رمان گناهکار قسمت نهم (753)

کتابخانه نودهشتیا
گناهکار
fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
ماشینش نشسته بود سرش بانداژ شده و دست و پاشم شکسته بود. بردیمش تو اون مرد آرشام بود که همون روز از زبون داییم شنیدم
دو هفته هم توی بیمارستان بستری بوده.
میون حرفش پریدم و گفتم چرا آقای سعیدی همچین کاری کرد؟ منظورم اینه آرشام رو واسه چی برده بود خونش؟
نگاهم کرد، چند لحظه بی حرف و با معنا.
بذار اونا رو خود آرشام برات بگه فقط تا همین جاشو چون سوال کردی و است تعریف کردم کم کم حالش بهتر شد. بیتا هر از گاهی بهمون سر می زد. چون پزشکی میخوند به آرشام خیلی کمک کرد. به کمک استادش و راهنماییهای اون آرشام حافظشو به دست آورد.
ولی بازم همیشه به غم مبهم توی چشماش بود که هیچ کس ازش سر در نمیاورد و برای ای .....
صدای بی بی رو تشخیص دادم نگاهم چرخید سمت چپ داشت با مهناز خانم حرف میزد. نگاه هر سه شون سرخ و بارونی بود.
از روی صندلی بلند شدم و رفتم سمتشون چی شد بی بی؟
بی بی مهربون نگاهم کرد و دستمو گرفت. رفت سمت صندلی و توی همون حالت هن هن کنان گفت ای مادر بذار بشینم. نفسم دیگه بالا
نمیاد بس که روی پا ایستادم
نشست روی صندلی بری به آبمیوه باز کرد و داد دستش. دستش
بی بی پیر شی مادر
مهناز خانم و لیلی جونم کنارش نشستن مهناز خانم با دستمال نم چشماشو گرفت:
دلم کباب شد به خدا خودمم مادرم داغ دیدم بهش حق میدم ولی چه کنم که طاقت ندارم.
بی بی که نفسش تازه شده بود همون طور که اشکاشو پاک میکرد گفت تا ما رو دید فهمید واسه چی اومدیم. دخترش همه چی رو واسش گفته بود. به احترام موی سفیدم بلند حرف نزد بهش گفتم به زیارتی که رفتم به خدای بالا سر که شاهده اگه بدونم پسرت به
زندگی بر می گرده حتی به درصد باشه خودم واسش نذر میکنم به حق فاطمه ی زهرا شفا پیدا کنه. دکتر شم اونجا بود.
گریه می کرد با هق هق چادرشو گرفت توی صورتش و گفت دکتر گفت بچش دیگه بر نمی گرده به چیزایی هم گفت که من سر در نیاوردم ولی آب پاکی رو ریخت روی دست هممون مادره زار میزد میگفت بخش دو شب بعد از تصادف اومده به خوابش گفته مادر همون شبی که هراسون از خواب پریدم و یادته؟ مادرش میگفت با اینکه خواب بود ولی این قدر به واقعیت شبیه بود که انگار پسرم واقعا کنارم نشسته میگفت بچش بهش گفته من دیگه پیشتون بر نمی گردم همون شب با رویا عهد کردم تنهاش ندارم نمی خوام که برگردم
چون همه ی رویای من همین جاست.
بی بی با گریه خودشو تکون میداد منم همپاشون اشک میریختم کنارش نشستم و سرمو توی دستام گرفتم.
بی بی با دستمال اشکاشو پاک کرد و گفت بازم مادرش دلش رضا نمیشه میگه بچمه جگر گوشمه واسش هزار تا آرزو داشتم نمی تونم تن ورزیدش رو تیکه تیکه کنم بازم باهاش حرف زدم دلداریش دادم گفتم منم داغ دیدم بچه ها مو خدا ازم گرفت ولی بازم تو کلم به خودش بود.
بی بی سکوت کرد. هیچ کس حرف نمی زد سکوت بدی بخش رو پر کرده بود که مهناز خانم گفت: وقتی دیدیم دیگه هیچی نمی گه برگشتیم ولی معلوم بود چون مادر به جون بخش بسته است. خیلی بهش وابسته بود دل سنگ با ضحه هاش آب می شد.
دیدگاه ها (۰)

part 10

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.29 (روایت از زبان ا.ت...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

ادامه پارت ۳۳^_^

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

**Part *_شرکت_هر پنج نفرشون در شرکت قدم برمی‌داشتن و کارکنان...

#پارت_4من (با لبخند کمرنگ): «دیگه دیر نمی‌کنی؟»کوک خندید و م...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط