به تو برای تو می نویسم پاییز برگ ریز .
به تو برای تو می نویسم پاییز برگ ریز .
کدام را باور کنم عریانی هزارساله آن تن سرمازده که آسمان را به هم گریه می دارد یا شکوه این خلعت این
جادو را !؟
زردی رویت از نفرین هزار محصل است یا میراث آفتاب طلایی تابستان !؟
تو کدامی ؟
سرخی گس خورشید در غروب های دلتنگ یا ملسی ناب سیب های قرمز و چه راز آلود ایهامی است این
معجون قصه ی تو مخزن الاسرار .
اما هرچه است در تجلی است یا اولی الابصار .
کشف تو کشف راز خداوندگار است . کفر و اغراق نمی گویم که رحم و غضب او هم مثل شکوه و اندوه تو جمع اضداد نیست .
تو آتش جا مانده از کاروان بهاری و مهجور از غم هجران یا منزلگاهی بکر آرزوی محال اردیبهشت؟!
اگر آنی شاهانه ماجرای گناه گدا بگو و اگر این با این گدا حکایت آن پادشاه بگو .
نه تو خود مسافری مثل بهار ، مثل من . توشه راه ببند که سفر طولانیست از تموز تا سور و ما عابر هر ساله
این جاده پر پیچ و خم .
چه با حوصله می گذری از کنار آفتاب کم جان مهر ، باران تند آبان و سوز استخوان سوز آذر .
کاروان خزان نرم می وزد که می داند که خرج این کوچ او از عمر من است .
همسفر آگاهم که سخاوت را در حقم تمام می کنی از هرآنچه رحمت خداوند است .
نفس نفس عطر باران و خاک ، لحظه لحظه چنگ مطرب باد و سماء و طبق طبق مروارید دوخته بر ردای
شاخساران از میوه هایی که سوغات بهشت است .
وعده کردی بازخستگی مرا تا یلدا به دوش می کشی ؟
رفیق راه که چون تو باشد تا خود رستاخیز مسافر می مانم ...
کدام را باور کنم عریانی هزارساله آن تن سرمازده که آسمان را به هم گریه می دارد یا شکوه این خلعت این
جادو را !؟
زردی رویت از نفرین هزار محصل است یا میراث آفتاب طلایی تابستان !؟
تو کدامی ؟
سرخی گس خورشید در غروب های دلتنگ یا ملسی ناب سیب های قرمز و چه راز آلود ایهامی است این
معجون قصه ی تو مخزن الاسرار .
اما هرچه است در تجلی است یا اولی الابصار .
کشف تو کشف راز خداوندگار است . کفر و اغراق نمی گویم که رحم و غضب او هم مثل شکوه و اندوه تو جمع اضداد نیست .
تو آتش جا مانده از کاروان بهاری و مهجور از غم هجران یا منزلگاهی بکر آرزوی محال اردیبهشت؟!
اگر آنی شاهانه ماجرای گناه گدا بگو و اگر این با این گدا حکایت آن پادشاه بگو .
نه تو خود مسافری مثل بهار ، مثل من . توشه راه ببند که سفر طولانیست از تموز تا سور و ما عابر هر ساله
این جاده پر پیچ و خم .
چه با حوصله می گذری از کنار آفتاب کم جان مهر ، باران تند آبان و سوز استخوان سوز آذر .
کاروان خزان نرم می وزد که می داند که خرج این کوچ او از عمر من است .
همسفر آگاهم که سخاوت را در حقم تمام می کنی از هرآنچه رحمت خداوند است .
نفس نفس عطر باران و خاک ، لحظه لحظه چنگ مطرب باد و سماء و طبق طبق مروارید دوخته بر ردای
شاخساران از میوه هایی که سوغات بهشت است .
وعده کردی بازخستگی مرا تا یلدا به دوش می کشی ؟
رفیق راه که چون تو باشد تا خود رستاخیز مسافر می مانم ...
- ۳.۰k
- ۱۶ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط