پشت نقاب عشق 💗
پشت نقاب عشق 💗
صبح روز بعد، نور آفتاب از پنجرههای بزرگ عمارت به داخل میتابید. ا.ت هنوز توی تخت بود و حاضر نبود از آغوش جونگکوک بیرون بیاد. هر بار که کوکی سعی میکرد بلند بشه، دخترک دستش رو محکمتر دورش حلقه میکرد.
جئون جونگکوک: «پرنسسم، باید بیدار بشیم. کلی کار داریم.»
ا.ت: «نههه! من کار ندارم. من فقط کوکی میخوام!»
جونگکوک خندید و موهاش رو از روی صورتش کنار زد.
جئون جونگکوک: «پس رئیس مافیای کره امروز مرخصی بگیره؟»
ا.ت: «دقیقاً! امروز رئیس مافیا مال منه! هیچکس حق نداره کوکی منو ازم بگیره!»
جئون جونگکوک: «چشم، خانوم رئیس! هرچی شما بگین.»
بعد از صبحانه، جونگکوک به ا.ت گفت که باید دربارهی اتفاقات اخیر تصمیم بگیرن. پدرش با تهدید و فشار، سعی کرده بود انتخابش رو ازش بگیره؛ اما حالا وقتش بود که همهچیز بدون ترس و اجبار روشن بشه.
ا.ت دست کوکی رو گرفت و گفت:
ا.ت: «میخوام با بابام حرف بزنم. نه برای اینکه ازش اجازه بگیرم که عاشق تو باشم؛ فقط میخوام بدونه هنوز دخترشم، ولی دیگه نمیخوام با تهدید زندگیم رو کنترل کنه.»
جونگکوک با احترام سر تکون داد.
جئون جونگکوک: «من کنارت هستم، عشق من. هر وقت خواستی حرف بزنی، گوش میدم. تصمیم آخر هم با خودته.»
اون روز، با هماهنگی وکیل و بدون هیچ درگیریای، ا.ت با پدرش ملاقات کرد. جونگکوک هم کنارش بود، اما اجازه داد خود ا.ت حرف بزنه.
پدرش با دیدن دخترش چند لحظه ساکت موند.
پدر ا.ت: «واقعاً تصمیم گرفتی با اون بمونی؟ با اینکه هنوز چیزهای زیادی دربارهی زندگیش نمیدونی؟»
ا.ت نفس عمیقی کشید.
ا.ت: «بابا، من میدونم کوکی همهی حقیقت رو از اول بهم نگفته و خودش هم قبول کرده که اشتباه کرده. اما این موضوع رو با خودش حل میکنم. تو میتونی نگرانم باشی، میتونی ازم سؤال بپرسی، ولی نمیتونی با تهدید مجبورم کنی از کسی که دوستش دارم جدا بشم.»
پدرش نگاهش رو پایین انداخت. شاید هنوز نمیتونست انتخاب دخترش رو کاملاً بپذیره، اما این بار ا.ت محکم ایستاده بود.
جونگکوک با لحنی جدی و محترمانه گفت:
جئون جونگکوک: «من نمیخوام شما رو از زندگی دخترتون حذف کنم. ولی رابطهی ما باید بر پایهی انتخاب خودش باشه، نه ترس. من هم مسئولیت اشتباهات خودم رو میپذیرم و اجازه نمیدم اختلافهامون به ا.ت آسیب بزنه.»
وکیل هم توضیح داد که هرگونه تهدید باید از راه قانونی پیگیری بشه. قرار شد پدر ا.ت برای حل اختلافات، به جای فشار آوردن به دخترش، از مسیر درست اقدام کنه. هیچکس قرار نبود با خشونت چیزی رو حل کنه.
قبل از رفتن، ا.ت برای لحظهای به پدرش نگاه کرد.
ا.ت: «من هنوز دوستت دارم، بابا. امیدوارم یه روز بتونی انتخابم رو بپذیری. ولی این بار میخوام خودم برای آیندهم تصمیم بگیرم.»
بعد دست جونگکوک رو گرفت و همراهش بیرون رفت.
توی ماشین، ا.ت چند لحظه ساکت بود. جونگکوک دستش رو گرفت و پرسید:
جئون جونگکوک: «خوبی، پرنسسم؟»
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
ا.ت: «آره… فقط دلم میخواد برگردیم خونه و یه عالمه بغلم کنی.»
جونگکوک خندید.
جئون جونگکوک: «فکر کنم این قسمت از برنامه رو خیلی خوب میتونم انجام بدم!»
وقتی به عمارت رسیدن، ا.ت سریع کفشهاش رو درآورد و به سمتش برگشت.
ا.ت: «کوکییی! بغلم کن!»
جونگکوک دستهاش رو باز کرد و ا.ت با خنده توی آغوشش جا گرفت.
جئون جونگکوک: «بالاخره برگشتیم خونه، عشق من.»
ا.ت: «کوکی؟»
جئون جونگکوک: «جانِ کوکی؟»
ا.ت: «یه چیزی میخوام.»
جئون جونگکوک: «هرچی باشه، بگو.»
ا.ت: «میخوام از این به بعد هر وقت چیزی ناراحتم کرد، باهات حرف بزنم. تو هم باید همین کار رو بکنی. دیگه قهر و راز و جداییِ یهویی نداریم، باشه؟»
جونگکوک لبخندش رو از دست داد و با جدیت به چشمهاش نگاه کرد.
جئون جونگکوک: «باشه، پرنسسم. من نمیتونم قول بدم زندگی همیشه آسون باشه، ولی قول میدم برای حل کردن مشکلاتمون کنارت بمونم و باهات صادق باشم.»
ا.ت دستهاش رو دور گردنش حلقه کرد.
ا.ت: «دوستت دارم، کوکی من.»
جونگکوک پیشونیش رو بوسید و آروم جواب داد:
جئون جونگکوک: «منم دوستت دارم، ا.ت. نه به خاطر اینکه همیشه کنارمی یا همیشه بهم لبخند میزنی؛ به خاطر خودت. با تمام شیطنتهات، لوسبازیهات و قلب مهربونت.»
ا.ت خندید و صورتش رو توی شونهی اون پنهون کرد.
ا.ت: «پس حالا که اینهمه دوستم داری، امشب خودت شام درست میکنی!»
جونگکوک با تعجب بهش نگاه کرد.
جئون جونگکوک: «صبر کن ببینم! این چه ربطی به دوست داشتن داشت؟!»
ا.ت: «ربطش اینه که من پرنسستم!»
گیلیلیلیلیلیلی
جا نشد بقیش یه مینی پارت
صبح روز بعد، نور آفتاب از پنجرههای بزرگ عمارت به داخل میتابید. ا.ت هنوز توی تخت بود و حاضر نبود از آغوش جونگکوک بیرون بیاد. هر بار که کوکی سعی میکرد بلند بشه، دخترک دستش رو محکمتر دورش حلقه میکرد.
جئون جونگکوک: «پرنسسم، باید بیدار بشیم. کلی کار داریم.»
ا.ت: «نههه! من کار ندارم. من فقط کوکی میخوام!»
جونگکوک خندید و موهاش رو از روی صورتش کنار زد.
جئون جونگکوک: «پس رئیس مافیای کره امروز مرخصی بگیره؟»
ا.ت: «دقیقاً! امروز رئیس مافیا مال منه! هیچکس حق نداره کوکی منو ازم بگیره!»
جئون جونگکوک: «چشم، خانوم رئیس! هرچی شما بگین.»
بعد از صبحانه، جونگکوک به ا.ت گفت که باید دربارهی اتفاقات اخیر تصمیم بگیرن. پدرش با تهدید و فشار، سعی کرده بود انتخابش رو ازش بگیره؛ اما حالا وقتش بود که همهچیز بدون ترس و اجبار روشن بشه.
ا.ت دست کوکی رو گرفت و گفت:
ا.ت: «میخوام با بابام حرف بزنم. نه برای اینکه ازش اجازه بگیرم که عاشق تو باشم؛ فقط میخوام بدونه هنوز دخترشم، ولی دیگه نمیخوام با تهدید زندگیم رو کنترل کنه.»
جونگکوک با احترام سر تکون داد.
جئون جونگکوک: «من کنارت هستم، عشق من. هر وقت خواستی حرف بزنی، گوش میدم. تصمیم آخر هم با خودته.»
اون روز، با هماهنگی وکیل و بدون هیچ درگیریای، ا.ت با پدرش ملاقات کرد. جونگکوک هم کنارش بود، اما اجازه داد خود ا.ت حرف بزنه.
پدرش با دیدن دخترش چند لحظه ساکت موند.
پدر ا.ت: «واقعاً تصمیم گرفتی با اون بمونی؟ با اینکه هنوز چیزهای زیادی دربارهی زندگیش نمیدونی؟»
ا.ت نفس عمیقی کشید.
ا.ت: «بابا، من میدونم کوکی همهی حقیقت رو از اول بهم نگفته و خودش هم قبول کرده که اشتباه کرده. اما این موضوع رو با خودش حل میکنم. تو میتونی نگرانم باشی، میتونی ازم سؤال بپرسی، ولی نمیتونی با تهدید مجبورم کنی از کسی که دوستش دارم جدا بشم.»
پدرش نگاهش رو پایین انداخت. شاید هنوز نمیتونست انتخاب دخترش رو کاملاً بپذیره، اما این بار ا.ت محکم ایستاده بود.
جونگکوک با لحنی جدی و محترمانه گفت:
جئون جونگکوک: «من نمیخوام شما رو از زندگی دخترتون حذف کنم. ولی رابطهی ما باید بر پایهی انتخاب خودش باشه، نه ترس. من هم مسئولیت اشتباهات خودم رو میپذیرم و اجازه نمیدم اختلافهامون به ا.ت آسیب بزنه.»
وکیل هم توضیح داد که هرگونه تهدید باید از راه قانونی پیگیری بشه. قرار شد پدر ا.ت برای حل اختلافات، به جای فشار آوردن به دخترش، از مسیر درست اقدام کنه. هیچکس قرار نبود با خشونت چیزی رو حل کنه.
قبل از رفتن، ا.ت برای لحظهای به پدرش نگاه کرد.
ا.ت: «من هنوز دوستت دارم، بابا. امیدوارم یه روز بتونی انتخابم رو بپذیری. ولی این بار میخوام خودم برای آیندهم تصمیم بگیرم.»
بعد دست جونگکوک رو گرفت و همراهش بیرون رفت.
توی ماشین، ا.ت چند لحظه ساکت بود. جونگکوک دستش رو گرفت و پرسید:
جئون جونگکوک: «خوبی، پرنسسم؟»
ا.ت لبخند کوچیکی زد.
ا.ت: «آره… فقط دلم میخواد برگردیم خونه و یه عالمه بغلم کنی.»
جونگکوک خندید.
جئون جونگکوک: «فکر کنم این قسمت از برنامه رو خیلی خوب میتونم انجام بدم!»
وقتی به عمارت رسیدن، ا.ت سریع کفشهاش رو درآورد و به سمتش برگشت.
ا.ت: «کوکییی! بغلم کن!»
جونگکوک دستهاش رو باز کرد و ا.ت با خنده توی آغوشش جا گرفت.
جئون جونگکوک: «بالاخره برگشتیم خونه، عشق من.»
ا.ت: «کوکی؟»
جئون جونگکوک: «جانِ کوکی؟»
ا.ت: «یه چیزی میخوام.»
جئون جونگکوک: «هرچی باشه، بگو.»
ا.ت: «میخوام از این به بعد هر وقت چیزی ناراحتم کرد، باهات حرف بزنم. تو هم باید همین کار رو بکنی. دیگه قهر و راز و جداییِ یهویی نداریم، باشه؟»
جونگکوک لبخندش رو از دست داد و با جدیت به چشمهاش نگاه کرد.
جئون جونگکوک: «باشه، پرنسسم. من نمیتونم قول بدم زندگی همیشه آسون باشه، ولی قول میدم برای حل کردن مشکلاتمون کنارت بمونم و باهات صادق باشم.»
ا.ت دستهاش رو دور گردنش حلقه کرد.
ا.ت: «دوستت دارم، کوکی من.»
جونگکوک پیشونیش رو بوسید و آروم جواب داد:
جئون جونگکوک: «منم دوستت دارم، ا.ت. نه به خاطر اینکه همیشه کنارمی یا همیشه بهم لبخند میزنی؛ به خاطر خودت. با تمام شیطنتهات، لوسبازیهات و قلب مهربونت.»
ا.ت خندید و صورتش رو توی شونهی اون پنهون کرد.
ا.ت: «پس حالا که اینهمه دوستم داری، امشب خودت شام درست میکنی!»
جونگکوک با تعجب بهش نگاه کرد.
جئون جونگکوک: «صبر کن ببینم! این چه ربطی به دوست داشتن داشت؟!»
ا.ت: «ربطش اینه که من پرنسستم!»
گیلیلیلیلیلیلی
جا نشد بقیش یه مینی پارت
- ۲۸۹
- ۲۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط