اجبار به بدبختی پارت ۳۸
بچم به دونیا اومد خیلی خوشحال بودم جونگ کوک کنارم بود و داشت به بچه نگاه میکرد بچه یهو شروکرد به گریه کردن ارکار کردم ساکت نشد دادمش به جونگ کوک
دیار... جونگ کوک بچم
جونگ کوک بچمو تو بغلش کرد رفت سمته در برگشت بهم نگاه کرد داشت گریه میکرد
کوک... همش تخسیره منه لطفا زودتر برگرد
..........................
با وهشت بیدار شدم این چه خوابی بود نفسم بالا نمیومد با بدبختی بلند شدم و رفتم پایین جونگ کوک تو آشپز خونه بود
کوک... میخاستم بیام بیدارت کنم
جوابشو ندادمو رفتم یه لیوان برداشتم از شیره سینک اب کردمو خوردم
کوک... چرا داری از اینجا آب میخوری
دیار... تو بهم گفتی به یخجالت دست نزنم برای همین
کوک... من گفتم به وصایل آشپزی دست نزن نه یخجال
دیار... باشه
کوک... برو بشین الان شام میخوریم
رفتم و رو میزه غذاخوری نشستم جونگ کوکم اومد با یه پیتزا یه تیکه برای خودش برداشت یه تیکه برای من گزاشت چشمام داشت برق میزد با خوش خالی همشو خوردم
دیار... میتونم یکی دیگه بردارم
بهم نگاه کرد یه مکث کوچولو کردو گفت
کوک... اره
خودش برام گزاشت منم شروکردم به خوردن
کوک... یواشتر خودتو خفه نکن
دیار... ببخشید خیلی گرسنم
وقتی شام خوردیم با هم دیگه جم کردیم من رفتم زرف هارو بشورم
کوک... داری چیکار میکنی
دیار... دارم زرف میشورم
کوک... میدونم زرف میشوری تو دیگه نباید کار کنی
دیار ... مگه برات مهمه
کوک... مهم نیست ولی اگه مریز شدی من نمی تونم برم بیمارستان
دیار... پس از رفتن به بیمارستان میترسی نه مریزیه من
کوک... الا هرچی برو کنار خودم میشورم
دیار... نه دستام کثیفه خودم تمومش میکنم
کوک ... خب من کمکت میکنم
کنارم وایستاد و آبکشید وقتی تموم کردیم با هم از آشپز خونه رفتیم بیرون من داشتم میرفتم تو اتاق
کوک... کجا
دیار... تو اتاق
کوک ... خسته نمیشی از بسکه تو اتاقی
دیار... فکر کنم اینجوری بهتره شاید دیگه کتکم نزنی
کوک... دیار من بیخودی کتکت نزدم تو رو مقزم بودی الانم ساکت باش بیا بهم فیلم نگاه کنیم
رفتم کنارش نشستم داشت یه فیلمه عاشقانه نگاه میکرد
دیار... میشه فردا نمو ببری پیشه دکتر
کوک... چرا
دیار... برای سنوگرافی میخام بدونم بچه چیه
کوک... باشه
کوک... چند ماه
دیار... چی چند ماه
کوک... بچه چند ماهشه
دیار... این ماه شیشومه
کوک... لگدم میزنه
دیار... اره ولی کم ... چرا داری این حرفا رو میگی
کوک... همین جوری
یک لهزه فکر کردم شاید این بچه براش مهمه
دیار... جونگ کوک بچم
جونگ کوک بچمو تو بغلش کرد رفت سمته در برگشت بهم نگاه کرد داشت گریه میکرد
کوک... همش تخسیره منه لطفا زودتر برگرد
..........................
با وهشت بیدار شدم این چه خوابی بود نفسم بالا نمیومد با بدبختی بلند شدم و رفتم پایین جونگ کوک تو آشپز خونه بود
کوک... میخاستم بیام بیدارت کنم
جوابشو ندادمو رفتم یه لیوان برداشتم از شیره سینک اب کردمو خوردم
کوک... چرا داری از اینجا آب میخوری
دیار... تو بهم گفتی به یخجالت دست نزنم برای همین
کوک... من گفتم به وصایل آشپزی دست نزن نه یخجال
دیار... باشه
کوک... برو بشین الان شام میخوریم
رفتم و رو میزه غذاخوری نشستم جونگ کوکم اومد با یه پیتزا یه تیکه برای خودش برداشت یه تیکه برای من گزاشت چشمام داشت برق میزد با خوش خالی همشو خوردم
دیار... میتونم یکی دیگه بردارم
بهم نگاه کرد یه مکث کوچولو کردو گفت
کوک... اره
خودش برام گزاشت منم شروکردم به خوردن
کوک... یواشتر خودتو خفه نکن
دیار... ببخشید خیلی گرسنم
وقتی شام خوردیم با هم دیگه جم کردیم من رفتم زرف هارو بشورم
کوک... داری چیکار میکنی
دیار... دارم زرف میشورم
کوک... میدونم زرف میشوری تو دیگه نباید کار کنی
دیار ... مگه برات مهمه
کوک... مهم نیست ولی اگه مریز شدی من نمی تونم برم بیمارستان
دیار... پس از رفتن به بیمارستان میترسی نه مریزیه من
کوک... الا هرچی برو کنار خودم میشورم
دیار... نه دستام کثیفه خودم تمومش میکنم
کوک ... خب من کمکت میکنم
کنارم وایستاد و آبکشید وقتی تموم کردیم با هم از آشپز خونه رفتیم بیرون من داشتم میرفتم تو اتاق
کوک... کجا
دیار... تو اتاق
کوک ... خسته نمیشی از بسکه تو اتاقی
دیار... فکر کنم اینجوری بهتره شاید دیگه کتکم نزنی
کوک... دیار من بیخودی کتکت نزدم تو رو مقزم بودی الانم ساکت باش بیا بهم فیلم نگاه کنیم
رفتم کنارش نشستم داشت یه فیلمه عاشقانه نگاه میکرد
دیار... میشه فردا نمو ببری پیشه دکتر
کوک... چرا
دیار... برای سنوگرافی میخام بدونم بچه چیه
کوک... باشه
کوک... چند ماه
دیار... چی چند ماه
کوک... بچه چند ماهشه
دیار... این ماه شیشومه
کوک... لگدم میزنه
دیار... اره ولی کم ... چرا داری این حرفا رو میگی
کوک... همین جوری
یک لهزه فکر کردم شاید این بچه براش مهمه
- ۱۶۱
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط