{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╭─────────────── 🥺 ───────────────╮

╭─────────────── 🥺 ───────────────╮
✦ پارت ۸۸| آخرین شب کنار تو ✦
╰─────────────── 🥺 ───────────────╯

🌷✨ ویو آت
.

از صبح مامان مشغول آماده کردن وسایلم بود و بابا مدام می‌پرسید چیزی جا نذاشتم یا نه. 😂

عصر، خانواده‌ی ته دوباره اومدن خونه‌مون.

مامان ته منو بغل کرد.

مامان ته:
ـ مراقب خودت باش، دخترم. هر وقت دلت گرفت، ما هم خانواده‌ی تو هستیم. 💗

آت:
ـ ممنونم خاله...

جیا هم دستم رو گرفته بود و ول نمی‌کرد.

جیا:
ـ امشب حق نداری بخوابی! باید تا صبح حرف بزنیم! 😭

آت:
ـ فردا تو فرودگاه خوابم می‌بره!

جیا:
ـ مهم نیست! 😂

همه خندیدن، اما خنده‌هامون زود جاشون رو به سکوت دادن.

بعد از شام، ته منو تا جلوی حیاط همراهی کرد.

ته:
ـ فردا واقعاً میری...

آت:
ـ آره.

ته:
ـ نمی‌دونم چطور باید خداحافظی کنم.

با بغض نگاهش کردم.

آت:
ـ پس خداحافظی نکن...

ته:
ـ آت...

آت:
ـ فقط قول بده منتظرم بمونی.

ته:
ـ قول می‌دم. 💜

چشم‌هام پر از اشک شد.

ته:
ـ تو هم قول بده رؤیاهات رو فراموش نکنی.

آت:
ـ قول می‌دم.

برای آخرین بار قبل از سفر، همدیگه رو در آغوش گرفتیم.

وقتی برگشتم داخل، جیا هنوز بیدار بود و منتظرم نشسته بود.

جیا:
ـ بیا اینجا، سنیوریتا! امشب گریه ممنوع!

آت:
ـ پس چرا خودت داری گریه می‌کنی؟ 😭

جیا:
ـ چون قانون برای بقیه‌ست! 😂💗

خندیدیم و تا دیروقت حرف زدیم.

اما وقتی بالاخره تنها شدم، به چمدون کنار در نگاه کردم.

فردا روز رفتنم بود...

و نمی‌دونستم خداحافظی فردا چقدر سخت‌تر از چیزی می‌شه که تصور می‌کردم.

✈️💜

#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط