{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نگاهش مثِ نوری بود که بی‌اجازه می‌تابید؛ نوری که انگار بل

نگاهش مثِ نوری بود که بی‌اجازه می‌تابید؛ نوری که انگار بلد نبود جایی رو تاریک بذاره و هرجا می‌رسید، همه‌چیز رو روشن می‌کرد.
داشت نگاهش می‌کرد؛ آن‌قدر نگاهش کرد که معشوقه‌ طاقتش به پایان رسید و دلش قنج رفت. با همون لحنِ عامیانه و بی‌پیرایه‌ای که تهِ همه‌ی دلباختگی‌هاست، بهش گفت:
«چرا اینجوری نگاه می‌کنی؟»
او جواب داد:
«چجوری؟»
با یه ذوقی خوند:
«توی چشام زوم می‌کنی...»
و با هم خوندن:
«حالِ دلو خوب می‌کنی...»❤️
دیدگاه ها (۲۴)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~جِما چند لحظه ساکت موند. اخمش هنوز ...

**پارت چهارم: سرعت و جنون**جونگ‌کوک با خشونتی سرد و بی‌رحمان...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.34(روایت از زبان جونگ‌ک...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

HATE TO LOVE¹⁶(ویو:رز)_:میبینم که زیادی سره یه فرمانده خوشحا...

P. 5𝕿𝖍𝖆𝖙 𝖔𝖓𝖑𝖞 𝖎𝖙'𝖘 𝖒𝖎𝖓𝖊. ...

dark life= 42ات لبخند زد. «هیچی. فقط... بوی بارون رو دوست دا...

پارت ۱۰: مرزِ ممنوعه (نسخه اصلاح‌شده)یونگی حتی یک لحظه هم تر...

🎭 آخرین نقشپارت نهمصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه به استو...

موقعیت: متفاوتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط