نگاهش مثِ نوری بود که بیاجازه میتابید؛ نوری که انگار بل
نگاهش مثِ نوری بود که بیاجازه میتابید؛ نوری که انگار بلد نبود جایی رو تاریک بذاره و هرجا میرسید، همهچیز رو روشن میکرد.
داشت نگاهش میکرد؛ آنقدر نگاهش کرد که معشوقه طاقتش به پایان رسید و دلش قنج رفت. با همون لحنِ عامیانه و بیپیرایهای که تهِ همهی دلباختگیهاست، بهش گفت:
«چرا اینجوری نگاه میکنی؟»
او جواب داد:
«چجوری؟»
با یه ذوقی خوند:
«توی چشام زوم میکنی...»
و با هم خوندن:
«حالِ دلو خوب میکنی...»❤️
داشت نگاهش میکرد؛ آنقدر نگاهش کرد که معشوقه طاقتش به پایان رسید و دلش قنج رفت. با همون لحنِ عامیانه و بیپیرایهای که تهِ همهی دلباختگیهاست، بهش گفت:
«چرا اینجوری نگاه میکنی؟»
او جواب داد:
«چجوری؟»
با یه ذوقی خوند:
«توی چشام زوم میکنی...»
و با هم خوندن:
«حالِ دلو خوب میکنی...»❤️
- ۱.۱k
- ۰۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط