╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۶۷| تصمیمی که همه را ساکت کرد... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
صدای مدیر هنوز توی سالن میپیچید، اما من دیگه درست به حرفهاش گوش نمیدادم.
نگاهم روی نقطهای از زمین ثابت مونده بود و ذهنم هنوز درگیر اتفاقات چند دقیقهی قبل بود.
سنگینی عجیبی توی سینهام داشتم؛ انگار همهچیز یکدفعه زیادی شده بود...
جیا کنارم نشسته بود و دستم رو آروم توی دستش گرفته بود.
جیا:
آت... بهتری؟ 🥺
آروم سرم رو تکون دادم.
آت:
آره... فقط هنوز یه کم خستهام.
جیا لبخند کوچیکی زد و با جدیت انگشتش رو بالا آورد.
جیا:
پس فعلاً هیچکس حق نداره اذیتت کنه. 😐☝🏻
با شنیدن حرفش، لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
از اون طرف، لیام با صورتی پر از پشیمونی ایستاده بود.
چند بار خواست چیزی بگه، اما هر بار منصرف شد.
بالاخره نفس عمیقی کشید و آروم به سمتم اومد.
لیام:
آت...
سرم رو بالا آوردم.
لیام:
من واقعاً نمیدونستم حرفم باعث میشه این اتفاق بیفته. نمیخواستم بترسونمت.
چند ثانیه سکوت کردم.
نگاهش کردم و بعد آروم گفتم:
آت:
میدونم... فقط امروز همهچی خیلی زیاد شد.
لیام سرش رو پایین انداخت.
لیام:
حق داری.
اون طرفتر، ته ایستاده بود و چیزی نمیگفت.
اما نگاهش...
مدام سمت من بود.
انگار حتی برای چند ثانیه هم نمیتونست خیالش رو از بابت من راحت کنه.
مدیر با صدایی جدی گفت:
مدیر:
اول از همه، هیچکس قرار نیست آت رو بابت اتفاقی که افتاد مقصر بدونه.
با شنیدن اسمم، ناخودآگاه سرم رو بالا آوردم.
مدیر ادامه داد:
مدیر:
اما چیزی که امروز بین ته و لیام اتفاق افتاد، باید همینجا تموم بشه. مدرسه جای حل کردن اختلاف با دعوا نیست.
ته:
متوجه شدم.
لیام هم سریع سرش رو تکون داد.
لیام:
منم همینطور.
جین که کنار کوک ایستاده بود، زیر لب گفت:
جین:
بالاخره یکی این دوتا رو آدم کرد. 😐😂
کوک:
من از اول میگفتم دعوا نکنید! 😭
جیمین با خنده بهش نگاه کرد.
جیمین:
تو خودت همیشه دنبال دعوایی. 😂
کوک:
جزئیات مهم نیست! 😭
برای اولین بار بعد از چند دقیقه، یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
جیا همون لحظه متوجه شد و آروم گفت:
جیا:
همین... همین لبخند رو میخواستم ببینم. 🥺💜
🌙✨ ویو ته
وقتی لبخند آت رو دیدم، کمی از سنگینی روی قلبم کم شد.
اما هنوز یه چیز توی ذهنم گیر کرده بود.
حرف لیام...
«آت، با من ازدواج میکنی؟»
نمیتونستم انکار کنم که شنیدن اون جمله، منو بههم ریخته بود.
ولی بیشتر از خودم، نگران آت بودم.
آروم به سمتش رفتم، اما فاصلهم رو حفظ کردم.
ته:
آت...
نگاهم کرد.
چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
ته:
میدونم امروز خیلی چیزا اتفاق افتاد. فقط میخواستم بدونی...
مکث کوتاهی کردم.
ته:
تو هیچ تقصیری نداشتی.
آت چند لحظه نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
آت:
ممنون...
همین یه کلمه کافی بود.
لبخند کوچیکی زدم.
ته:
استراحت کن، سنیوریتا.
آت:
ته...
ایستادم.
آت:
تو هم... دیگه با لیام دعوا نکن.
لبخندم برای لحظهای محو شد.
یه نفس کوتاه کشیدم و گفتم:
ته:
قول میدم.
از پشت سرمون صدای جیا بلند شد:
جیا:
آفرین! بالاخره حرف حساب. 😌✨
لیام:
منم قول میدم!
جین:
تو اول کمتر حرف بزن. 😂
لیام:
چرا همه علیه منن؟! 😭
صدای خندهی بچهها دوباره توی سالن پیچید.
برای چند لحظه، سنگینی فضا کمتر شد...
اما درست همون موقع، مدیر دوباره همه رو صدا زد.
مدیر:
بچهها، یه موضوع دیگه هم هست.
خندهها همون لحظه قطع شد.
همه ساکت شدن.
مدیر نگاهش رو مستقیم روی من انداخت.
مدیر:
مربوط به آته.
لبخند روی صورتم محو شد.
جیا دستم رو محکمتر گرفت.
آت:
م... مربوط به من؟
مدیر:
بله.
ته هم ناخودآگاه یک قدم جلو اومد.
دایی که تا اون لحظه ساکت ایستاده بود، با دقت به مدیر خیره شد.
مدیر نفس عمیقی کشید.
مدیر:
بهتره همه بشینن... چون تصمیمی که امروز گرفته شده، روی ادامهی حضور آت در این مدرسه تأثیر داره.
سالن دوباره در سکوت فرو رفت.
این بار حتی کسی شوخی هم نکرد.
نگاهم رو به جیا دوختم.
جیا دستم رو فشرد و آروم گفت:
جیا:
آت... نترس. من کنارتم. 🥺💜
قلبم تندتر میزد.
و برای اولین بار...
حس کردم شاید اتفاق امروز هنوز تموم نشده.
اما این بار...
قرار بود دربارهی آیندهی من تصمیم گرفته بشه. 🦋
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۶۷| تصمیمی که همه را ساکت کرد... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
صدای مدیر هنوز توی سالن میپیچید، اما من دیگه درست به حرفهاش گوش نمیدادم.
نگاهم روی نقطهای از زمین ثابت مونده بود و ذهنم هنوز درگیر اتفاقات چند دقیقهی قبل بود.
سنگینی عجیبی توی سینهام داشتم؛ انگار همهچیز یکدفعه زیادی شده بود...
جیا کنارم نشسته بود و دستم رو آروم توی دستش گرفته بود.
جیا:
آت... بهتری؟ 🥺
آروم سرم رو تکون دادم.
آت:
آره... فقط هنوز یه کم خستهام.
جیا لبخند کوچیکی زد و با جدیت انگشتش رو بالا آورد.
جیا:
پس فعلاً هیچکس حق نداره اذیتت کنه. 😐☝🏻
با شنیدن حرفش، لبخند خیلی کمرنگی روی لبم نشست.
از اون طرف، لیام با صورتی پر از پشیمونی ایستاده بود.
چند بار خواست چیزی بگه، اما هر بار منصرف شد.
بالاخره نفس عمیقی کشید و آروم به سمتم اومد.
لیام:
آت...
سرم رو بالا آوردم.
لیام:
من واقعاً نمیدونستم حرفم باعث میشه این اتفاق بیفته. نمیخواستم بترسونمت.
چند ثانیه سکوت کردم.
نگاهش کردم و بعد آروم گفتم:
آت:
میدونم... فقط امروز همهچی خیلی زیاد شد.
لیام سرش رو پایین انداخت.
لیام:
حق داری.
اون طرفتر، ته ایستاده بود و چیزی نمیگفت.
اما نگاهش...
مدام سمت من بود.
انگار حتی برای چند ثانیه هم نمیتونست خیالش رو از بابت من راحت کنه.
مدیر با صدایی جدی گفت:
مدیر:
اول از همه، هیچکس قرار نیست آت رو بابت اتفاقی که افتاد مقصر بدونه.
با شنیدن اسمم، ناخودآگاه سرم رو بالا آوردم.
مدیر ادامه داد:
مدیر:
اما چیزی که امروز بین ته و لیام اتفاق افتاد، باید همینجا تموم بشه. مدرسه جای حل کردن اختلاف با دعوا نیست.
ته:
متوجه شدم.
لیام هم سریع سرش رو تکون داد.
لیام:
منم همینطور.
جین که کنار کوک ایستاده بود، زیر لب گفت:
جین:
بالاخره یکی این دوتا رو آدم کرد. 😐😂
کوک:
من از اول میگفتم دعوا نکنید! 😭
جیمین با خنده بهش نگاه کرد.
جیمین:
تو خودت همیشه دنبال دعوایی. 😂
کوک:
جزئیات مهم نیست! 😭
برای اولین بار بعد از چند دقیقه، یه لبخند کوچیک روی لبم نشست.
جیا همون لحظه متوجه شد و آروم گفت:
جیا:
همین... همین لبخند رو میخواستم ببینم. 🥺💜
🌙✨ ویو ته
وقتی لبخند آت رو دیدم، کمی از سنگینی روی قلبم کم شد.
اما هنوز یه چیز توی ذهنم گیر کرده بود.
حرف لیام...
«آت، با من ازدواج میکنی؟»
نمیتونستم انکار کنم که شنیدن اون جمله، منو بههم ریخته بود.
ولی بیشتر از خودم، نگران آت بودم.
آروم به سمتش رفتم، اما فاصلهم رو حفظ کردم.
ته:
آت...
نگاهم کرد.
چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم:
ته:
میدونم امروز خیلی چیزا اتفاق افتاد. فقط میخواستم بدونی...
مکث کوتاهی کردم.
ته:
تو هیچ تقصیری نداشتی.
آت چند لحظه نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
آت:
ممنون...
همین یه کلمه کافی بود.
لبخند کوچیکی زدم.
ته:
استراحت کن، سنیوریتا.
آت:
ته...
ایستادم.
آت:
تو هم... دیگه با لیام دعوا نکن.
لبخندم برای لحظهای محو شد.
یه نفس کوتاه کشیدم و گفتم:
ته:
قول میدم.
از پشت سرمون صدای جیا بلند شد:
جیا:
آفرین! بالاخره حرف حساب. 😌✨
لیام:
منم قول میدم!
جین:
تو اول کمتر حرف بزن. 😂
لیام:
چرا همه علیه منن؟! 😭
صدای خندهی بچهها دوباره توی سالن پیچید.
برای چند لحظه، سنگینی فضا کمتر شد...
اما درست همون موقع، مدیر دوباره همه رو صدا زد.
مدیر:
بچهها، یه موضوع دیگه هم هست.
خندهها همون لحظه قطع شد.
همه ساکت شدن.
مدیر نگاهش رو مستقیم روی من انداخت.
مدیر:
مربوط به آته.
لبخند روی صورتم محو شد.
جیا دستم رو محکمتر گرفت.
آت:
م... مربوط به من؟
مدیر:
بله.
ته هم ناخودآگاه یک قدم جلو اومد.
دایی که تا اون لحظه ساکت ایستاده بود، با دقت به مدیر خیره شد.
مدیر نفس عمیقی کشید.
مدیر:
بهتره همه بشینن... چون تصمیمی که امروز گرفته شده، روی ادامهی حضور آت در این مدرسه تأثیر داره.
سالن دوباره در سکوت فرو رفت.
این بار حتی کسی شوخی هم نکرد.
نگاهم رو به جیا دوختم.
جیا دستم رو فشرد و آروم گفت:
جیا:
آت... نترس. من کنارتم. 🥺💜
قلبم تندتر میزد.
و برای اولین بار...
حس کردم شاید اتفاق امروز هنوز تموم نشده.
اما این بار...
قرار بود دربارهی آیندهی من تصمیم گرفته بشه. 🦋
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۲۳۳
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط