{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_19

فصل دهم | سؤال ساده

— فکر کنم قبل این که بیایم اینجا من اومده بودم.
هیچ‌کس حرف نزد.
صدای باران پشت پنجره آرام‌تر شده بود، اما خانه هنوز همان حس سنگین و عجیبی را داشت.
فلیکس اولین کسی بود که سکوت را شکست.
— کی؟
هیونجین جواب نداد.
فلیکس دوباره پرسید:
— کی اومدی اینجا؟
هیونجین به کف اتاق نگاه کرد.
— یادم نیست.
هان آهسته گفت:
— یعنی واقعاً هیچ‌چی یادت نیست؟
هیونجین سرش را تکان داد.
— فقط تکه‌هایی ازش یادمه.
لی‌نو جلو آمد.
— چه تکه‌هایی؟
هیونجین چند ثانیه فکر کرد.
— بارون.
مکث.
— این راهرو.
بعد نگاهش روی فلیکس ثابت ماند.
— و تو.
فلیکس چیزی نگفت.
هیونجین ادامه داد:
— تو جلوی پنجره ایستاده بودی.
فلیکس اخم کرد.
— بازم همون پنجره؟
— آره.
— چی می‌گفتم؟
هیونجین آرام جواب داد:
— نمی‌دونم.
هان گفت:
— پس این خاطره‌ای که داری، بیشتر شبیه تریلره تا خاطره.
سونگمین نگاهش کرد.
— هان.
— خب راست می‌گم.
چان دستش را روی شانه‌ی هیونجین گذاشت.
— سعی کن همه‌چیز رو از اول بگی.
هیونجین نفس عمیقی کشید.
— فکر کنم اون شب تنها اومده بودم.
چان ابرو بالا انداخت.
— تنها؟
— آره.
— چرا؟
— نمی‌دونم.
لی‌نو گفت:
— چه ساعتی؟
هیونجین برای چند لحظه چشم‌هایش را بست.
— نزدیک نیمه‌شب.
هان آهسته گفت:
— البته.
چانگبین به او نگاه کرد.
— چی البته؟
— چون این خونه سوزنش رو نیمه شب گیر کرده
هیونجین ادامه داد:
— در رو باز کردم...
صدایش کمی آهسته‌تر شد.
— دقیقاً همین در.
همه به در کوچک روی دیوار نگاه کردند.
همان دری که حالا بسته بود.
فلیکس پرسید:
— این در؟
هیونجین سر تکان داد.
— آره.
— مطمئنی؟
— نه.
مکث.
— ولی حسش رو یادمه.
فلیکس نزدیک در رفت.
دستش را روی چوب سرد آن گذاشت.
— داخلش چی بود؟
هیونجین جواب داد:
— نمی‌دونم.
فلیکس برگشت.
— حتی اینم یادت نیست؟
— نه.
هان آرام گفت:
— پس برای چی این‌قدر مطمئنی قبلاً اینجا بودی؟
هیونجین چیزی نگفت.
چند ثانیه بعد...
صدای تق کوچکی آمد.
همه برگشتند.
ساعت روی دیوار...
۰۰:۳۲
بود.
اما عقربه‌ی ثانیه‌شمار تکان خورد.
یک قدم جلو.
بعد یکی دیگر.
۰۰:۳۳
سونگمین گفت:
— این بار جلو رفت.
لی‌نو گفت:
— یعنی داره به ما یه چیزی می‌گه.
هان آهسته جواب داد:
— یا می‌خواد اعصابمون رو بیشتر خرد کنه.
چان به ساعت خیره شد.
— بی‌خیالش.
بعد رو به هیونجین کرد.
— ادامه بده.
هیونجین گفت:
— وقتی وارد شدم، کسی خونه نبود.
فلیکس پرسید:
— هیچ‌کس؟
— هیچ‌کس.
— ولی صدای آدم می‌شنیدی؟
هیونجین مکث کرد.
— آره.
همه منتظر ماندند.
— صدای قدم.
لی‌نو فوراً پرسید:
— صدای همون قدم‌هایی که امشب شنیدیم؟
هیونجین آرام سر تکان داد.
— آره.
هان زمزمه کرد:
— پس این صدا واقعاً مال امشب نیست...
هیونجین نگاهش کرد.
— نه.
بعد آرام‌تر گفت:
— من قبلاً هم شنیدمش.
چان پرسید:
— کجا؟
— همین‌جا.
هیونجین به راهرو اشاره کرد.
— قدم‌ها از پله‌ها بالا اومدن.
— بعد؟
— من دنبالشون رفتم.
چانگبین گفت:
— تو واقعاً شجاعی.
هان سریع گفت:
— یا بی‌احتیاط.
چانگبین به او نگاه کرد.
— تو اگه بودی چیکار می‌کردی؟
هان بدون مکث گفت:
— فرار.
سونگمین گفت:
— حداقل صادق بود.
لبخند کوتاهی روی صورت چند نفر نشست.
اما هیونجین هنوز جدی بود.
— وقتی به آخر راهرو رسیدم...
نگاهش دوباره روی پنجره افتاد.
— فلیکس رو دیدم.
فلیکس آرام گفت:
— من؟
— آره.
— تنهایی؟
— آره.
— داشتم چی کار می‌کردم؟
هیونجین کمی مکث کرد.
— به بیرون نگاه می‌کردی.
— بارون می‌اومد؟
— خیلی شدید.
فلیکس دستش را روی شیشه گذاشت.
— بعد چی شد؟
هیونجین گفت:
— صدات کردم.
فلیکس برگشت.
— و؟
— تو برگشتی.
— چی گفتی؟
هیونجین اخم کرد.
— یادم نیست.
— یه کلمه هم نه؟
— نه.
فلیکس چند لحظه نگاهش کرد.
بعد گفت:
— یه سؤال ساده.
هیونجین چیزی نگفت.
— وقتی من برگشتم و تو منو دیدی...
فلیکس مکث کرد.
— من رو می‌شناختی؟
هیونجین برای اولین بار جواب را خیلی سریع نداد.
نگاهش روی صورت فلیکس ماند.
بعد گفت:
— فکر کنم...
مکث.
— آره.
هان زیر لب گفت:
— فکر کنم؟
هیونجین به او نگاه نکرد.
— مطمئن نیستم.
فلیکس آرام پرسید:
— پس چرا گفتی حس می‌کنی منو از قبل می‌شناختی؟
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط