خواستگاری!

سلاااام به نارگلای خودم امیدوارم که چطورتون عالییی باشه زی زی هستم اومدم با یه سناریو درخواستی از باکوگو اگه خواستگاری کنه آزمون چی؟
بفرماییید چاییی ☕ 🫖
بزن بریم:


کایلا و کاتسوکی هر دو ۲۵ ساله بودند.

با اینکه سال‌ها همدیگر را می‌شناختند و گاهی در موقعیت‌های مختلف همدیگر را می‌دیدند، اما بینشان هیچ رابطه خاصی شکل نگرفته بود.

نه قرار عاشقانه‌ای.

نه اعترافی.

نه حتی یک دوستی خیلی صمیمی.

برای کایلا، کاتسوکی فقط همان باکوگوی همیشه جدی و پرسر‌و‌صدا بود.

اما برای کاتسوکی...

ماجرا از مدت‌ها قبل فرق کرده بود.

او از کایلا خوشش می‌آمد.

خیلی بیشتر از چیزی که حاضر بود به زبان بیاورد.

و بعد از مدت‌ها کلنجار رفتن با خودش، بالاخره تصمیم گرفت کاری کند که حتی خودش هم از فکرش استرس می‌گرفت.

خواستگاری.

---

عصر همان روز، کایلا به جایی رسید که کاتسوکی از او خواسته بود بیاید.

کاتسوکی کمی دورتر ایستاده بود.

دست‌هایش در جیبش بود و قیافه‌اش آن‌قدر جدی بود که کایلا اول فکر کرد اتفاق بدی افتاده.

کایلا: چی شده؟ چرا این‌قدر جدی‌ای؟

کاتسوکی: چیزی نشده.

کایلا: پس چرا منو خواستی بیام اینجا؟

کاتسوکی جواب نداد.

چند ثانیه فقط به زمین نگاه کرد.

بعد نفس عمیقی کشید.

کاتسوکی: کایلا.

کایلا: بله؟

کاتسوکی: یه چیزی هست که باید بهت بگم.

کایلا کمی متعجب نگاهش کرد.

کایلا: خب... بگو.

کاتسوکی دستش را از جیبش بیرون آورد.

یک جعبه کوچک در دستش بود.

کایلا هنوز متوجه نشده بود قضیه چیست.

تا اینکه کاتسوکی مقابلش زانو زد.

کایلا:

...

برای چند ثانیه واقعاً مغزش از کار افتاد. 😭

کایلا: کاتسوکی...؟

کاتسوکی جعبه را باز کرد.

کاتسوکی: من مدت زیادیه که ازت خوشم میاد.

کایلا کاملاً شوکه شده بود.

کایلا: چی؟

کاتسوکی: می‌دونم.

کایلا: نه، منظورم اینه... چی؟!

کاتسوکی اخم کوچکی کرد، اما این بار از عصبانیت نبود.

بیشتر از استرس بود.

کاتسوکی: من هیچ‌وقت نگفتم چون نمی‌دونستم چطوری بگمش.

کایلا هنوز به حلقه نگاه می‌کرد.

کایلا: ولی... ما که هیچ‌وقت با هم رابطه‌ای نداشتیم.

کاتسوکی: می‌دونم.

کایلا: حتی قرار هم نرفتیم.

کاتسوکی: می‌دونم.

کایلا: پس تو الان...

کاتسوکی حرفش را کامل کرد.

کاتسوکی: ازت می‌خوام باهام ازدواج کنی.

سکوت.

کایلا چند بار پلک زد.

بعد خیلی آرام گفت:

کایلا: تو واقعاً مستقیم‌ترین آدم دنیایی، نه؟

کاتسوکی برای لحظه‌ای نگاهش را دزدید.

کاتسوکی: نمی‌خواستم الکی دور خودم بچرخم.

کایلا نشست و کمی فکر کرد.

او هیچ‌وقت عاشق کاتسوکی نشده بود.

حداقل تا آن لحظه نه.

اما حالا برای اولین بار داشت به او نه به‌عنوان یک آشنای قدیمی، بلکه به‌عنوان کسی نگاه می‌کرد که احساس واقعی‌ای نسبت به او دارد.

کایلا: کاتسوکی...

کاتسوکی: اگه جوابش نه باشه، مجبور نیستی چیزی رو تغییر بدی.

کایلا با تعجب نگاهش کرد.

کاتسوکی: فقط می‌خواستم بدونی احساس من جدیه. ولی نمی‌خوام به خاطرش تحت فشار باشی.

این جمله باعث شد نگاه کایلا کمی نرم‌تر شود.

کایلا: من نمی‌تونم همین الان بگم آره.

کاتسوکی سرش را پایین انداخت.

کاتسوکی: فهمیدم.

اما کایلا ادامه داد.

کایلا: ولی نمی‌گم نه.

کاتسوکی سرش را بالا آورد.

کاتسوکی: یعنی چی؟

کایلا: یعنی قبل از اینکه درباره ازدواج تصمیم بگیرم، شاید بهتر باشه واقعاً همدیگه رو بشناسیم.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد گوشه لب کاتسوکی کمی بالا رفت.

کاتسوکی: قبول.

کایلا: همین؟

کاتسوکی: همین.

کایلا: فکر کردم حداقل یه سخنرانی می‌کنی.

کاتسوکی: من سخنرانی بلد نیستم.

کایلا خندید.

کایلا: اینو خوب می‌دونم.

کاتسوکی از جا بلند شد و جعبه حلقه را بست.

کاتسوکی: پس از اینجا شروع می‌کنیم.

کایلا: از کجا؟

کاتسوکی برای اولین بار آن روز، بدون اخم و بدون لحن تند، مستقیم نگاهش کرد.

کاتسوکی: از اینکه بذاری منو بشناسی.

کایلا چند لحظه چیزی نگفت.

بعد لبخند کوچکی زد.

کایلا: باشه.

و این‌طوری، عجیب‌ترین خواستگاری ممکن برای کایلا تبدیل شد به شروع چیزی که اصلاً انتظارش را نداشت.

نه عشقی که از قبل بینشان وجود داشت.

بلکه یک احساس یک‌طرفه از طرف کاتسوکی که حالا قرار بود، برای اولین بار، فرصت پیدا کند واقعاً شناخته شود. 💥💍✨

خب این از این امیدوارم خوشتون اومده باشه و تا پست های بعدی همینجوری شاد پر انرژی و خفن بمووونیییید
دیدگاه ها (۲)

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

یکی از شو کرونای درخواستی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۲ | «اولین خرید جیا» 🛍️😂 ...

چند روز بعد، همه‌چیز کاملاً عادی به نظر می‌رسید.تا اینکه یک ...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

p36

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

هوا رو به تاریکی می‌رفت و حیاط مدرسه تقریباً خالی شده بود. ت...

پارت ۱۹ — چند روز در روستایونگی مجبور شد چند روز در روستا بم...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط