---

---

《مافیا》 – قسمت ۳ (بازنویسی شده)
ساعت ۵:۲۷ عصر بود.
از پنجره‌ی اتاق، سایه‌های بلند درخت‌ها رو دیوار مثل شبح می‌لغزید. انگار دستای پدرم از اون طرف مرگ بهم می‌گفت:
«فرار کن... فرار کن قبل از اینکه دیر بشه.»

مچ دستم رو فشار دادم. جای سوختگی هنوز صورتی بود؛ مثل یه داغ ننگ، مثل یادگاری از دستای سرد شوگا که یه لحظه دستمو گرفت، و حالا داشت منو تو این بازی هل می‌داد.

مامان پایین فریاد زد:
«امیلی! شوگا ده دقیقه دیگه می‌رسه!»

رفتم سراغ کمد. بوی خاک و نفتالین خفه‌م کرد. لباس سفید ابریشمی پدر رو از جعبه بیرون کشیدم. پارچه سردش رو پوستم خزید، اما دکمه‌های پشت لباس قفل بودن، دستم میلرزید، نتونستم ببندمشون.
«بمون تا برات ببندم.»
صدای خنده‌ی پدر... چرا الان تو گوشم می‌پیچه؟

موهامو با عجله شونه زدم. گیر کرد، کَند. اشکم بی‌صدا ریخت اما با پشت دست پاکش کردم. خط چشمم رو سه بار کشیدم، سه بار پاک شد. دستام از استرس بی‌اختیار می‌لرزید.

زنگ در که خورد، گلدون از رو میز افتاد زمین و شکست.
ایستادم کنار پله‌ها. پرده‌ی سنگین رو کنار زدم. قلبم داشت از قفسه‌ی سینه‌م بیرون می‌زد.

شوگا اونجا بود. چکمه‌های براق نقره‌ای، همون نگاه سردی که انگار می‌خواست تا ته روحم رو بخونه. نگاهش از پایین تا بالا رفت، ولی نه مثل مردایی که می‌خواستن مجذوبم شن؛ نه. این نگاه، نگاه شکارچی بود.

یک لحظه نگاهم تو نگاهش قفل شد. برق خاکستری چشم‌هاش... و یه چیزی که نفهمیدم چی بود. خشم؟ تهدید؟ درد؟

خم شد، نفسش به گردنم خورد. صداش آروم بود اما زهر داشت:
«امشب باید خوب بازی کنی. اگه لو بریم، فردا اسمتو تو خبرها با عنوان یه جسد ناشناس می‌شنوی.»

لبم لرزید. نمی‌دونستم باید چی بگم.

همراهش به سمت ماشین رفتم. دستم رفت سمت حلقه‌ی پدرم، همون که تو دستش بود وقتی مُرد. بند انگشتمو دورش پیچیدم، شاید دلمو گرم کنه.

شوگا تو آینه ماشین چشمش افتاد به حلقه. یه لحظه اخم کرد:
«درش بیار. اینجا گذشته جایی نداره.»

حلقه رو درآوردم. دستم لرزید. دلم خواست گریه کنم. نکردم.


---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۴

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.5 (روایت از زبان ا...

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

درخواستی

the lost leaves/رمان جیمین

قلدر مدرسه¹ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

رقص مرگ و عشقp¹¹هنوز بخارِ آب تویِ حمام بود. جونگکوک یه حوله...

نگاهش مثِ نوری بود که بی‌اجازه می‌تابید؛ نوری که انگار بلد ن...

شاهکاری به نام دروغ

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط