پارت ۳
پارت ۳
#تو راز شب های منی
صبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از خونه بیرون زد.
هنوز چند قدم از ساختمان دور نشده بود که صدای دختری از پشت سرش اومد:
«هی! صبر کن!»
سوآ برگشت.
دختری با موهای کوتاه قهوهای و لبخند بزرگ به سمتش میدوید.
«من یو-میام. تو همون دختر جدید دانشگاهی، درسته؟»
سوآ لبخند زد.
«آره.»
«پس از امروز دوست منی.»
سوآ خندید.
«همینجوری؟»
«آره، من سریع تصمیم میگیرم!»
برای اولین بار، سوآ صبحش رو با خنده شروع کرد.
وقتی وارد کلاس شدن، جیهون از قبل سر جاش نشسته بود.
مینجائه هم کنارش بود.
مینجائه با دیدن سوآ، آروم به جیهون زد.
«همسایهات اومد.»
جیهون نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
«میبینم.»
مینجائه خندید.
«چقدر بیاحساس.»
جیهون جوابش رو نداد.
استاد وارد کلاس شد و اعلام کرد:
«برای پروژهی این ماه، گروهها رو خودم مشخص میکنم.»
اسمها یکییکی خوانده شدن.
تا اینکه:
«هان سوآ و کانگ جیهون.»
سوآ خشکش زد.
جیهون هم سرش رو بلند کرد.
چشمهاشون برای چند ثانیه به هم افتاد.
جیهون آرام گفت:
«پس همگروه هم شدیم.»
سوآ آهسته جواب داد:
«ظاهراً.»
از آن طرف کلاس، ههری با نگاه سردی به آنها خیره شده بود.
بعد از دانشگاه، سوآ به خانه برگشت.
وقتی جلوی در واحد ۷۰۱ رسید، درِ روبهرو باز شد.
جیهون بیرون اومد.
«کتابخونه، ساعت چهار؟»
سوآ گفت:
«باشه.»
جیهون چند لحظه مکث کرد.
«راستی...»
«چی؟»
«امروز صبح... خوشحال به نظر میرسیدی.»
سوآ تعجب کرد.
«مگه دیروز ناراحت بودم؟»
جیهون شونه بالا انداخت.
«فقط... امروز فرق داشتی.»
قبل از اینکه سوآ چیزی بگه، وارد واحدش شد.
در بسته شد.
سوآ چند لحظه به در ۷۰۲ خیره موند.
بعد خیلی آروم لبخند زد.
شاید...
جیهون آنقدرها هم سرد نبود.
فقط بلد نبود احساساتش رو نشون بده.
و سوآ هنوز نمیدونست که این پروژهی ساده.
#تو راز شب های منی
صبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از خونه بیرون زد.
هنوز چند قدم از ساختمان دور نشده بود که صدای دختری از پشت سرش اومد:
«هی! صبر کن!»
سوآ برگشت.
دختری با موهای کوتاه قهوهای و لبخند بزرگ به سمتش میدوید.
«من یو-میام. تو همون دختر جدید دانشگاهی، درسته؟»
سوآ لبخند زد.
«آره.»
«پس از امروز دوست منی.»
سوآ خندید.
«همینجوری؟»
«آره، من سریع تصمیم میگیرم!»
برای اولین بار، سوآ صبحش رو با خنده شروع کرد.
وقتی وارد کلاس شدن، جیهون از قبل سر جاش نشسته بود.
مینجائه هم کنارش بود.
مینجائه با دیدن سوآ، آروم به جیهون زد.
«همسایهات اومد.»
جیهون نگاه کوتاهی به سوآ انداخت.
«میبینم.»
مینجائه خندید.
«چقدر بیاحساس.»
جیهون جوابش رو نداد.
استاد وارد کلاس شد و اعلام کرد:
«برای پروژهی این ماه، گروهها رو خودم مشخص میکنم.»
اسمها یکییکی خوانده شدن.
تا اینکه:
«هان سوآ و کانگ جیهون.»
سوآ خشکش زد.
جیهون هم سرش رو بلند کرد.
چشمهاشون برای چند ثانیه به هم افتاد.
جیهون آرام گفت:
«پس همگروه هم شدیم.»
سوآ آهسته جواب داد:
«ظاهراً.»
از آن طرف کلاس، ههری با نگاه سردی به آنها خیره شده بود.
بعد از دانشگاه، سوآ به خانه برگشت.
وقتی جلوی در واحد ۷۰۱ رسید، درِ روبهرو باز شد.
جیهون بیرون اومد.
«کتابخونه، ساعت چهار؟»
سوآ گفت:
«باشه.»
جیهون چند لحظه مکث کرد.
«راستی...»
«چی؟»
«امروز صبح... خوشحال به نظر میرسیدی.»
سوآ تعجب کرد.
«مگه دیروز ناراحت بودم؟»
جیهون شونه بالا انداخت.
«فقط... امروز فرق داشتی.»
قبل از اینکه سوآ چیزی بگه، وارد واحدش شد.
در بسته شد.
سوآ چند لحظه به در ۷۰۲ خیره موند.
بعد خیلی آروم لبخند زد.
شاید...
جیهون آنقدرها هم سرد نبود.
فقط بلد نبود احساساتش رو نشون بده.
و سوآ هنوز نمیدونست که این پروژهی ساده.
- ۱۴۳
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط