عشق فاش شده من

part 31

از زبان کوک
کوک : نمیدونم انداخته یا نه.....
که یهو یوری زد زیر گریه و پرید بغلم
یوری : جونگ کوکییی
دلم براش خیلی سوخت متقابل بغلش کردم
کوک : جون دلم
یوری : منو ببر خونه ، منو ببر خونه 😭😭 (من اشکم در اومد حقیقتش)
کوک : باشه ، باشهه ، بزار دکتر اجازه بده حالت بهتر بشه چشم میبرمت خونه
یوری : نه من الان میخوام برم لطفاا خسته شدم دیگه
کوک : یوری عزیزم نمیشه سرمت هنوز حتی تموم هم نشده
یوری : مهم نیس من نمیخوام بمونم نمیخوامم نمیخوامممم
کوک : باشه اروم باش اروم باش من برم از دکتر بپرسم
رفتم از دکتر پرسیدم ولی گفت وضعیتش خیلی حاده و نمیشه بره خونه
رفتم دیدم خوابش برده
هوففففف الان من چیکار کنم؟
که گوشیم زنگ خورد جنی بود
جنی : الو کوک یوری حالش خوبه؟
کوک : اره شما رفتین هتل؟
جنی : اره اره یه ساعت پیش رسیدیم هتل
کوک : خب اون فیلیکس
جنی : میخواستم راجبش باهات حرف بزنم کدوم بیمارستانی؟
کوک : بیمارستان........... (اسمش هر چی دوس داشتین)
جنی : دو دقیقه دیگه اونجام
مطمئن شدم یوری خوابه رفتم کافه بیمارستان و منتظر جنی شدم و دقیقا بعد از دو دقیقه رسید چه آن تایم
کوک : خب؟
جنی : میرم سر اصل مطلب ، مثل اینکه فیلیکس از یوری خوشش میاد و میخواد تو رو از چشش بندازه
کوک : از کجا میدونی؟
جنی : دیدی یوری داشت با فیلیکس حرف میزد؟
کوک : اره
جنی : یهو حالتش تغییر کرد رفت دسشویی اینجا من و لیسا رفتیم دنبالش فیلیکس بهش گفته بود که میسو اکسته و بعدش ما بردیمش بالا و وقتی برگشت پایین اون اتفاقا افتاد
ولی وقتی همه مهمونا رفتن ماجرا تازه شروع شد
سوالی بهش نگاه کردم که ادامه داد
جنی : وقتی از اتاق رفتی بیرون و با میسو گیر افتادی فیلیکس به یوری اعتراف کرد و سعی میکنه که شما ها رو جدا کنه میسو هم تو رو میخواد باید مراقب یوری باشی چون میسو میخواد بچه رو بندازه
کوک : اخه چرا باید این کار رو بکنه؟
جنی : چون تو رو میخواد ، من رفتم و تحقیق کردم میسو اون بچه ای که از تو داشت رو انداخته بود و الان میخواد تو رو بترسونه و اگه بچه ای اورد بدون از پرورشگاهه چون اون الان داره مدارکشو برای به سرپرستی گرفتن یه بچه اماده میکنه اگه اونو نمینداخت الان بچت چندساله بود؟
کوک : ۱۳ ساله
جنی : چقد عجیب
کوک : چی؟
جنی : اخه اون داره میره یه بچه ۶ ساله رو به سرپرستی بگیره
کوک : یه ریگی تو کفشش هست
جنی : اون که صد در صد
دیدگاه ها (۰)

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

P9 . PRISAN MAFIA.

پارت ۴۲

پارت یکاسم مامان یوری لیا لیا: بچه ها بیاین غذا بخورین یه نک...

اجبار به بدبختی پارت ۳۸

وقتی تولدت بودو..

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:٣ میخواستم جواب اون هفتا پسره رو بدم ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط