رمان پارت ۱۰

رمان پارت ۱۰


لباس پوشیدم و پایین رفتم.
نشسته بودم سر میز صبحونه و به بشقابم ذل زدم...
من تو عمرم اونقدر نخورده بودم که اللن صبخورم. بزور چاییم رو پایین دادم و نشستم و خودم رو سرگرم نشون دادم. هر چند دقیقه یک بار قایمکی نگاهی به سدریک و متیو مینداختم. سدریک که انگار به کل حافظه اش پاک شده بود گیج میزد. متیو هم با اون ذخم روی صورتش فقط به من خیره شده بود. بلند شدم بشقابم رو توی آشپزخونه گذاشتم و با اتاقم برگشتم.
شروع به بافتن موهام کردم. در اتاق زده شد و بدون فاصله باز شد. متیو اومد داخل.
ا/ت: میشه باهات حرف بزنم؟
ا/ت: بگو. (و همزمان کش مو رو برداشتم که سر بافت رو ببندم)
متیو: نه نه وایستا بده من.
همینطور که بافت موهام رو باز میکرد شروع به حرف زدن کرد: از همون اول که دیدمت... آخه... من خیلی...
ــ حرف بزن.
عاشقت شدم رفت (انقدر آروم گفت که خودش هم نشنید)
ــ عا... شق من؟
اوهوم
کش رو دور موهام انداخت. تازه متوجه شدم تموم مدت داشته موهام رو میبافته.
برگشتم و تو آینه نگاه کردم... خدایی خوب بافته بود.
میشه پیش تو بمونم؟
ــ آره...
نشست لبه تخت.
امشب مهمون(سیریوس) دارین آره؟
ــ آره
کی هست که هری انقدر خوشحاله؟
نشستم و داستان زندگی هری و پدر و مادرش و ولدمورت رو مو به مو براش تعریف کردم.
متیو: تو هم که واقعا بچه ویزلی ها نیستی نه؟
با گریه شروع به تعریف کردن زندگیم کردم و ازواج مجدد مادرم و این که دیگه پدرم رو ندیدم و...
حرفام که تموم شد پق پق زدم زیر گریه...
دوتا دستاش رو پشت سرم گذاشت و به سینش چسبوند. انقدره گریه کردم که خودم هم خسته شدم متیو هم تمام مدت موهام رو نوازش میکرد. آروم دراز کشید و من هم باهاش پایین رفتم.(خوابیدم روش😂)
دیگه پدر و مادرت رو نمیبینی؟
ــ نه، اهمیتی برام ندارن. به جاش یه پدر و مادر بهتر دارم.
خوبه...
پریدم وسط حرفش: اونا الان پدر و مادر تو هم به حساب میان.
نه
چرا، وقتی به طور رسمی تو رو به فرزند خوندگی گرفتن یعنی پدر و مادرت هستن.
واقعا؟
آره خب...
خانم ویزلی در زد و اومد تو. پریدم بالا و نشستم.
ــ بچه ها چمدون هاتون رو کم کم ببندین که فردا باید سوار قطار بشین.

-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-.-

لایک هم بکنین❤
دیدگاه ها (۱)

خاطرات عشق ما پارت ۳ویو سوهی وقتی از خواب پریدم قلبم تند تند...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

زیبای کوچک فریبکار

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪 🖤🥀اسما هنوز به یون خیره بود.ـ «...

╭─────────────── 🥺 ───────────────╮✦ پارت ۸۸| آخرین شب کنار ...

پارت ۳۰ ساعت نزدیک یازده شب بود که بالاخره از خونه‌ی مادربزر...

By necessity پارت 1ویو بورام با صدای الارم بیدار شدم رفتم سر...

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

پارت ۱۳(ویو جیمین)ساعت ⁶:¹² دقیقه عصر بود من به کلوپ رسیدم و...

پارت ۱ ( آسانسور عشق ) ات ویو ی روز خیلی خسته کننده رو تمام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط