من روز خویش را

من روز خویش را
با آفتاب روے تو
کز مشرق خیال دمیده‌ست
آغاز می‌کنم

من با تو
مےنویسم و مےخوانم
من با تو راه مےروم و حرف مےزنم

وز شوق این محال
که دستم به دست توست !
من، جاے راه رفتن
پرواز مے کنم !

فریدون_مشیرے
دیدگاه ها (۱)

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

🧕مادرِ مهدیه و امین احمدزاده…😭 چه کسی می‌داند در سکوتِ خانه‌...

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷⑥_بخش دوم_فهمیدم.سریع می‌چپم توی...

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش پنجم_جولیت_جایی می‌رویم که نمی‌شناسم و اتف...

آقای پزشکیان، عکس بچه‌ها رو در سازمان ملل بالا بردین، اما به...

***آرومم تو که باهامی...* مجسمه باهوش مصنوعی.ملکه خوب ها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط