دریاچه خونین :
دریاچه خونین :
فصل دوم _ پارت ۲۵
چند روز دیگه گذشت...
چویا تقریباً تمام قسمتهای قصر رو حفظ شده بود.
میدونست کدوم راهرو به آشپزخانه میرسه، کدوم پلهها به بخش سلطنتی میرن، کدوم سالن بیشتر از بقیه شلوغه و کدوم مسیرها شبها خلوت میشن.
این اطلاعات برای بقیه شاید چیز مهمی نبود.
اما برای چویا...
هر گوشهی این قصر میتوانست روزی به دردش بخورد.
صبح، یکی از خدمتکارهای جدید موقع تمیز کردن پنجره دستش برید.
ـ آخ!
چویا سریع به سمتش رفت.
ـ دستت رو بده ببینم.
دختر دستش رو جلو آورد.
چویا تکه پارچهای از جیب لباسش بیرون آورد و دور زخم بست.
ـ محکم نیست، ولی فعلاً خونش رو نگه میداره.
دختر با لبخند گفت:
ـ ممنون.
چویا هم لبخند زد.
ـ حواست باشه دفعه بعد آرومتر کار کنی.
بعد از آن، دوباره مشغول کارش شد.
هیچکس نمیتوانست حدس بزند که همین دختر آرام، شبها قبل از خواب به یک چیز فکر میکرد.
دازای اوسامو.
---
شب شده بود.
اتاق خدمتکارها تقریباً ساکت بود.
سلیا خوابیده بود.
چویا روی تختش نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد.
ماه پشت ابرها پنهان شده بود.
چویا آرام دستش را روی سینهاش گذاشت.
چشمهایش را بست.
و دوباره آن روز را دید.
مادرش...
پدرش...
هلیا...
صدای گلوله.
خون روی کف خانه.
گریهی خودش.
و آن سربازهایی که آنها را از خانه بیرون کشیده بودند.
چویا چشمانش را باز کرد.
نفسش سنگین شده بود.
زیر لب گفت:
ـ همهش به خاطر توئه...
دستش را مشت کرد.
ـ دازای اوسامو.
اشک در چشمانش جمع شد، اما این بار اجازه نداد پایین بیاید.
ـ تو خانوادهام رو ازم گرفتی.
صدایش آرام بود، اما پر از خشم.
ـ تو باعث شدی پنج ماه از زندگیم مثل جهنم بگذره.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند تلخی زد.
ـ فکر کردی چون الان توی قصر زندگی میکنم، فراموش کردم؟
دستش را باز کرد.
ناخنهایش جای عمیقی روی کف دستش گذاشته بودند.
ـ نه...
نگاهش سرد شد.
ـ من برای همین اینجام.
---
روز بعد.
چویا در یکی از سالنهای قصر مشغول گردگیری بود که صدای سربازها را شنید.
ـ ولیعهد امروز جلسهی شورای سلطنتی دارن.
چویا برای لحظهای دست از کار کشید.
ـ جلسه؟
یکی از خدمتکارها گفت:
ـ آره، ظاهراً چند وزیر هم قراره بیان.
چویا چیزی نگفت.
اما گوشش تیز شد.
دازای قرار بود از کدام راه برود؟
جلسه در کجا برگزار میشد؟
چه کسانی همراهش بودند؟
چویا وانمود کرد مشغول تمیز کردن است، اما مسیر رفتوآمد سربازها را زیر نظر گرفت.
چند دقیقه بعد، دازای از انتهای راهرو ظاهر شد.
فرمانده یون سمت راستش بود و آکوتاگوا چند قدم عقبتر حرکت میکرد.
چویا سرش را پایین انداخت.
دازای از کنار او رد شد.
چویا تا زمانی که صدای قدمهایشان دور نشد، سرش را بلند نکرد.
بعد آرام به مسیرشان نگاه کرد.
«پس این راه به تالار شورا میرسه...»
آن مسیر را در ذهنش ثبت کرد.
بعد دوباره مشغول کار شد.
---
چند ساعت بعد...
چویا در کتابخانه نشسته بود.
یک کاغذ کوچک کنار دستش بود.
روی آن چیزهایی نوشته بود.
تالار شورا — طبقه سوم
راهروی غربی — نگهبان بیشتر
راهروی شرقی — خلوتتر
اتاق ولیعهد — بخش خصوصی
محل تمرین نظامی — حیاط شمالی
چویا لحظهای به نوشتهها نگاه کرد.
بعد کاغذ را تا کرد و داخل لباسش گذاشت.
هنوز چیزی برای انجام نقشهاش کم داشت.
خیلی چیزها.
اما عجلهای نداشت.
او قرار نبود همین فردا دازای را بکشد.
اول باید او را بشناسد.
باید بداند چه زمانی تنهاست.
چه زمانی محافظ ندارد.
چه کسی به او نزدیک است.
و مهمتر از همه...
باید مطمئن میشد اگر یک روز دستش را روی گلوی ولیعهد گذاشت، هیچکس نتواند جلویش را بگیرد.
چویا از جایش بلند شد.
اما قبل از اینکه از کتابخانه بیرون برود، صدای قدمهایی شنید.
سریع کاغذ را پنهان کرد.
دازای وارد کتابخانه شد.
چویا سرش را پایین انداخت.
دازای بدون اینکه چیزی بگوید از کنار او رد شد.
چند قدم جلوتر ایستاد.
ـ تو.
چویا برگشت.
ـ بله؟
دازای به کتابهای روی میز نگاه کرد.
ـ هنوز اینجایی؟
چویا سرد جواب داد:
ـ کارم تموم نشده بود.
دازای چند لحظه نگاهش کرد.
ـ باشه.
و به سمت قفسهها رفت.
چویا مشتش را آرام بست.
در دلش گفت:
«یه روز...»
نگاهش سرد شد.
«همینقدر که الان آروم از کنارم رد میشی، روزی میرسه که دیگه نمیتونی ازم فرار کنی.»
لبخند بسیار کمرنگی زد.
اما این لبخند هیچ شباهتی به مهربانی نداشت.
انتقام چویا تازه داشت شکل واقعی خودش رو پیدا میکرد.
____
ادامه دارد....
(برید حالش رو ببرید... دستام شیکستن)
فصل دوم _ پارت ۲۵
چند روز دیگه گذشت...
چویا تقریباً تمام قسمتهای قصر رو حفظ شده بود.
میدونست کدوم راهرو به آشپزخانه میرسه، کدوم پلهها به بخش سلطنتی میرن، کدوم سالن بیشتر از بقیه شلوغه و کدوم مسیرها شبها خلوت میشن.
این اطلاعات برای بقیه شاید چیز مهمی نبود.
اما برای چویا...
هر گوشهی این قصر میتوانست روزی به دردش بخورد.
صبح، یکی از خدمتکارهای جدید موقع تمیز کردن پنجره دستش برید.
ـ آخ!
چویا سریع به سمتش رفت.
ـ دستت رو بده ببینم.
دختر دستش رو جلو آورد.
چویا تکه پارچهای از جیب لباسش بیرون آورد و دور زخم بست.
ـ محکم نیست، ولی فعلاً خونش رو نگه میداره.
دختر با لبخند گفت:
ـ ممنون.
چویا هم لبخند زد.
ـ حواست باشه دفعه بعد آرومتر کار کنی.
بعد از آن، دوباره مشغول کارش شد.
هیچکس نمیتوانست حدس بزند که همین دختر آرام، شبها قبل از خواب به یک چیز فکر میکرد.
دازای اوسامو.
---
شب شده بود.
اتاق خدمتکارها تقریباً ساکت بود.
سلیا خوابیده بود.
چویا روی تختش نشسته بود و به پنجره نگاه میکرد.
ماه پشت ابرها پنهان شده بود.
چویا آرام دستش را روی سینهاش گذاشت.
چشمهایش را بست.
و دوباره آن روز را دید.
مادرش...
پدرش...
هلیا...
صدای گلوله.
خون روی کف خانه.
گریهی خودش.
و آن سربازهایی که آنها را از خانه بیرون کشیده بودند.
چویا چشمانش را باز کرد.
نفسش سنگین شده بود.
زیر لب گفت:
ـ همهش به خاطر توئه...
دستش را مشت کرد.
ـ دازای اوسامو.
اشک در چشمانش جمع شد، اما این بار اجازه نداد پایین بیاید.
ـ تو خانوادهام رو ازم گرفتی.
صدایش آرام بود، اما پر از خشم.
ـ تو باعث شدی پنج ماه از زندگیم مثل جهنم بگذره.
چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند تلخی زد.
ـ فکر کردی چون الان توی قصر زندگی میکنم، فراموش کردم؟
دستش را باز کرد.
ناخنهایش جای عمیقی روی کف دستش گذاشته بودند.
ـ نه...
نگاهش سرد شد.
ـ من برای همین اینجام.
---
روز بعد.
چویا در یکی از سالنهای قصر مشغول گردگیری بود که صدای سربازها را شنید.
ـ ولیعهد امروز جلسهی شورای سلطنتی دارن.
چویا برای لحظهای دست از کار کشید.
ـ جلسه؟
یکی از خدمتکارها گفت:
ـ آره، ظاهراً چند وزیر هم قراره بیان.
چویا چیزی نگفت.
اما گوشش تیز شد.
دازای قرار بود از کدام راه برود؟
جلسه در کجا برگزار میشد؟
چه کسانی همراهش بودند؟
چویا وانمود کرد مشغول تمیز کردن است، اما مسیر رفتوآمد سربازها را زیر نظر گرفت.
چند دقیقه بعد، دازای از انتهای راهرو ظاهر شد.
فرمانده یون سمت راستش بود و آکوتاگوا چند قدم عقبتر حرکت میکرد.
چویا سرش را پایین انداخت.
دازای از کنار او رد شد.
چویا تا زمانی که صدای قدمهایشان دور نشد، سرش را بلند نکرد.
بعد آرام به مسیرشان نگاه کرد.
«پس این راه به تالار شورا میرسه...»
آن مسیر را در ذهنش ثبت کرد.
بعد دوباره مشغول کار شد.
---
چند ساعت بعد...
چویا در کتابخانه نشسته بود.
یک کاغذ کوچک کنار دستش بود.
روی آن چیزهایی نوشته بود.
تالار شورا — طبقه سوم
راهروی غربی — نگهبان بیشتر
راهروی شرقی — خلوتتر
اتاق ولیعهد — بخش خصوصی
محل تمرین نظامی — حیاط شمالی
چویا لحظهای به نوشتهها نگاه کرد.
بعد کاغذ را تا کرد و داخل لباسش گذاشت.
هنوز چیزی برای انجام نقشهاش کم داشت.
خیلی چیزها.
اما عجلهای نداشت.
او قرار نبود همین فردا دازای را بکشد.
اول باید او را بشناسد.
باید بداند چه زمانی تنهاست.
چه زمانی محافظ ندارد.
چه کسی به او نزدیک است.
و مهمتر از همه...
باید مطمئن میشد اگر یک روز دستش را روی گلوی ولیعهد گذاشت، هیچکس نتواند جلویش را بگیرد.
چویا از جایش بلند شد.
اما قبل از اینکه از کتابخانه بیرون برود، صدای قدمهایی شنید.
سریع کاغذ را پنهان کرد.
دازای وارد کتابخانه شد.
چویا سرش را پایین انداخت.
دازای بدون اینکه چیزی بگوید از کنار او رد شد.
چند قدم جلوتر ایستاد.
ـ تو.
چویا برگشت.
ـ بله؟
دازای به کتابهای روی میز نگاه کرد.
ـ هنوز اینجایی؟
چویا سرد جواب داد:
ـ کارم تموم نشده بود.
دازای چند لحظه نگاهش کرد.
ـ باشه.
و به سمت قفسهها رفت.
چویا مشتش را آرام بست.
در دلش گفت:
«یه روز...»
نگاهش سرد شد.
«همینقدر که الان آروم از کنارم رد میشی، روزی میرسه که دیگه نمیتونی ازم فرار کنی.»
لبخند بسیار کمرنگی زد.
اما این لبخند هیچ شباهتی به مهربانی نداشت.
انتقام چویا تازه داشت شکل واقعی خودش رو پیدا میکرد.
____
ادامه دارد....
(برید حالش رو ببرید... دستام شیکستن)
- ۱۴۵
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط