داستان

پارت 53

کاتسوکی آنقدر شک زده بود که نمی‌توانست حرکت کند. چه برسد به حرف زدن. دستانش میلرزید. فکش منقبض شده بود. و سرش نبض میزد.
هجوم ناگهانی احساست باعث شده بود که قلبش به درد بیاید.
نمی‌توانست باور کند.
سد اشک در چشمانش جمع شده بود. و صدایش بغض داشت.

کاتسوکی: اون... اون... داغون بود.... (یک قطره اشک از روی چشمش به پایین فرو ریخت.) آنقدر داغون بود..... که نشناختمش.... بهم بگید...... چه اتفاقی براش افتاده بود.؟ شما میدونید نه؟

خیلی بهش فکر کردم. و.... همش با خودم میگفتم اشتباهه..... با خودم میگفتم..... اون مرده...
(بغضش می‌شکند. و همانطور که با عذاب وجدان اشک می‌ریخت ادامه داد)

چرا؟ چرا بهم حمله می‌کرد.؟ چه اتفاقی براش افتاده بود؟ یعنی از من متنفره؟
من.... نمیتونم بهش نگاه کنم.
. ...
همش تقصیر من بود... اگه من بهش اون حرف رو نمیزدم... یا حتی قبل تر از اون... اگه کنارش قدم برمی‌داشتم. شاید الان خوشحال بود و غمی نداشت.

قلبم از گناهی که انجام دادم درد میکنه.

خواهش میکنم بهم بگید. دیگه نمیتونم این بی خبری رو تحمل کنم.

دستش روی قلبش بود. و همانطور که روی صندلی نشسته بود. به سمت زانو های خود جمع شده بود.
و تلاش می‌کرد اشکانش را کنترل کند.

ایزاوا کاملا شکه شده بود. هیچ وقت تصور نمی‌کرد اشک کاتسوکی را ببیند. او چیزی نمی‌دانست. و صلاح را این می‌دانست که چیزی هم نداند.
اما زمانی که به کاتسوکی نگاه کرد. که تمام اتفاقاتی که برای ایزوکو افتاده را گردن خود می اندازد. و خود را مقصر می‌داند. صلاح دونست چیزی از اتفاقات دردناک ایزوکو به او نگوید. حداقل فعلا، شاید بعدا خودش متوجه شد. اما الان قطعا زمان مناسبی نبود.

ایزاوا آرام به سمت کاتسوکی حرکت کرد. او را در آغوش نگرفت، فقط دستش را روی شانه او گذاشت.

ایزاوا : متاسفم باکوگو. شاید بعدا خودت بفهمی. ولی دونستنش الان قطعا قرار نیست بهت کمکی بکنه.
من از چیزی خبر ندارم. و لازم هم نیست توضیح بدی.

درباره موضوع حمله ایزوکو... فقط کافیه تا همین اندازه بدونی که اون از روی اراده به تو و تودوروکی حمله نکرد. و تحت کنترل بود... اون از تو متنفر نیست. و من مطمعنم که هر کاری هم که کرده باشی، ایزوکو قطعا تو رو بخشیده.
اگه اینطور نبود. در تمام این مدت تلاش نمی‌کرد باهات صحبت کنه.
شاید ندونی ولی حافظه ایزوکو بعد از مدتی که درون بیمارستان بود کاملا برگشته. اگه از تنفری داشت سعی نمی‌کرد. با تو صحبت کنه.
الان حالش خوبه.
و نیازی نیست تو خودت رو مقصر بدونی.
و اگه احساس میکنی باید حرفی بهش بزنی... باید اینو بدونی که هنوز دیر نشده.
و بعد دوباره بالحن سرد همیشگیش ادامه داد،
ایزاوا: حالا هم برگردد به خوابگاه. و مطمعن باش بخاطر بیرون اومدن خارج از ساعت خواب تنبیه میشی
دیدگاه ها (۷)

صدای بارون روی سقف فلزی انباری می‌کوبید. کاتسوکی بدون اینکه ...

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

به افتخار خوب بودن امتحان عربیم یک تک پارتی میزارم تولد باکو...

dark life = 40

خواستگاری!

تناسخ به دنیایی دیگر پارت ۵۲

شجاعت در سایه

فکر می‌کنید برای تضعیف توان دفاعی یک کشور، حتماً باید به تأس...

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘سایـہ و وسوسـہ𝐏𝐚𝐫𝐭 ۹۷لیویا با دو به سمت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط