شوگر ددی
شوگر ددی
part ¹
ویو ات:
مثل همیشه داشتم کتابم رو با آرامش میخوندم که یهو هارون ( دوست ات) پرید توی اتاقم گفت
هارون: پاشو حاظر شو نیم ساعت دیگه قراره دوتا مرد بیاد اینجا برای انتخاب بچه( ذوق زده)
ات: باهش باشه آروم باش
حموم رو قبلا رفته بودم ی میکاپ لایت با ی لباس باحال پوشیدم و رفتم
پایین همه من هارون توی صف ¹⁵ ساله ها وایساده بودیم
ویو یونگی: منو و تهیونگ قرار بود هردو ی دختر بچه از یتیم خونه بردارین منم مثه همیشه تیپ زدن رفتم پایین با تهیونگ راه افتادیم
رسیدیم اونجا که مدیر یا همون رئیس یتیم خونه اومد بعد گفت گو خوش بش گف
مدیر: دختر میخواید یا پسر؟
تهیونگ : دختر
یونگی: دختر
مدیر : چند سالشون باشه؟؟
یونگی: ۱۵
تهیونگ : ۱۵
مدیر اوکی بیاید دنبالم لطفا
ویو ات: اون دوتا مرد اومدن یکیشون خیلی مهربون خوش خنده بود اون یکی خیلی سرد بی احساس بود انگار مدیر اومد سمت ما گف
مدیر: خبب بزاید معرفی کنم دوتا از خرابکار ترین دختر های اینجا ایشون ات هستن ایشون هارون
یونگی : میشه درباره ی ات بیشتر بدونم؟
مدیر : بزارید لطفا مشخصات هردوشون رو بگم
ات دختری مهربونه آروم کاری با کسی نداره خیلی ساکت هست کلی کتاب میخونه
هارون دختری شیطونه که نع باید بهش گفت سردسته شیطان ها که با ات دوست شد این دوتا وقتی کنار هم میوفتن از زیر پاشون آتیش میباره
یونگی گف
یونگی: من ات رو میبرم
تهیونک: منم هارون
منو هارون همزمان گفتیم
ات هارون: حیح امیدوارم خوش بگذره بهت
هردوتامون از اینکه باهم گفتیم تک خنده کردیم داشتم هارون زودتر از من رف
من رفتم چند تا از کتاب های مورد علاقم آوردم راه افتادیم
که اون مرده شروع کرد صحبت کردن
یونگی: خبب بزار من بگم اسم من یونگی هست میتونی هرچیزی که دلت میخواد صدام کنی ( سرد)
ات: بهت پیشی میاد ( اروم)
ویو یونگی: تا حالا صداش رو نشنیدم
صدای مثله ی فرشته بود گفت { بهت پیشی میاد} گفتم
یونگی: پیشی؟؟؟
ات: نه نه ببخشید
یونگی: اشکالی نداره ( لبخند)
بعد سه سال بلاخره لبخند زدم یهو به خودم اومدم دیدم دارم لبخند میزنن سریع خودم رو جمع جور کردم
.
.
.
.
.
واییییییییییی امروز رفتم تکواندو پاهام درد داره
الان هم که برای شما این رو نوشتم دستام درد میگنه
هم زمان کمر درد هم دارم
همه جام درد میکنه 😐
فعلا بسی🙃🎀
part ¹
ویو ات:
مثل همیشه داشتم کتابم رو با آرامش میخوندم که یهو هارون ( دوست ات) پرید توی اتاقم گفت
هارون: پاشو حاظر شو نیم ساعت دیگه قراره دوتا مرد بیاد اینجا برای انتخاب بچه( ذوق زده)
ات: باهش باشه آروم باش
حموم رو قبلا رفته بودم ی میکاپ لایت با ی لباس باحال پوشیدم و رفتم
پایین همه من هارون توی صف ¹⁵ ساله ها وایساده بودیم
ویو یونگی: منو و تهیونگ قرار بود هردو ی دختر بچه از یتیم خونه بردارین منم مثه همیشه تیپ زدن رفتم پایین با تهیونگ راه افتادیم
رسیدیم اونجا که مدیر یا همون رئیس یتیم خونه اومد بعد گفت گو خوش بش گف
مدیر: دختر میخواید یا پسر؟
تهیونگ : دختر
یونگی: دختر
مدیر : چند سالشون باشه؟؟
یونگی: ۱۵
تهیونگ : ۱۵
مدیر اوکی بیاید دنبالم لطفا
ویو ات: اون دوتا مرد اومدن یکیشون خیلی مهربون خوش خنده بود اون یکی خیلی سرد بی احساس بود انگار مدیر اومد سمت ما گف
مدیر: خبب بزاید معرفی کنم دوتا از خرابکار ترین دختر های اینجا ایشون ات هستن ایشون هارون
یونگی : میشه درباره ی ات بیشتر بدونم؟
مدیر : بزارید لطفا مشخصات هردوشون رو بگم
ات دختری مهربونه آروم کاری با کسی نداره خیلی ساکت هست کلی کتاب میخونه
هارون دختری شیطونه که نع باید بهش گفت سردسته شیطان ها که با ات دوست شد این دوتا وقتی کنار هم میوفتن از زیر پاشون آتیش میباره
یونگی گف
یونگی: من ات رو میبرم
تهیونک: منم هارون
منو هارون همزمان گفتیم
ات هارون: حیح امیدوارم خوش بگذره بهت
هردوتامون از اینکه باهم گفتیم تک خنده کردیم داشتم هارون زودتر از من رف
من رفتم چند تا از کتاب های مورد علاقم آوردم راه افتادیم
که اون مرده شروع کرد صحبت کردن
یونگی: خبب بزار من بگم اسم من یونگی هست میتونی هرچیزی که دلت میخواد صدام کنی ( سرد)
ات: بهت پیشی میاد ( اروم)
ویو یونگی: تا حالا صداش رو نشنیدم
صدای مثله ی فرشته بود گفت { بهت پیشی میاد} گفتم
یونگی: پیشی؟؟؟
ات: نه نه ببخشید
یونگی: اشکالی نداره ( لبخند)
بعد سه سال بلاخره لبخند زدم یهو به خودم اومدم دیدم دارم لبخند میزنن سریع خودم رو جمع جور کردم
.
.
.
.
.
واییییییییییی امروز رفتم تکواندو پاهام درد داره
الان هم که برای شما این رو نوشتم دستام درد میگنه
هم زمان کمر درد هم دارم
همه جام درد میکنه 😐
فعلا بسی🙃🎀
- ۹.۸k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط