فیک کوک
𝕸𝖞 𝖒𝖆𝖋𝖎𝖆¹¹⁶
...چشامو روی هم گذاشتم و خوابیدم.
چشامو باز کرد. پتوی نازکی که روم افتاده بود رو کنار زدم و نشستم. یکم به دور بر نگاه کردم.
ساعت ۴ شده بود.
کل خونه بوی خوب غذا پخش شده بود. وای که چقد دلم برای این بو تنگ شده بود.
یه حس شادی و خوشحالی که سر این بو داشتم رو خیلی وقت بود توی وجودم جای خالیش حس میکردم. اما الان دوباره میتونم وجودش رو حس کنم.
با لبخند سمت آشپزخونه قدم برداشتم. هرچی نزدیکتر میشدم صدای آواز دوستداشتنیش بهتر شنیده میشد.
یوری روی اپن نشسته بود و با دقت به صدای مامانش گوش میکرد.
صدایی که دلم براش یهذره شده بود. هرشب با این صدا برام آهنگ میخوند.
همچنان متوجه حضور من نبود. آهنگ خوندنو تموم کرد.
اما شعر و کامل نخونده بود. من ادامشو خوندم. اولش ترسید با هینی که کشید برگشت سمتم.
همونطور که مشغول خوندن آهنگ بودم سمتش قدم برداشتم.
بهتزده بهم گوش میداد.
دستم و دراز کردم و روی گونش گذاشتم. هیچ واکنشی نداشت.
+: صدات... خیلی قشنگ بود.
لبخندم پررنگتر شد.
_: تو...
ادامهی حرفم با خندهی قشنگ دخترکم خورده شد.
اون داشت میخندید. پررنگتر از همیشه. قشنگتر از همیشه. و بلندتر از همیشه.
چشمای ستارهدار درشتش بین منو مامانش میچرخید و دستای کوچولوشو از خوشحالی بالا پایین میکرد.
انگار ضربان قلبم رفته بود. یهجوری میخندید که هیچی حس نمیکردم.
صورت میناهم همینطور بود.
محکم یوری رو بغل کرد.
+: من فدای تو بشم! صدای باباتو دوست داری؟.. آره صدا بابا قشنگه؟
دستبهسینه به کابینت کنارشون تکیه دادم.
_: اما منکه همیشه براش آهنگ میخونم. شاید از یهچیز دیگه خوشش اومده!؟
دختر خنگمن! چشماش به نقطهای خیره شدن و از تعجب اخم کرد. کیوووت.
+: به چی؟
روبهروش ایستادم. یوری رو از بغلش گرفتم و روی اپن نشوندم.
_: بشین اینجا بابایی.
+: چیکار میخوایبکنی؟
دستمو پشت کمرش انداختم و به خودم نزدیکش کردم.
+: هی! چر...
صدای قهقهی یوری جلوی حرفشو گرفت. واقعا وقتی اینطوری میخندید دلم براش ضعف میکرد. بغل کردن مینا یجور رفع دلتنگی واسه خودم بود. همینطوری دلیلی برای شنیدن بیشتر صدای قشنگ خندهی دخترکم.
_: میبینی! اون از نزدیک بودن ما بهم خوشش میاد.
بهتزده بهم نگاه میکرد. گیج بود.
خودشو جمعوجور کرد.
+: نه اینطور نیست.
اونقدری بهم نزدیکش کردم که برای دیدن صورتم سرشو کلی بالا میگرفت.
خندهش عمیقتر شد.
_: ای فدات بشم بابایی!... الان چی؟ هنوزم همونطوری فکر میکنی؟
+: نکن!..
_: آره یا نه؟
+: معلومه که فک میکنم الکیه! اون فقط یه ب...
خودت خواستی خانم جئون!
قبل کامل شدن حرف لبمو روی لباش کوبیدم. درست جلوی یوری.
...چشامو روی هم گذاشتم و خوابیدم.
چشامو باز کرد. پتوی نازکی که روم افتاده بود رو کنار زدم و نشستم. یکم به دور بر نگاه کردم.
ساعت ۴ شده بود.
کل خونه بوی خوب غذا پخش شده بود. وای که چقد دلم برای این بو تنگ شده بود.
یه حس شادی و خوشحالی که سر این بو داشتم رو خیلی وقت بود توی وجودم جای خالیش حس میکردم. اما الان دوباره میتونم وجودش رو حس کنم.
با لبخند سمت آشپزخونه قدم برداشتم. هرچی نزدیکتر میشدم صدای آواز دوستداشتنیش بهتر شنیده میشد.
یوری روی اپن نشسته بود و با دقت به صدای مامانش گوش میکرد.
صدایی که دلم براش یهذره شده بود. هرشب با این صدا برام آهنگ میخوند.
همچنان متوجه حضور من نبود. آهنگ خوندنو تموم کرد.
اما شعر و کامل نخونده بود. من ادامشو خوندم. اولش ترسید با هینی که کشید برگشت سمتم.
همونطور که مشغول خوندن آهنگ بودم سمتش قدم برداشتم.
بهتزده بهم گوش میداد.
دستم و دراز کردم و روی گونش گذاشتم. هیچ واکنشی نداشت.
+: صدات... خیلی قشنگ بود.
لبخندم پررنگتر شد.
_: تو...
ادامهی حرفم با خندهی قشنگ دخترکم خورده شد.
اون داشت میخندید. پررنگتر از همیشه. قشنگتر از همیشه. و بلندتر از همیشه.
چشمای ستارهدار درشتش بین منو مامانش میچرخید و دستای کوچولوشو از خوشحالی بالا پایین میکرد.
انگار ضربان قلبم رفته بود. یهجوری میخندید که هیچی حس نمیکردم.
صورت میناهم همینطور بود.
محکم یوری رو بغل کرد.
+: من فدای تو بشم! صدای باباتو دوست داری؟.. آره صدا بابا قشنگه؟
دستبهسینه به کابینت کنارشون تکیه دادم.
_: اما منکه همیشه براش آهنگ میخونم. شاید از یهچیز دیگه خوشش اومده!؟
دختر خنگمن! چشماش به نقطهای خیره شدن و از تعجب اخم کرد. کیوووت.
+: به چی؟
روبهروش ایستادم. یوری رو از بغلش گرفتم و روی اپن نشوندم.
_: بشین اینجا بابایی.
+: چیکار میخوایبکنی؟
دستمو پشت کمرش انداختم و به خودم نزدیکش کردم.
+: هی! چر...
صدای قهقهی یوری جلوی حرفشو گرفت. واقعا وقتی اینطوری میخندید دلم براش ضعف میکرد. بغل کردن مینا یجور رفع دلتنگی واسه خودم بود. همینطوری دلیلی برای شنیدن بیشتر صدای قشنگ خندهی دخترکم.
_: میبینی! اون از نزدیک بودن ما بهم خوشش میاد.
بهتزده بهم نگاه میکرد. گیج بود.
خودشو جمعوجور کرد.
+: نه اینطور نیست.
اونقدری بهم نزدیکش کردم که برای دیدن صورتم سرشو کلی بالا میگرفت.
خندهش عمیقتر شد.
_: ای فدات بشم بابایی!... الان چی؟ هنوزم همونطوری فکر میکنی؟
+: نکن!..
_: آره یا نه؟
+: معلومه که فک میکنم الکیه! اون فقط یه ب...
خودت خواستی خانم جئون!
قبل کامل شدن حرف لبمو روی لباش کوبیدم. درست جلوی یوری.
- ۵.۷k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط