت رفت سمت جیا و بقیه هم پشت سرش جمع شدن.
کوک:
ـ همه لبخند! 😁
جین:
ـ یک... دو... سه!
📸✨
یه عکس دستهجمعی گرفتیم؛ موهامون خیس شده بود و همه از خنده نمیتونستیم درست ژست بگیریم.
آت با دیدن عکس لبخند زد.
آت:
ـ این عکسو حتماً نگه میدارم. 😂💜
ته:
ـ فقط امیدوارم عکس من خوب افتاده باشه.
آت با خنده نگام کرد:
آت:
ـ تو؟! 😂
همه دوباره زدن زیر خنده و منم نتونستم جلوی خندهمو بگیرم.
ته:
ـ خیلی بامزهای، آت. 😑😂
آت:
ـ میدونم. 😌✨
چند لحظه بعد دوباره به آت نگاه کردم.
همون لبخند همیشگی روی صورتش بود؛ انگار حرفهای هانا حتی نتونسته بود حال خوبشو خراب کنه.
اسلاید دوم لباس ساحل آت
اسلاید سوم لباس دریا آت
✦ پارت ۵۲ ویو آت ✦
╰─────────────── 🌊 ───────────────╯
همه رفتیم سمت رختکن تا لباسهامونو عوض کنیم. چند دقیقه بعد با لباسهای ساحلی برگشتیم. صدای موجها میاومد و نسیم خنک موهامو تکون میداد. انگار برای چند ساعت همهچی رو فراموش کرده بودیم. 🥹🌊🦋
جیا:
ـ بچههاااا بریممم! 😭🌊
آت:
ـ من اول میرممم! 😂
همین که با ذوق دویدم سمت آب، یه موج اومد و مستقیم خورد بهم.
آت:
ـ واااایییی! 😭😂
همه زدن زیر خنده.
ته با خنده نگام کرد:
ـ هنوز وارد آب نشدی، داری غرق میشی؟ 😂
آت:
ـ تههه خفه شو! 😤😂
خم شدم، یه مشت شن برداشتم و پرت کردم سمتش. 🏖️😂
ته:
ـ اوه! شروع کردی؟ 😏
آت:
ـ آره، تازه شروعشه! 😌
ته هم سریع خم شد، یه مشت شن برداشت و سمت من پرت کرد.
آت:
ـ یااااااااا! 😭😂
شنها روی دستم ریخت و از شدت خنده نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
لیام:
ـ بچهها منم هستمااا! 😂
کوک:
ـ پس جنگ شنی رسماً شروع شد! 😂🏖️
جین:
ـ من فقط اومدم دریا، چرا تبدیل شد به میدان جنگ؟ 😭
هانا با اخم نگام کرد:
ـ بعضیا واقعاً بچهان... 🙄
آت:
ـ هانا، تو لازم نیست شرکت کنی. 😐
هانا:
ـ کی گفته میخوام شرکت کنم؟ اصلاً حوصله ندارم مثل تو برای جلب توجه ادا دربیارم. 🙄
آت چند لحظه نگاش کردم.
آت:
ـ جلب توجه؟ من داشتم با بچهها بازی میکردم. تو چرا انقدر حواست به منه؟ 😂
جیا:
ـ اووووه! 😭😂
هانا با حرص نگام کرد.
هانا:
ـ خیلی خودتو خاص میدونی، مگه نه؟
آت:
ـ نه... ولی ظاهراً تو بیشتر از خودم به خاص بودنم فکر میکنی. 😌
کوک:
ـ اووووف! 😂
جیمین:
ـ این یکی خورد به هدف! 😭😂
هانا:
ـ حداقل من مثل تو دنبال این نیستم که همه نگام کنن.
آت:
ـ من که کاری به تو ندارم، ولی تو از وقتی اومدیم فقط داری منو نگاه میکنی. 😂
ته زیر لب خندید.
هانا با عصبانیت چیزی نگفت و صورتشو برگردوند.
جیا:
ـ بچههااا بیخیال! بریم آب! 😭🌊
همه خندیدیم و کمکم سمت آب رفتیم.
چند ثانیه بعد همه شروع کردیم به آب پاشیدن به هم. صدای خندههامون کل ساحل رو برداشته بود و برای یه لحظه هیچکس به چیزی جز همون لحظه فکر نمیکرد. ✨🌊💜
𐙚 ـــــــــــــــــــــــــــــ 𐙚
╭─────────────── 💜 ───────────────╮
✦ ویو ته ✦
╰─────────────── 💜 ───────────────╯
آت وسط آب ایستاده بود و با خنده دنبال بقیه میکرد. موهای خیسش روی صورتش ریخته بود و خودش حتی حواسش نبود چقدر از ته دل میخنده.
چند لحظه فقط نگاهش کردم...
یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
نمیدونستم چرا دیدنش توی این حال، یه حس عجیبی توی دلم میانداخت. شاید چون خیلی وقت بود اینقدر راحت و بیدغدغه ندیده بودمش... 🥹💜🦋
سریع خودمو جمع کردم و صداش زدم:
ته:
ـ آت، اونجا وایسا!
آت:
ـ چرا؟ 🤨
ته:
ـ یه چیزی روی سرت افتاده. 😂
آت:
ـ چییی؟! 😳
همین که دست برد روی سرش، خندیدم و یه مشت آب پرت کردم روش.
آت:
ـ تهههههه! 😭😂
ته:
ـ گول خوردی! 😂
آت:
ـ باشه... خودت خواستی! 😤
این بار یه موج بزرگ اومد و هر دومون رو خیس کرد.
آت چند ثانیه مات نگام کرد، بعد زد زیر خنده.
آت:
ـ دیدی؟ تقاص کارتو گرفتی! 😂
ته:
ـ این موج بود، نه تو!
آت:
ـ مهم اینه من بردم. 😌✨
لبخند زدم و سرمو تکون دادم.
ته:
ـ باشه، تو بردی... فعلاً. 😏
آت:
ـ فعلاً؟! 😳😂
قبل از اینکه جوابش رو بدم، صدای جیا از دور بلند شد:
جیا:
ـ آت بیاااا عکس بگیریم! 📸💕
آت:
ـ الان میاممم!
آت رفت سمت جیا و بقیه هم پشت سرش جمع شدن.
کوک:
ـ همه لبخند! 😁
جین:
ـ یک... دو... سه!
📸✨
یه عکس دستهجمعی گرفتیم؛ موهامون خیس شده بود و همه از خنده نمیتونستیم درست ژست بگیریم.
آت با دیدن عکس لبخند زد.
آت:
ـ این عکسو حتماً نگه میدارم. 😂💜
ته:
ـ فقط امیدوارم عکس من خوب افتاده باشه.
آت با خنده نگام کرد:
آت:
ـ تو؟! 😂
همه دوباره زدن زیر خنده و منم نتونستم جلوی خندهمو بگیرم.
ته:
ـ خیلی بامزهای، آت. 😑😂
آت:
ـ میدونم. 😌✨
چند لحظه بعد دوباره به آت نگاه کردم.
همون لبخند همیشگی روی صورتش بود؛ انگار حرفهای هانا حتی نتونسته بود حال خوبشو خراب کنه.
اسلاید دوم لباس ساحل آت
اسلاید سوم لباس دریا آت
- ۱.۰k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط