اع اینکه پیریه خودمونه یه صدایی از درونم بهم نهیب زد وای
اع اینکه پیریه خودمونه یه صدایی از درونم بهم نهیب زد وایسا ببینم پیریه خودمون؟؟ چه زود پسرخاله شدی ،، اه ولش کن حالا اونقدرا هم مهم نی حرفاشو یادت رفته؟؟ با یادآوری حرفایی که بهم زده بود اخمام توهم رفت
با صدای پیری از افکارم بیرون اومدم
_خانم این چه طرز رفتار با بیمار ها و همراهانشونه اگر نمیتونید درست رفتار کنید لطفا از این کار استفا بدید شما دارید اعتبار این بیمارستان رو زیر سوال میبرید درضمن یه بار دیگه با این ظاهر و پوشش در محل کارتون حاضر بشید مجبور میشم اخراجتون کنم پس با استایل کاری به محل کارتون بیاید
لعنتی همه ی اینا رو با یه لحن سرد و نگاهی خالی از احساس میگفت آدم جرعت نمیکرد تو چشماش نگاه کنه
اون زنیکه هم با حرص گفت
_چشم آقای دکتر
_خوبه
برگشت سمت من با نگاهی سردتر از قبل بهم نگاه کرد ویییی این چرا اینطور نگاهم میکنه الان از ترس پس میوفتم
_خب تو اینجا چیکار میکنی با این وضعیتت
و اشاره ایی به سر باند پیچی شده ام کرد یهو جوش آوردم با یادآوری اون حرفایی که بهم زده بود اوج تحقیر رو حس کردم یه پولدار بی درد اومده واسه پولشو به رخم میکشه منم عین احمقا بهش فک کرده بودم که پیشنهادش رو قبول کنم یا نه چقد من احمقو خنگم
_بتوچه ها؟قبلا هم بهت گفتم مگه مفتشی
بازم با همون نگاهش تو چشمام خیره شد و گفت
_منم قبلا بهت گفته بودم که من رئیس این بیمارستانم و بهم مربوط میشه که تو اینجا چیکار میکردی
عوضی
_اومدم خودمو مرخص کنم
_من مرخصت کردم
جا خوردم
_اما پولش؟
_نمیخواد خودم حساب کردم
از قبل عصبانی تر شدم این دیگه واقعا اوج تحقیر بود
_د آخه عوضی الان با این کارات میخوای پولتو به رخم بکشی وغرورم رو خرد کنی هدفت از این کارا چیه هان
ویییی ننه این چرا اینطور شد با چشمایی ترسناک و قیافه ایی ترسناکتر اومد نزدیکیم و زیر گوشم زمزمه کرد
_ببین منو بچه حواست باشه چی از دهنت در میاد وگرنه اگه هرچی رو که سر زبونت اومد رو بگی تضمین نمیکنم عواقب خوبی برات داشته باشه
زبونم سنگین شده بود نمیتونستم حرف بزنم دوباره زیر گوشم ادامه داد
_خوبه،حالاهم این نسخه رو بگیر و برو درمونگاه و این دارو ها رو بگیر بهشون سپردم که بهت بدن
و از اومد عقب سینه به سینه ام وایساد و نسخه رو تو دستم گذاشت و رفت
مثل آدمای مسخ شده نگاش میکردم توانایی تکون خوردن رو نداشتم این چی بود خدایا بعد از چند ثانیه به خودم اومدم از خودم که مثل پخمه ها نتونستم در مقابلش حرفی بزنم عصبانی شدم نگام خورد به نسخه ی تو دستم لعنتی
از حرصم مچاله اش کردمو انداختم رو زمین سنگینی یه نگاهی رو حس کردم سرمو بالا آوردم نگاهم خورد به منشیه که مثل گاو داشت نگام میکرد حرصمو سر اون خالی کردم
کلی زحمت کشیدم لایک میکنی؟❤️
با صدای پیری از افکارم بیرون اومدم
_خانم این چه طرز رفتار با بیمار ها و همراهانشونه اگر نمیتونید درست رفتار کنید لطفا از این کار استفا بدید شما دارید اعتبار این بیمارستان رو زیر سوال میبرید درضمن یه بار دیگه با این ظاهر و پوشش در محل کارتون حاضر بشید مجبور میشم اخراجتون کنم پس با استایل کاری به محل کارتون بیاید
لعنتی همه ی اینا رو با یه لحن سرد و نگاهی خالی از احساس میگفت آدم جرعت نمیکرد تو چشماش نگاه کنه
اون زنیکه هم با حرص گفت
_چشم آقای دکتر
_خوبه
برگشت سمت من با نگاهی سردتر از قبل بهم نگاه کرد ویییی این چرا اینطور نگاهم میکنه الان از ترس پس میوفتم
_خب تو اینجا چیکار میکنی با این وضعیتت
و اشاره ایی به سر باند پیچی شده ام کرد یهو جوش آوردم با یادآوری اون حرفایی که بهم زده بود اوج تحقیر رو حس کردم یه پولدار بی درد اومده واسه پولشو به رخم میکشه منم عین احمقا بهش فک کرده بودم که پیشنهادش رو قبول کنم یا نه چقد من احمقو خنگم
_بتوچه ها؟قبلا هم بهت گفتم مگه مفتشی
بازم با همون نگاهش تو چشمام خیره شد و گفت
_منم قبلا بهت گفته بودم که من رئیس این بیمارستانم و بهم مربوط میشه که تو اینجا چیکار میکردی
عوضی
_اومدم خودمو مرخص کنم
_من مرخصت کردم
جا خوردم
_اما پولش؟
_نمیخواد خودم حساب کردم
از قبل عصبانی تر شدم این دیگه واقعا اوج تحقیر بود
_د آخه عوضی الان با این کارات میخوای پولتو به رخم بکشی وغرورم رو خرد کنی هدفت از این کارا چیه هان
ویییی ننه این چرا اینطور شد با چشمایی ترسناک و قیافه ایی ترسناکتر اومد نزدیکیم و زیر گوشم زمزمه کرد
_ببین منو بچه حواست باشه چی از دهنت در میاد وگرنه اگه هرچی رو که سر زبونت اومد رو بگی تضمین نمیکنم عواقب خوبی برات داشته باشه
زبونم سنگین شده بود نمیتونستم حرف بزنم دوباره زیر گوشم ادامه داد
_خوبه،حالاهم این نسخه رو بگیر و برو درمونگاه و این دارو ها رو بگیر بهشون سپردم که بهت بدن
و از اومد عقب سینه به سینه ام وایساد و نسخه رو تو دستم گذاشت و رفت
مثل آدمای مسخ شده نگاش میکردم توانایی تکون خوردن رو نداشتم این چی بود خدایا بعد از چند ثانیه به خودم اومدم از خودم که مثل پخمه ها نتونستم در مقابلش حرفی بزنم عصبانی شدم نگام خورد به نسخه ی تو دستم لعنتی
از حرصم مچاله اش کردمو انداختم رو زمین سنگینی یه نگاهی رو حس کردم سرمو بالا آوردم نگاهم خورد به منشیه که مثل گاو داشت نگام میکرد حرصمو سر اون خالی کردم
کلی زحمت کشیدم لایک میکنی؟❤️
- ۴.۴k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط