حتی گلها هم میدانست
حتی گلها هم میدانست
Part 2
ماه در آسمان مانند جواهری میدرخشید...
نسیم خنکی از میان پنجرهی نیمهباز اتاق میگذشت و پردهی نازک کنار آن را به آرامی تکان میداد...
همهچیز آرام به نظر میرسید...
بیش از حد آرام...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیمهشب بود...
درد شدیدی در سینهاش پیچید...
دازای دستش را روی سینهاش گذاشت و سعی کرد نفس عمیقی بکشد... اما فایدهای نداشت...
درد هر لحظه بیشتر میشد...
قطرات عرق روی پیشانیاش جمع شدند و به آرامی از کنار صورت رنگپریدهاش پایین لغزیدند...
لبهایش را به هم فشرد...
نه... دوباره نه...
دستش را جلوی دهانش گرفت و سرفهای شدید کرد...
بعد یکی دیگر...
و یکی دیگر...
وقتی بالاخره توانست دستش را پایین بیاورد... چیزی که در کف دستش دید باعث شد برای چند لحظه بیحرکت بماند...
خون...
و میان سرخی خون...
گلبرگهایی ظریف...
گلبرگهای سرخ...
چند لحظه به آنها خیره ماند... انگار هنوز هم امید داشت وقتی دوباره پلک بزند... همهچیز ناپدید شده باشد...
اما گلبرگها همانجا بودند...
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست...
— لعنتی... هر روز داره بدتر میشه...
صدایش در سکوت اتاق گم شد...
به سختی از جایش بلند شد و قدمهای لرزانش را به سمت آینه برداشت...
تصویر مرد جوانی با موهای آشفته و صورتی رنگپریده در آینه ظاهر شد... موهای قهوهایاش به دلیل عرق به پیشانیاش چسبیده بودند و چشمهای تیرهاش خستهتر از همیشه به نظر میرسیدند...
دستش را بالا برد و موهای بههمچسبیدهاش را به عقب داد...
به انعکاس خودش خیره شد...
چند ثانیه...
شاید هم بیشتر...
انگار داشت به غریبهای نگاه میکرد که نمیشناختش...
بعد نگاهش را دزدید...
دیگر تحمل دیدن آن چهره را نداشت...
چشمش به قاب عکسی افتاد که روی میز کنار تخت قرار داشت...
برای لحظهای تمام حرکاتش متوقف شد...
نگاهش تغییر کرد...
آن خستگی همیشگی... آن بیحوصلگی... آنلبخند مصنوعی...
همه برای یک لحظه کنار رفتند...
آرام به سمت میز قدم برداشت و قاب عکس را برداشت...
دختری با موهای آتشین و چشمهایی به رنگ اقیانوس درون قاب لبخند میزد...
لبخندی زنده و پر از شور...
لبخندی که انگار هیچچیز در دنیا نمیتوانست خاموشش کند...
انگشت شستش را آرام روی گوشهی قاب کشید...
چیزی در سینهاش فشرده شد...
این بار نمیدانست درد از بیماریاش بود...
یا از چیزی که مدتها سعی کرده بود نادیدهاش بگیرد...
_ چویا...
نامش به آرامی از میان لبهایش بیرون آمد...
چقدر مسخره بود...
حتی حالا هم که تنها بود... حتی حالا هم که هیچکس صدایش را نمیشنید... نمیتوانست اسمش را بدون احساس سنگینی عجیبی در قلبش به زبان بیاورد...
نگاهش برای لحظهای روی لبخند چویا ماند...
بعد سرش را پایین انداخت...
— واقعا که...
خندهی کوتاه و بیجانی از گلویش بیرون آمد...
لبخندی روی لبشنشست...
لبخندی که بیشتر به نیشخند شباهت داشت...
_ اگه میدونستی چه بلایی سرم آوردی... احتمالا باز هم با اون زبون تندت شروع میکردی به دعوا کردن...
انگشتانش دور قاب عکس محکمتر شدند...
چند لحظه به تصویر دختر خیره ماند...
چویا همیشه همینطور بود...
پر سر و صدا... لجباز... مغرور...
و با این حال...
دازای هیچوقت نتوانسته بود به خودش اجازه بدهد که حتی برای یک لحظه هم تصور کند شاید آن لبخندها... آن عصبانیتها... یا حتی آن دعواهای بیپایان برای چویا معنایی بیشتر از چیزی داشته باشند که نشان میداد...
شاید چون هیچوقت جرئت نکرده بود از خودش بپرسد...
اگر چویا واقعا عاشق کسی باشد... آن شخص چه کسی خواهد بود...؟
نگاهش برای لحظهای روی موهای آتشین دختر ثابت ماند...
بعد آرام پلک زد...
_ چه مسخره...
قاب عکس را به آرامی روی میز گذاشت...
سپس دستش را جلوی دهانش گرفت و سرفهی دیگری کرد...
وقتی دستش را پایین آورد... چند گلبرگ سرخ دیگر میان انگشتانش افتاده بودند...
برای لحظهای به آنها خیره ماند...
بعد با بیحوصلگی دستش را بست...
انگار میتوانست با همین حرکت تمام دردش را پنهان کند...
اما نمیتوانست...
نه درد سینهاش را...
نه گلبرگها را...
و نه احساسی را که با گذشت هر روز بیشتر در وجودش ریشه میدواند...
دازای سرش را بالا آورد و به پنجرهی نیمهباز خیره شد...
ماه هنوز همانجا بود...
سرد و دور...
لبخند کمرنگی روی لبش نشست...
_ اوداساکو... صدای منو میشنوی...؟
سکوت...
هیچ جوابی نیامد...
دازای چشمهایش را بست...
و برای چند لحظه اجازه داد سکوت اتاق تمام افکاری را که از آنها فرار میکرد... در خودش غرق کند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
(سوفی: یاح یاح... امیدوارم که از پارت قبلی لذت برده باشید... قراره که بد جوری عذابتون بدم)
Part 2
ماه در آسمان مانند جواهری میدرخشید...
نسیم خنکی از میان پنجرهی نیمهباز اتاق میگذشت و پردهی نازک کنار آن را به آرامی تکان میداد...
همهچیز آرام به نظر میرسید...
بیش از حد آرام...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نیمهشب بود...
درد شدیدی در سینهاش پیچید...
دازای دستش را روی سینهاش گذاشت و سعی کرد نفس عمیقی بکشد... اما فایدهای نداشت...
درد هر لحظه بیشتر میشد...
قطرات عرق روی پیشانیاش جمع شدند و به آرامی از کنار صورت رنگپریدهاش پایین لغزیدند...
لبهایش را به هم فشرد...
نه... دوباره نه...
دستش را جلوی دهانش گرفت و سرفهای شدید کرد...
بعد یکی دیگر...
و یکی دیگر...
وقتی بالاخره توانست دستش را پایین بیاورد... چیزی که در کف دستش دید باعث شد برای چند لحظه بیحرکت بماند...
خون...
و میان سرخی خون...
گلبرگهایی ظریف...
گلبرگهای سرخ...
چند لحظه به آنها خیره ماند... انگار هنوز هم امید داشت وقتی دوباره پلک بزند... همهچیز ناپدید شده باشد...
اما گلبرگها همانجا بودند...
لبخند کمرنگی روی لبهایش نشست...
— لعنتی... هر روز داره بدتر میشه...
صدایش در سکوت اتاق گم شد...
به سختی از جایش بلند شد و قدمهای لرزانش را به سمت آینه برداشت...
تصویر مرد جوانی با موهای آشفته و صورتی رنگپریده در آینه ظاهر شد... موهای قهوهایاش به دلیل عرق به پیشانیاش چسبیده بودند و چشمهای تیرهاش خستهتر از همیشه به نظر میرسیدند...
دستش را بالا برد و موهای بههمچسبیدهاش را به عقب داد...
به انعکاس خودش خیره شد...
چند ثانیه...
شاید هم بیشتر...
انگار داشت به غریبهای نگاه میکرد که نمیشناختش...
بعد نگاهش را دزدید...
دیگر تحمل دیدن آن چهره را نداشت...
چشمش به قاب عکسی افتاد که روی میز کنار تخت قرار داشت...
برای لحظهای تمام حرکاتش متوقف شد...
نگاهش تغییر کرد...
آن خستگی همیشگی... آن بیحوصلگی... آنلبخند مصنوعی...
همه برای یک لحظه کنار رفتند...
آرام به سمت میز قدم برداشت و قاب عکس را برداشت...
دختری با موهای آتشین و چشمهایی به رنگ اقیانوس درون قاب لبخند میزد...
لبخندی زنده و پر از شور...
لبخندی که انگار هیچچیز در دنیا نمیتوانست خاموشش کند...
انگشت شستش را آرام روی گوشهی قاب کشید...
چیزی در سینهاش فشرده شد...
این بار نمیدانست درد از بیماریاش بود...
یا از چیزی که مدتها سعی کرده بود نادیدهاش بگیرد...
_ چویا...
نامش به آرامی از میان لبهایش بیرون آمد...
چقدر مسخره بود...
حتی حالا هم که تنها بود... حتی حالا هم که هیچکس صدایش را نمیشنید... نمیتوانست اسمش را بدون احساس سنگینی عجیبی در قلبش به زبان بیاورد...
نگاهش برای لحظهای روی لبخند چویا ماند...
بعد سرش را پایین انداخت...
— واقعا که...
خندهی کوتاه و بیجانی از گلویش بیرون آمد...
لبخندی روی لبشنشست...
لبخندی که بیشتر به نیشخند شباهت داشت...
_ اگه میدونستی چه بلایی سرم آوردی... احتمالا باز هم با اون زبون تندت شروع میکردی به دعوا کردن...
انگشتانش دور قاب عکس محکمتر شدند...
چند لحظه به تصویر دختر خیره ماند...
چویا همیشه همینطور بود...
پر سر و صدا... لجباز... مغرور...
و با این حال...
دازای هیچوقت نتوانسته بود به خودش اجازه بدهد که حتی برای یک لحظه هم تصور کند شاید آن لبخندها... آن عصبانیتها... یا حتی آن دعواهای بیپایان برای چویا معنایی بیشتر از چیزی داشته باشند که نشان میداد...
شاید چون هیچوقت جرئت نکرده بود از خودش بپرسد...
اگر چویا واقعا عاشق کسی باشد... آن شخص چه کسی خواهد بود...؟
نگاهش برای لحظهای روی موهای آتشین دختر ثابت ماند...
بعد آرام پلک زد...
_ چه مسخره...
قاب عکس را به آرامی روی میز گذاشت...
سپس دستش را جلوی دهانش گرفت و سرفهی دیگری کرد...
وقتی دستش را پایین آورد... چند گلبرگ سرخ دیگر میان انگشتانش افتاده بودند...
برای لحظهای به آنها خیره ماند...
بعد با بیحوصلگی دستش را بست...
انگار میتوانست با همین حرکت تمام دردش را پنهان کند...
اما نمیتوانست...
نه درد سینهاش را...
نه گلبرگها را...
و نه احساسی را که با گذشت هر روز بیشتر در وجودش ریشه میدواند...
دازای سرش را بالا آورد و به پنجرهی نیمهباز خیره شد...
ماه هنوز همانجا بود...
سرد و دور...
لبخند کمرنگی روی لبش نشست...
_ اوداساکو... صدای منو میشنوی...؟
سکوت...
هیچ جوابی نیامد...
دازای چشمهایش را بست...
و برای چند لحظه اجازه داد سکوت اتاق تمام افکاری را که از آنها فرار میکرد... در خودش غرق کند...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد...
(سوفی: یاح یاح... امیدوارم که از پارت قبلی لذت برده باشید... قراره که بد جوری عذابتون بدم)
- ۱۵۶
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط