{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پآرت ¹¹

پآرت ¹¹
خواستم هلش بدم که...
باز دستمو گرفت و محکم تر چسبوند ب دیوار
اون زورش بیشتراز این حرفاس!
یونگی گفتم ولمممم کنننننننننن
الان بابا بود میکشتتت
همونطور این حرفارو میزدم بم زل زده بود و نگاهای یونگیانه نگاهم میکرد( ادمین💞: خودتون میدونین دیگه ارمیای عزیز)
نوا:چیه یونگی؟
(یزره بیشتر نزدیک تر شد)
بازم یونگی چیزی نگفت
و نواهم لبشو تو لبش جمع کرددد! و همزمان چشماشم بست
و یونگی با این کار نوا یهو گفت:
چقدر منحرفی واقعا که!
نوا: هااا توقع داری ادم چی فکر کنه با این مسخره بازیات
(یدونه هم محکم زد تو پشت یونگی)
نوا:اگه ب بابا نگفتم
یونگی: چرتو پرت نگو
نوا: اهااا باشه‌وقتی پسفردا اومد میبینی
یونگی: باشه اونکه قبول نمیکنه
نوا:باااشه میبینی
نوا رفت اشپز خونه تا اب بخوره
خواست با یونگی قهر باشه تا اذیتش کنه
یونگیم‌رفت رو کاناپه نشست و تو گوشی
نوا: نمیری بخوابی؟
یونگی: هنوز شامم پایین نرفته خواب چی؟
نوا اروووم زیر لب گفت: خب بمنچه
یونگی: شنیدم
نوا رفت اتاقش و درم قفل کرد...
وگوشیشو ورداشت ب می سو زنگ بزنه
الو می سوو؟
می سو: سلام چی شدی یهو؟
(براش تعریف کرد)
می سو: اوو پس قضیه داره تغییر میکنه هوم؟
نوا : وای تروخدا باز شروع نکن عشقو عاشقی بازی نوا داشت اروم و بی سرو صدا حرف میزد
تا خواست جملشو کامل کنه دوباره در اتاقش زده شد!
وای!
می سو یلحظه (اروم)
درو از قفل باز کرد و درو وا کرد
نوا:چیه؟
یونگی ب شارژر روی زمین اتاق اشاره کرد شارژش یونگی بود و گفت: شارژر
نوا عین طلبکارا ورداشت ب یونگی داد و سریع درو بست و باز قفل کرد
خب داشتم میگفتم می سو...
شرط؟
۳۰ لایک
۱۵ بازنشر
(همین الان پستو لایک کن یادت میره)
دیدگاه ها (۰)

پآرت¹³خب داشتم‌میگفتم می سو...!می سو: هوم؟ببین...اره درسته م...

پآرت¹¹*ویو سر میز شام*نوا با غذاش ور میرفت نمیخوردیونگیم هم ...

خبر داری ایشالا دیگه؟؟؟؟؟؟؟واااییییی امیدوارم‌پسرا خبردار بش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط