{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۰

پارت ۳۰
ساعت نزدیک یازده شب بود که بالاخره از خونه‌ی مادربزرگم راه افتادم.
وقتی به ساختمان رسیدم، خسته‌تر از چیزی بودم که فکر می‌کردم.
در رو باز کردم و وارد شدم.
همین که چند قدم برداشتم، صدای آشنایی از پشت سرم اومد:
ـ لینا!
برگشتم.
تهیونگ بود.
ـ تو هنوز بیداری؟
ـ آره.
ـ چرا؟
شونه بالا انداخت.
ـ خوابم نمی‌اومد.
نگاهش کردم.
ـ عجیبه.
ـ خودت چرا این‌قدر دیر برگشتی؟
ـ مهمونی طول کشید.
تهیونگ سر تکون داد.
ـ خوش گذشت؟
ـ بد نبود.
ـ پس چرا قیافت خسته‌ست؟
ـ چون مجبور شدم با کلی آدم حرف بزنم.
خندید.
ـ پس بالاخره فهمیدی من چرا از مهمونی بدم میاد.
ـ آره، کاملاً.
هر دو وارد آسانسور شدیم.
تهیونگ دکمه‌ی طبقه‌ی من رو زد.
ـ راستی، فردا مسابقه‌مون رو ادامه می‌دیم؟
با خنده گفتم:
ـ مسابقه که تموم شد! من بردم.
ـ هنوز اون شرط مونده.
ـ آهان! یادم رفته بود.
ـ من که یادم نرفته.
ـ باشه، فردا یه چیزی برات انتخاب می‌کنم.
ـ هرچی خواستی.
آسانسور به طبقه‌ی من رسید.
قبل از اینکه بیرون برم، برگشتم.
ـ شب بخیر.
ـ شب بخیر.
در بسته شد.
به دیوار آسانسور تکیه دادم و لبخند زدم.
تهیونگ هم وقتی به طبقه‌ی خودش رسید، وارد خونه شد.
هیچ‌کدوم خبر نداشتیم که فردا...
قرار بود یک نفر وارد داستان بشه که رابطه‌ی بین ما رو بیشتر از همیشه تغییر بده.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۱ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

پارت ۲۹ بعد از اینکه مامانم من و جونگ‌سو رو به هم معرفی کرد،...

پارت ۲۸ وقتی به خونه‌ی مادربزرگم رسیدم، از همون دم در صدای ح...

پارت ۲۶ روز بعد، طبق قراری که گذاشته بودیم، مسابقه‌ی آخر رو ...

پارت ۳۳ صبح روز بعد، وقتی از خونه بیرون اومدم، تهیونگ هم هم‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط