{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part "66"

Part "66"
☆ویو تهیونگ☆
صبح زود، قبل از اینکه خورشید کاملاً بالا بیاد، از عمارت زدم بیرون. هوای خنک صبحگاهی صورتم رو می‌سوزوند اما ذهنم شلوغ‌تر از این حرف‌ها بود.
توی کافه‌ی دنجی که همیشه با جونگ‌کوک ملاقات می‌کردیم، گوشه‌ی سالن نشستم. چند دقیقه بعد جونگ‌کوک با چهره‌ای کلافه و چشم‌هایی که نشون می‌داد درست نخوابیده روبه‌روم نشست.
جونگ‌کوک: خب تهیونگ... دیشب پشت تلفن لحنت جدی بود. دقیقاً داری دنبال چی می‌گردی؟
پوشه‌ی سیاه‌رنگی رو که از گاوصندوق شخصی پدرم برداشته بودم روی میز گذاشتم و به سمتش هل دادم.
ته: این اسناد مربوط به سال‌ها پیشه... زمانی که پدرم و پدر هانا شراکتشون رو شروع کردن. اما کد A.K.17 توی هیچ‌کدام از برگه‌های رسمی شرکت ثبت نشده. فقط توی یادداشت‌های خصوصی پدرم بهش اشاره شده.
جونگ‌کوک ابروهاش رو در هم کشید و پوشه رو باز کرد. کمی برگه‌ها رو ورق زد و بعد با تعجب نگاهم کرد.
جونگ‌کوک: A.K.17... این کد خط تولید یا پروژه تجاری نیست تهیونگ! این یک حساب بانکی آفشور و یک انبار قدیمی در حاشیه‌ی شهره که ثبتش به اسم پدر هانا بوده... اما درست چند روز قبل از فوتش، تمام امتیازش منتقل شده به یک شرکت واسط!
ته: شرکت واسط به اسم کی؟
جونگ‌کوک مکثی کرد و با لحن تردیدآمیزی گفت:
جونگ‌کوک: سارینا... یعنی دخترعموی من. اما اون موقع سارینا خیلی کم‌سن‌وسال‌تر از این بود که بتونه همچین کاری بکنه. قطعاً کسی پشتش بوده.
تکیه‌ام رو به صندلی دادم. حدسم درست بود؛ سارینا، ماریا و حتماً یک نفر از داخل خودِ خانواده‌ی ما توی این بازی دست داشتن.
☆ویو هانا☆
از صبح که بیدار شدم، حس و حالم کاملاً متفاوت بود. با اینکه طبق معمول مشغول تمیزکاری و کمکم به مادرم توی آشپزخانه بودم، اما ته دلم امیدی روشن شده بود.
داشتم سینی چای رو برای سالن اصلی آماده می‌کردم که میا وارد آشپزخانه شد. با همون لبخند مهربون همیشگیش به طرفم اومد، اما این بار نگاهش برام یک‌جور دیگری به نظر می‌رسید... شبیه یک کاوشگر که دنبال کشف یک رازه.
میا: سلام هانای من! خسته نباشی. دیشب دیر وقت دیدم توی تراس بودی... اتفاقی افتاده بود؟ حالت خوب بود؟
دستام برای یک لحظه روی سینی لرزید. یاد حرف تهیونگ افتادم: «به هیچ‌کس... حتی میا... چیزی نگو.»
سعی کردم لبخند طبیعی بزنم و نگاهم رو بدوزم به استکان‌های چای.
هانا: سلام میا. نه... چیزی نبود. فقط خوابم نمی‌برد، رفتم یکم هوای آزاد بخورم.
میا نزدیک‌تر شد و دستش رو آروم روی شونه‌ام گذاشت. با لحنی که ظاهراً نگران بود اما فشاری نا محسوس توی انگشت‌هاش حس می‌شد گفت:
میا: مطمئنی؟ اخیراً خیلی فکرت درگیره. اگه تهیونگ چیزی بهت گفته یا اذیتت کرده بهم بگو هانا. تو می‌دونی که تهیونگ چقدر سرد و غیرقابل پیش‌بینیه... نباید زیاد بهش نزدیک بشی، ممکنه آسیب ببینی.
تپش قلبم شدت گرفت. نیت میا رو نمی‌فهمیدم، اما حس حذر کردنی که تهیونگ بهم یادآوری کرده بود، باعث شد نگاهم رو پایین بندازم.
هانا: نه میا، آقای تهیونگ فقط... در مورد کارهای عمارت صحبت کردن. چیز خاصی نیست.
میا چند ثانیه در سکوت بهم زل زد. بعد لبخند مصنوعی زد و دستش رو برداشت.
میا: که اینطور... باشه عزیزم. من فقط نگران‌ت بودم.
به محض اینکه میا از آشپزخانه بیرون رفت، نفسم رو با فشار دادم بیرون. چرا میا این‌قدر اصرار داشت من رو از تهیونگ دور کنه؟
☆ویو راوی☆
میا به محض خروج از آشپزخانه، مسیرش رو به سمت طبقه بالا تغییر داد و وارد اتاق ماریا شد.
ماریا روی مبل نشسته بود و دستش رو روی شکمش گذاشته بود. سارینا هم با بی‌قراری توی اتاق قدم می‌زد. با ورود میا، هر دو به سمتش برگشتن.
سارینا: چی شد میا؟ حرف زد؟
میا با خشم در رو بست و رو به اون‌ها گفت:
میا: هانا داره پنهان‌کاری می‌کنه! کاملاً مشخصه که تهیونگ یه چیزهایی بهش گفته. اگه تهیونگ بره سراغ انبار A.K.17، همه‌چیز لو میره!
ماریا با عصبانیت از جاش بلند شد:
ماریا: من اجازه نمیدم! تهیونگ شوهر منه و فرزند من قراره وارث این ثروت باشه. اگه راز فوت پدر هانا و شراکتش برمالابشه، پدرت ورشکست میشه و ما همه‌چیز رو از دست می‌دیم!
سارینا به میا نزدیک شد و با لحنی خبیثانه گفت:
سارینا: باید قبل از اینکه تهیونگ مدارک بیشتری پیدا کنه، هانا رو از این عمارت بندازیم بیرون... یا کاری کنیم که تهیونگ دیگه حتی نخواد نگاهش کنه!
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط