پارت 117

*از دید امی*
*از وقتی این اتفاقا افتاده بود درست غذا نمیخوردم و از وقتی خبر حاملگی اون دختر رو شنیدم بجز آب به چیزی لب نزده بودم ، بدنم خیلی ضعیف شده و حتی توان بلند کردم چیزایی که یکم سنگین بود رو نداشتم ، کارلوس مدام سراغ پدرش رو میگرفت و میگفت دلتنگ پدرشه و من هیچ جوابی نداشتم و در عوض میگفتم چند روز دیگه قراره بری پیش عمو مایکل *
*کارلوس طبقه ی پایین بود و با اسباب بازی هاش بازی میکرد و منم اخرین کلمه های نامه م رو تموم کردم و کاغذ رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم ، رفتم پایین ، به کارلوس نزدیک شدم و محکم بغلش کردم *

امیلی : مامانی خیلی دوستت داره کارلوس

کارلوس : منم مامانی رو خیلی زیاد دوست دارم

*پیشونیش رو بوسیدم و لبخند زدم *

امیلی : مامانی میره حموم کنه باشه ؟ .. تو هم با اسباب بازی هات بازی کن

کارلوس : مامانی میشه بعد از اینکه حموم کردی توهم باهام بازی کنی

*بغض گلوم رو گرفت *

امیلی : باشه ..

*به سختی لبخند زدم ، این آخرین باری بود که لبخند نورانی پسرم رو می دیدم ، رفتم تو حموم و جلوی آینه وایستادم ، به خودم نگاه کردم *

امیلی : کارلوس ... متاسفم که تنهات میزارم .. متاسفم که مادر خوبی نبودم ...

*اشکام سرازیر شد *

امیلی : اگه من برم برای همه بهتره ... اینجری دیگه عزی از کارلوس فاصله نمیگیره ... مگه من چی براش کم گذاشتم !

*مشت زدم به آینه و خورده های اینه روی زمین ریخت و پاهام رو زخمی کرد ، بی اهمیت تیکه ای از آینه ی خورد شده رو برداشتم و توی وان پر از آب رفتم *

امیلی : از صمیم قلبم دوستتون دارم پسرم ... و عشق زندگیم ...

*چشم هام رو بستم و ....*

*از دید عزی *
*خیلی خوشحال بودم ، یه عروسک بزرگ برای کارلوس و یه دسته گل برای امی گرفته بودم و سمت خونه میرفتم ، همین که در خونه رو باز کردم کارلوس رو دیدم که کنار کاناپه نشسته بود و با اسباب بازی هاش بازی میکرد ، با دیدنم دوید سمتم *

کارلوس : بابایی !

*زانو زدم و وقتی کارلوس پرید بغلم محکم تو آغوشم گرفتمش *

کارلوس : بابایی خیلی دلم برات تنگ شده بود

عزرائیل: بابایی هم خیلی دلتنگ شازده کوچولوش بود .. ببخشید که دیر کردم دیگه تو و مامانت رو تنها نمیزارم هیچ وقت

*پیشونی کارلوس رو بوسیدم و چشم هام اطراف چرخید ولی امی نبود *

کارلوس : بابایی این برا منه ؟

*به عروسک خرسی بزگ نگاه کردم و لبخند زدم *

عزرائیل: اره برای گل پسرمه

*کارلوس با خوحالی عروسک رو بغل کرد *

کارلوس: مرسی بابایی ..

عزرائیل: خواهش میکنم فرشته کوچولوی بابا ... مامانی کجاست ؟

کارلوس : مامانی گفت میره حموم کنه بعدش هم باهام بازی کنه ...

*وقتی اینو گفت دسته گل از دستم افتاد و سریع از جام بلند شدم ، ترس عجیبی داشتم ، دستام از ایترس میلرزید *

عزرائیل: نه نه خواهش میکنم چیزی که فکر میکنم نباشه

*وارد اتاق شدم و سریع در زدم *

عزرائیل: امی عزیزم ... میشه یه دقیقه حرف بزنیم ...

*صدام از استرس میلرزید *

عزرائیل: میدونم ازم عصبانی ولی لطفاً یه فرصت بهم بده

*هیچ صدایی نمیومد ، محکم تر در زدم *

عزرائیل: امی داری نگرانم میکنی خواهش میکنم جواب بده !

*نمیتونستم جلوی استرس و اضطراب رو بگیرم *

عزرائیل: من الان میام داخل !

*محکم به در تنه زدم و در باز شد ، با دیدن صحنه ی روبه روم چشم هام گشاد شد و تموم بدنم یخ زد *
*شیشه خورده های آینه روی زمین پخش بود و امی توی وان آب و خون بود *

عزرائیل: امی !!!

*با دستای لرزون صورت رنگ پریده ش رو لمس کردم *

عزرائیل: امی یه چیزی بگو !!؟ ... خواهش میکنم بگو که شوخی میکنی ! امی !!!

*اشک هام بی اختیار سرازیر شد *

عزرائیل: خواهش میکنم چشماتو وا کن ! بهم سیلی بزن ! سرم غر بزن ولی خواهش میکنم چشم هات رو باز کن !!! ... این نمیتونه اتفاق بیوفته ...

کارلوس : بابایی ...

*برگشتم و پشت سرم کارلوس با چشم های پر از اشک وایستاده بود و لباسش رو چنگ میزد *

عزرائیل: پسرم نترس هسچ اتفاقی برای مامانت نمیوفته .. مامانت قویه

*امیلی رو براید استایل بغل کردم و درحالی که اشک هام سرازیر بود سعی میکردم به کارلوس اطمینان خاطر بدم *

عزرائیل: هیچی نمیشه مامانی حالش خوبه ..‌.

*پرش زمانی ، درمانگاه سلطنتی *
*روی صندلی نشسته بودم و سرم رو بین دستام گرفته بودم ، پدر کارلوس رو آروم میکرد و الان سه ساعت بود که رافائل هنوز پیش امی بود و هیچ خبری از حال امی نداشتم *
دیدگاه ها (۸۰)

پارت 186

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❻-«همون روز وقتی پیش...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.11 (روایت از زبان ...

پارت ۱۴

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

وقتی یهو.... | p.2 (حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به...

{ عشق بی پایان}پارت:۱اوهههه با اینکه این کتاب رو ۱۰۰۰۰۰ بار ...

پارت ۱۰

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 52 "" ویو پارک جیمین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط