2«فرشته حسرت»
2«فرشته حسرت»
یانگ برگشت.
چشماش پر از خشم بود، اما پشت اون خشم، یه چیزی بود که کوک رو شکست:
دردی که خودش باعثش شده بود.
با صدایی لرزون گفت:
«تو کی هستی؟»
کوک آروم جلو رفت.
نه مثل فرشته، نه مثل سایه—مثل کسی که دیگه نمیتونه فرار کنه از حقیقت.
لبهاش آروم باز شد،
و گفت:
«من... کوکم.
فرشتهی مرگ.
نه اونجوری که تو فکر میکنی.
من نمیکُشم،
من فقط میبرم.
وقتی زمانش برسه، وقتی صداشون خاموش بشه،
من آخرین کسیام که کنارشون میمونه.»
صدای یانگ بالا رفت.
نه از ترس، از خشم.
«تو بردیشون.
جونگهون... اون فقط میخواست شاعر بشه.
مینجائه... میخواست باهام بره دانشگاه هنر.
هیونوو... هر روز برام گل میآورد، بیدلیل.
و تهمین... اون فقط میخواست کنارم بمونه.
تو همهشونو بردی.
تو فقط به خودت فکر میکنی، به اینکه منو برای خودت نگه داری.
حتی اگه تنها بمونم، حتی اگه همه بمیرن.»
کوک خواست چیزی بگه، اما یانگ ادامه داد:
«اگه باز هم بیای تو خوابم،
قسم میخورم دیگه نخوابم.
تو حتی خوابهامو ازم میگیری؟
تو حتی رویاها رو ازم دزدیدی...
تو عشقو کشتی، کوک.»
و اون لحظه، کوک فقط ایستاد.
بیصدا، بیدفاع،
با قلبی که برای اولین بار،
واقعاً شکست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کوک، در سکوت خودش غرق بود.
نه سکوتی آرام،
سکوتی که توش صدای نفسهای آخر آدمها پیچیده بود.
هر شب، وقتی یانگ خوابش میبرد،
کوک نمیرفت فقط برای دیدنش.
میرفت برای روبهرو شدن با چهرههایی که هنوز از ذهنش پاک نشده بودن.
جونگهون...
با اون لبخند خجالتی،
که همیشه موقع حرف زدن با یانگ، دستاشو تو جیبش قایم میکرد.
اون شب که رفت، کوک تا صبح گریه کرد.
نه با اشک،
با سکوتی که دنیا رو سنگینتر کرد.
مینجائه...
با اون چشمهای پر از رویا،
که میخواست با یانگ بره دانشگاه هنر،
با هم نقاشی بکشن،
با هم زندگی کنن.
کوک اون شب، دیر رسید.
اما دیر رسیدن، نجات نمیداد.
هیونوو...
هر روز یه گل میآورد.
نه برای جلب توجه،
برای اینکه یانگ لبخند بزنه.
کوک اون لبخند رو دید،
و برای اولین بار، حسادت رو چشید.
تهمین...
سادهترین عشق.
نه قولی داد، نه رویایی ساخت.
فقط گفت: «من اینجام، تا وقتی تو بخوای.»
و کوک فهمید،
که عشق واقعی، ساکتتر از مرگه.
این چهرهها،
توی ذهن کوک حک شدن.
نه چون بردهشون،
چون هرکدوم یه تکه از یانگ بودن.
و حالا، کوک با هر خاطره،
یه بار دیگه میمیره.
اون نمیخواست قاتل باشه.
اما عشقش،
همیشه با مرگ همراه بود.
یانگ برگشت.
چشماش پر از خشم بود، اما پشت اون خشم، یه چیزی بود که کوک رو شکست:
دردی که خودش باعثش شده بود.
با صدایی لرزون گفت:
«تو کی هستی؟»
کوک آروم جلو رفت.
نه مثل فرشته، نه مثل سایه—مثل کسی که دیگه نمیتونه فرار کنه از حقیقت.
لبهاش آروم باز شد،
و گفت:
«من... کوکم.
فرشتهی مرگ.
نه اونجوری که تو فکر میکنی.
من نمیکُشم،
من فقط میبرم.
وقتی زمانش برسه، وقتی صداشون خاموش بشه،
من آخرین کسیام که کنارشون میمونه.»
صدای یانگ بالا رفت.
نه از ترس، از خشم.
«تو بردیشون.
جونگهون... اون فقط میخواست شاعر بشه.
مینجائه... میخواست باهام بره دانشگاه هنر.
هیونوو... هر روز برام گل میآورد، بیدلیل.
و تهمین... اون فقط میخواست کنارم بمونه.
تو همهشونو بردی.
تو فقط به خودت فکر میکنی، به اینکه منو برای خودت نگه داری.
حتی اگه تنها بمونم، حتی اگه همه بمیرن.»
کوک خواست چیزی بگه، اما یانگ ادامه داد:
«اگه باز هم بیای تو خوابم،
قسم میخورم دیگه نخوابم.
تو حتی خوابهامو ازم میگیری؟
تو حتی رویاها رو ازم دزدیدی...
تو عشقو کشتی، کوک.»
و اون لحظه، کوک فقط ایستاد.
بیصدا، بیدفاع،
با قلبی که برای اولین بار،
واقعاً شکست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کوک، در سکوت خودش غرق بود.
نه سکوتی آرام،
سکوتی که توش صدای نفسهای آخر آدمها پیچیده بود.
هر شب، وقتی یانگ خوابش میبرد،
کوک نمیرفت فقط برای دیدنش.
میرفت برای روبهرو شدن با چهرههایی که هنوز از ذهنش پاک نشده بودن.
جونگهون...
با اون لبخند خجالتی،
که همیشه موقع حرف زدن با یانگ، دستاشو تو جیبش قایم میکرد.
اون شب که رفت، کوک تا صبح گریه کرد.
نه با اشک،
با سکوتی که دنیا رو سنگینتر کرد.
مینجائه...
با اون چشمهای پر از رویا،
که میخواست با یانگ بره دانشگاه هنر،
با هم نقاشی بکشن،
با هم زندگی کنن.
کوک اون شب، دیر رسید.
اما دیر رسیدن، نجات نمیداد.
هیونوو...
هر روز یه گل میآورد.
نه برای جلب توجه،
برای اینکه یانگ لبخند بزنه.
کوک اون لبخند رو دید،
و برای اولین بار، حسادت رو چشید.
تهمین...
سادهترین عشق.
نه قولی داد، نه رویایی ساخت.
فقط گفت: «من اینجام، تا وقتی تو بخوای.»
و کوک فهمید،
که عشق واقعی، ساکتتر از مرگه.
این چهرهها،
توی ذهن کوک حک شدن.
نه چون بردهشون،
چون هرکدوم یه تکه از یانگ بودن.
و حالا، کوک با هر خاطره،
یه بار دیگه میمیره.
اون نمیخواست قاتل باشه.
اما عشقش،
همیشه با مرگ همراه بود.
- ۳.۹k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط