.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۱۶۴→

بچه پرروی خسیس!!حالا مثلا چی میشه من یه ذره به سیمای گیتارت دست بزنم؟!ایش!!

ناخواسته اخمی روی پیشونیم نقش بسته بود!!به دیوارروبروم خیره شدم ورفتم توفکر...

ارسلان چرابا شقایق اونجوری رفتارمی کنه؟!مگه شقایق مدیرعامل شرکتش نیست؟!مگه خودش نگفت که نصف سهام اون شرکت مال شقایقه؟!پس چرا اینجوری سرش دادمی زنه وشقایقم هیچی نمی گه؟!یعنی شقایق واقعادخترنیست؟!یعنی دورازچشم ارسلان که دوست پسرشه،بایکی دیگه...؟!!

به قیافش نمی خورداین کاره باشه...درسته یه ذره همچین جلف بودولی بهش نمی خورد ازاوناش باشه!!!

نگاهم وازدیوارروبروم گرفتم ودوختم به ارسلان...کلافه وعصبی زل زده بودبه یه نقطه نامعلوم...بدجورتوفکربود!!

خیلی دلم می خواست دلیل سردرگمی ارسلان وبدونم وبفهمم شقایق کیه وچرا ارسلان ازش متنفره ولی می دونستم که اگه ازش بپرسم بهم هیچی نمی گه...این ارسلانی که کنارم نشسته همون گودزیلای بی ریخت دختربازشلخته اس که قبلا بودوهیچ تغییرم نکرده!!!

ازجام بلندشدم وروبه ارسلان گفتم:من دیگه میرم...خداحافظ!!

هیچی نگفت...هیچی!!حتی ازجاش بلندنشدبدرقه ام کنه!!پسره بی ادب اصلا مهمون نوازی بلدنیست...ازساعت ۷ تا الان عین کلفت دارم کار میکنم اون وقت حالا که دارم میرم حتی حاضرنیست بیادتادم درخونه خودش بدرقه ام کنه!!!

نگاهی بهش انداختم...هنوزم زل زده بودبه همون نقطه قبلی وتوفکربود!!اصلا گمون نکنم شنیده باشه من چی بهشگفتم!!!

مرده شورت وببرن که هم کَری هم بی ادب هم شلخته!!!

روم وازش برگردوندم وازاتاق خارج شدم...به سمت در رفتم وازخونه اش بیرون اومدم!!!

خسته وکلافه به سمت خونه خودم رفتم ودروبازکردم...مانتو و مقنعه ام ودرآرودم وشوتشون کردم روی مبل وگوشی وکلیدارو هم روی میزانداختم...به سمت اتاق رفتم روی تخت ولوشدم...چشمام وبستم وبه ثانیه نکشیدکه خوابم برد...

**********

روزبعدخسته وکوفته به خونه خودم رفتم ولباسای دانشگاهم وعوض کردم...یه شلوار بگ راحتی پوشیدم بایه تیشرت اسپرت...یه شال مشکیم انداختم سرم وگوشی وکلیدخونه خودم وخونه ارسلان وبرداشتم واز خونه خارج شدم...

ای توروحت ارسلان خره...توکه دیشب دیدی دست پختم چقدافتضاحه...خب همون دیشب بهم می گفتی دیگه نمی خوادبیای واسم غذادرست کنی.منم شیک ومجلسی می گفتم باشه وهمه چی تموم می شد!!نه من هرروزبعدازدانشگاه مثل کلفتامیومدم واست غذادرست کنم ونه تومجبورمی شدی به من کمک کنی!!

به سمت خونه ارسلان رفتم وکلیدوانداختم توقفل ودروبازکردم...کفشام ودرآوردم و واردخونه شدم...چشمام روی یه جفت چشم مشکی ثابت موند!!منقل به دست جلوی آشپزخونه وایساده بودوبه من نگاه می کرد.

این اینجاچه غلطی می کنه؟!مگه قرارنبود الان شرکت باشه ومن بیام واسش غذابپزم؟!
دیدگاه ها (۰)

سناریو و وانشات توکیو ریونجرز مجازات_یک_ماهه#سناریو─────────...

دهه هفتادی بودن....

چند پارتی Pat : 1اسم : وقتی بهت سیلی میزنهنشانه ا.ت : (*)نشا...

🎤✨نامجون: نگاهت می‌کنه، لبخند می‌زنه و آروم سرشو تکون می‌ده؛...

وقتی لباسشونو میپوشیم🐨 نامجون:چند ثانیه فقط نگات می‌کنه.«این...

اورلورا

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.5 (روایت از زبان ا...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

شرط نرسید ولی گذاشتمℙ𝕒𝕣𝕥 2 | دنیای انیمه«سئورا»نور خورشید مس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط