زیبای کوچک فریبکار

part³
زمین کوییدیچ پر از دانش‌آموز بود. باد سردی بین برج‌ها می‌پیچید و شنل‌ها و موهای همه رو به هم می‌ریخت. وسط جمعیت، اکیپ معروف اسلایترین مثل همیشه مرکز توجه بود.
متیو جلوتر از همه ایستاده بود؛ چوب جارو روی شونه‌اش و قیافه‌ای که انگار مالک کل زمین و احتمالاً نصف قلعه است.
کنارش تام، تئودور، دراکو و لورنزو ایستاده بودن. چندین دختر هم دورشون جمع شده بودن و با خنده‌های بلند سعی می‌کردن توجه‌شون رو جلب کنن،اما تام فقط به اطراف نگاه می‌کرد.
و وقتی چشمش به من افتاد، لبخند خیلی کوتاهی زد.
(نه. اصلاً. امروز قرار نبود دوباره وارد بازی تو بشم.)
لباس کوییدیچ رو پوشیدم و سعی کردم تا جای ممکن معمولی به نظر برسم. مشکل اینجا بود که معمولی بودن برای من یعنی عمداً بد بازی کردن؛ و بد بازی کردن تو کوییدیچ تقریباً مثل این بود که به خودم توهین کنم.
متیو بازیکن‌ها رو یکی‌یکی بررسی کرد. _ (هرکس فکر می‌کنه مهارت داره، جلو بیاد. این فقط یه تمرین ساده نیست. قراره بازیکن‌های تیم انتخاب بشن.)
چند نفر جلو رفتن.من عقب ایستادم.
متیو نگاهم کرد.
_(ونس؟ تو نمیای؟)
ـ (من؟ نه، ممنون. من بیشتر برای تشویق کردن مناسبم.)
دراکو پوزخند زد..
ـ (تشویق؟ تو حتی بلد نیستی راه خوابگاهت رو پیدا کنی.)
چند نفر خندیدن.لبخند زدم.
ـ (حداقل راه برگشت از روی جارو رو بلدم.)
متیو توپ رو برداشت و به سمتم پرت کرد.
_(پس ثابتش کن.)
توپ قبل از اینکه به زمین بخوره، خودش رو توی هوا پیدا کرد. با یک حرکت چرخیدم، دسته‌ی جارو رو گرفتم و از زمین بلند شدم.
باد به صورتم کوبید.همون لحظه همه‌چیز عوض شد.
آسمون، زمین، صدای باد و لرزش چوب جارو زیر دستم… همه‌چیز آشنا بود. زیادی آشنا..
متیو توپ رو به سمت حلقه‌ها فرستادگرفتمش.
دوباره حمله کرد،از بالای سرش رد شدم.
بار سوم، قبل از اینکه حتی فرصت کنه پرتاب کنه، توپ رو از دستش قاپیدم و خودم به سمت حلقه‌ها شیرجه زدم.
صدای فریادها از پایین بلند شد.
.گل.
متیو خشکش زده بود.
(خب… شاید یکم زیادی خوب بود.)
تام پایین زمین ایستاده بود و مستقیم نگاهم می‌کرد. تئودور ابرو بالا انداخته بود. دراکو دیگه نمی‌خندید.
متیو با عصبانیت فریاد زد:
_(دوباره!)
-(مطمئنی؟)
_(گفتم دوباره!)
این بار سه نفر هم‌زمان به سمتم اومدن.
چند دقیقه بعد، هر سه‌شون روی زمین بودن و من بالای برج حلقه‌ها پرواز می‌کردم.
وقتی فرود اومدم، سکوت عجیبی روی زمین افتاده بود.
متیو جلو اومد.
_(تو گفتی برای تشویق کردن اومدی.)
لبخند زدم و جارو رو روی شونه‌ام انداختم -(نظرم عوض شد.)
تام آروم خندید.
و من فهمیدم نقشم برای جلب توجه نکردن، فقط در عرض چند دقیقه، با موفقیت کامل نابود شده بود.بعد از چند دور تمرین، بالاخره از جارو پیاده شدم. موهام به‌هم‌ریخته بود و دست‌هام از گرفتن دسته‌ی جارو درد می‌کرد.
متیو هنوز داشت برای بقیه توضیح می‌داد که کجا اشتباه کردن. منم چوب جاروم رو کنار زمین گذاشتم و رفتم سمت نیمکت.
_(کجا میری، ونس؟» صدای متیو از پشت سرم اومد)
ـ(می‌رم قبل از اینکه از شدت تمرین بیفتم، یه جا بشینم)
_«فقط بعد از چند دور؟»
برگشتم و نگاهش کردم.
ـ (آره. بعضیا وقتی حرف می‌زنن نفس کم میارن، بعضیا هم وقتی پرواز می‌کنن. هرکسی یه استعدادی داره.)
چند نفر خندیدن. متیو هم سرش رو تکون داد، ولی قبل از اینکه جواب بده، دو تا دختر از کنارم رد شدن. همون‌هایی که از اول تمرین دورش می‌پلکیدن.یکی‌شون شونه‌اش رو محکم به من زد.‌ ـ«اوه، ببخشید.»
صدای خنده‌ی دوستش بلند شد.
همه‌چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. پام روی گِلِ کنار زمین لیز خورد و تعادلم رو از دست دادم. دستم رو دراز کردم که جایی رو بگیرم، اما فقط هوا نصیبم شد.با صورت رفتم توی گل برای چند ثانیه فقط صدای خنده‌ها رو شنیدم و بوی خاک خیس رو حس کردم. بعد دست‌هام رو گذاشتم روی زمین و سرم رو بلند کردم. گل تا روی گونه‌هام پاشیده بود.
ـ (جدی؟) گفتم و گل رو از کنار چشمم پاک کردم. «این بهترین نقشه‌ای بود که تونستین بهش برسین؟»
خنده‌هاشون قطع شد،متیو با چند قدم خودش رو به ما رسوند.
_ (شما دوتا، کنار بایستین.)دخترها ساکت شدن.
ـ (ما که کاری نکردیم—)
_(دیدم چی کار کردین. اگه دوباره نزدیکش بشین، تمرین تمومه و مستقیم می‌رین پیش پروفسور مک‌گونگال. روشنه؟)
هر دو دختر سرشون رو پایین انداختن.
- «بله.» _(پس برین دور زمین رو جمع کنین و تا وقتی من نگفتم، برنگردین.)
با اخم از کنارمون دور شدن. من از جام بلند شدم و دست‌هام رو به هم زدم، اما گل فقط بیشتر پخش شدمتیو نگاهم کرد. _«تکون نخور.»
ـ (آره، چون الان دقیقاً برنامه‌ام این بود که با همین قیافه برم سر کلاس.)
_(بیا. باید تمیزت کنیم.)
دیدگاه ها (۱۷)

متیو و دختری از جنس دریا p3

رمان: فقط یک قدم تا توپارت۱:*درخواستی*ویو ی ا.ت:روز اوله هاگ...

سناریو پسر های اسلترین:وقتی که رو پاشون میشینیم:دراکو: به مب...

رویایی واقعی اما مانند دروغ

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 13وقتی از تالار بیرون او...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

پارت ششم: فاصله ی کمقبل از اینکه جونگکوک جواب بدهد، صدای شکس...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟏اتاق برای چند ثانیه توی سکوت فرو رفت.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط