کودکی از خدا پرسید:

کودکی از خدا پرسید:
تو چی میخوری؟
چی میپوشی؟
کجا ساکنی!؟

#وخدا آرام بر دل کودک زمزمه کرد...
غصه بندگانم را میخورم...
عیب بندگانم را میپوشم...
در قلب شکسته بندگانم ساکنم...
دیدگاه ها (۱)

مادر جان…چه غریبانه از این دنیا رفتی،چه مظلومانه دردهایت را ...

جنگل نفرین شده پارت ۲۲

#یا_علی جان... ❤️#نام تو که می‌آید، #دل آرام می‌گیرد؛#انگار ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت چهل‌وششم 𓆪 🖤🥀اتاق در سکوت فرو رفته بود.اسما ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ایوان پرسید:«چی شده؟»پاندورا به تصویر خیره...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_19فصل دهم | سؤا...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

پارت ۵ | غریبه‌ی آشناآراد آرام از پله‌ها بالا رفت.هلیا پشت س...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۲ | «مهمان ناخوانده‌تر» ج...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت نهمکتابخانه برای چند ثانیه کامل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط