وقتی باران می بارید p25
روزگار عجیبیه
خیلی عجیب....ب طوری ک بعد از ۵ سال مارو بهم رسوند
البته در مقابل هم
ده دیقه بعد وقتی از راشل وسایل پانسمان رو گرفتم راه افتادم سمت اتاقش
با دیدن من میشد تعجب رو راحت از چهرش شکار کرد
روی تخت نشستم :
_ لباستو دربیار پانسمانتو عوض کنم
با احتیاط لباسشو درآورد
رفتم جلوتر
اروم پشغول باز کردن باندش شدم...که با صداش متوقف شدم
_ چرا..اومم..چرا تا حالا ازدواج نکردی؟؟
جا خوردم از حرفش اما زود ب صورتم ماسک بی تفاوتی زدم :
_ چون تا حالا موقعیتش پیش نیومده
تو دلم ادامه دادم چون بعد از تو دیگه ب کسی دل نسبتم
سکوت کرد
اینبار من سوال پرسیدم :
_ با شوهرت خوشبختی؟؟
نمیدونم چرا اینو گفتم اما چیزی وادارم میکرد بدونم
بغض کرد و سریشو ب معنی اره پایین و بالا کرد
بغضش مثل واگیری ب من سرایت کرد
ديدی قلب بیچاره ی من؟!
اون خوشبخته ...عشقت پیش کس دیگه ای خوشحاله
اون تورو دوست نداره...پس بس کن
بس کن و دیگه وقتي میبینیش محکم ب سینه نکوب
زود کارمو انجام دادم خواستم برم سمت در ک گفت :
_ من بابت ۵ سال پیش متاسفم....الان هم..الان هم راضی ب تنهایی تو نیستم....میخوام ک منو ببخشی
سرد بدون اینکه برگردم گفتم:
_ نیازی نیس از من طلب بخشش کنی ...کسی ک باید ازش دلگیر باشم تو نیستی...سرنوشته!
چنان در سلول رو محکم بهم کوبیدم ک صداش تو سالن اکو شد .
یه هفته گذشت
توی این یه هفته نه از دوربين دیده بودمش و ن تو اتاقش رفتم
برای زخماش هم راشل رو فرستادم....مثل پصر بچه تخسی شده بودم ک بخاطر افتادن بستنیش روی زمین با همه قهر کرده بود
حتی با خودش
خیلی عجیب....ب طوری ک بعد از ۵ سال مارو بهم رسوند
البته در مقابل هم
ده دیقه بعد وقتی از راشل وسایل پانسمان رو گرفتم راه افتادم سمت اتاقش
با دیدن من میشد تعجب رو راحت از چهرش شکار کرد
روی تخت نشستم :
_ لباستو دربیار پانسمانتو عوض کنم
با احتیاط لباسشو درآورد
رفتم جلوتر
اروم پشغول باز کردن باندش شدم...که با صداش متوقف شدم
_ چرا..اومم..چرا تا حالا ازدواج نکردی؟؟
جا خوردم از حرفش اما زود ب صورتم ماسک بی تفاوتی زدم :
_ چون تا حالا موقعیتش پیش نیومده
تو دلم ادامه دادم چون بعد از تو دیگه ب کسی دل نسبتم
سکوت کرد
اینبار من سوال پرسیدم :
_ با شوهرت خوشبختی؟؟
نمیدونم چرا اینو گفتم اما چیزی وادارم میکرد بدونم
بغض کرد و سریشو ب معنی اره پایین و بالا کرد
بغضش مثل واگیری ب من سرایت کرد
ديدی قلب بیچاره ی من؟!
اون خوشبخته ...عشقت پیش کس دیگه ای خوشحاله
اون تورو دوست نداره...پس بس کن
بس کن و دیگه وقتي میبینیش محکم ب سینه نکوب
زود کارمو انجام دادم خواستم برم سمت در ک گفت :
_ من بابت ۵ سال پیش متاسفم....الان هم..الان هم راضی ب تنهایی تو نیستم....میخوام ک منو ببخشی
سرد بدون اینکه برگردم گفتم:
_ نیازی نیس از من طلب بخشش کنی ...کسی ک باید ازش دلگیر باشم تو نیستی...سرنوشته!
چنان در سلول رو محکم بهم کوبیدم ک صداش تو سالن اکو شد .
یه هفته گذشت
توی این یه هفته نه از دوربين دیده بودمش و ن تو اتاقش رفتم
برای زخماش هم راشل رو فرستادم....مثل پصر بچه تخسی شده بودم ک بخاطر افتادن بستنیش روی زمین با همه قهر کرده بود
حتی با خودش
- ۱۵.۰k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط