دو پارتی از هیونجین
ی روز سرد دیگه دیگه از رفتار پدر و مادرش خسته شده بود رفتاری که به اون میفهموند باید از این خونه بری و پدر و مادر ا/ت هر کاری میکردن که ا/ت با ی مرد که حتی ندیده بود ازدواج کنه همه ی اطرافیان میگفتن اخلاق اون مرد مث شب سیاه ولی این حرف ها تو گوش پدر و مادری که از بچشون متنفرن نمیره ا/ت بار ها و بار ها تلاش کرد که خودکشی کنه ولی هر باز از طرف پدرش کتک و مادرش حرف های تحقیر امیز میشنید تا روزی که قرار بود اون ادم خشن به خواستگاری ا/ت بیاد اون روز ا/ت صبح زود با فریاد خدمتکارش که حتی اونم از ا/ت بدش میامد بیدار شد رفت حموم و مادرش ی لباس که تاروی زانوش بود بهش داد ی لباس شیری رنگ و کوتاه بالاتنه نداشت و بدون استین بود اون لباس ا/ت رو که فقط ۱۶ سالش بود مث ی فرشته کرده بود
هیونجین ویو
دوباره ... دوباره باید با کسی که نمیشناسم ازدواج کنم اونم بخاطر شرکت ولی من خیلی ناراحت نیستم اینم مث بقیه اون جنده ها انقدر میکنم که بمیره هرچی نباشه بزرگ ترین مافیای اسیام اماده شدم و با بادیگاردام و پدر و مادرم به سمت خونه ای که ادرس داده بودن راه اوفتادیم تو ی راه سوال های زیادی به مغذم هجوم اورد ..... یعنی باکرهاس.... اشپری بلده.....بلده لباس بشوره...... بلده زیرم خیلی هات ناله کنه؟
ا/ت ویو
من اون مرد رو ندیدم ولی میدونم بابام من رو بهش فروخته اونم با قیمت خیلی پایین دوستام میگن اون خیلی ادم خشنی هست ولی خوب این از بدبختی منه که ی همچین خانواده ای دارم اماده شدم و رفتم پایین مامانم ی نگاه تمسخر امیز بهم داد و لب زد
م/ت: منو ببین دختر مهمونا اومدن مث بچه ادم باش هرچی اون مرد گفت گوش کن وگرنه کاری میکنم که از بدنیا اومدنت پشیمون بشی( دوستان باید بگم مادر ا/ت مادر خودش نیست و ناتنی عه)
ا/ت : باشه
ویو نویسنده صدای در تو کل خونه پیچید م/ت ا/ت رو مجبور کرد که در ذو باز کنه و به کسایی که حتی نمیدونه اسمشون چیه سلام کنه ا/ت تو اون لباسی که اون زن بهش داده بود احساس نا امن بودن میکرد چون تنها جایی از بدنش که تو اون لباس معلوم نبود اندام های خصوصیش بود ا/ت در رو باز کرد و با لبخند ساختگی سللم داد
ا/ت : سلام خوش اومدین
مامان هیونجین : سلام عروس نازم تو خیلی از عکسات ناز تری
ا/ت : ممنون
ا/ت بعد از ورد تمام مهمونا در رو بست و رفت تو هال و پدرش به جای خالیی که کنار اون مرد بود اشاره کرد اون مرد قیافه زیبایی داشت اما خیلی سرد به ا/ت نگاه میکرد و ا/ت از کنار اون بودن وحشت داشت ولی مجبور بود و رفت کنارش نشست
هیونجین ویو
خدایااااا چقدر روناش سفیدن خیلی اندامه کردنی ای داره جوونم هست جون میده برا کردن ولی الان نمیشه باید یکم صبور باشم
پ/ه : پسرم بهتره تو و عروسم برین باهم حرف بزنین تا ما قرارداد ها رو اماده امضا میکنیم
من که از خدامه با این جنده کوچولو تنها باشم
هیونجین : اسمت ا/ته درسته؟
ا/ت : ار...اره
هیونجین : اتاقت کجاست( دهنش رو کنار گوش ا/ت برد و گفت ) عروسک جدیدم
ا/ت : با....بالا...بالاس ( بغض)
همراه اون جنده کوچولو رفتم و به اتاقش رسیدم اتاقش تم سفید بود یعنی سفید دوست داره ؟؟ چجالب
هیونجین : خوب بگو ببینم چند سالته هرزه؟
ا/ت : ۱۶
نویسنده ویو
هیونجین دستش رو روی شونه های ا/ت گذاشت و نوازش وار تکون داد و سوال بعد رو پرسید
هیونجین : باکره ای یا جنده؟
ا/ت : هی من جنده نیستم مرتیکه دیوس
هیونجین : میخوای یکی از اونا باشی؟؟ اگه میخوای من خورکم کردن دخترای جندس
و بعد ا/ت رو به سمت خودش کشید و ان رو روی تخت پرت کرد و در رو قفل کرد و درگوش ا/ت گفت
هیونجین : بهتره صدات در نیاد وگرنه خودت میدونی چیکار میکنم
ا/ت با چشمایی که اشک درش حلقه زده بود به هیونجین خیره شد وتقلا میکرد تا بلکه بتونه نجات پیدا کنه ولی هیونجین قدرتمند تر از این حرفا بود و اصلا تکون نمیخور
هیونجین : نترس اینجا نمیکنمت اون کارا بمونه برا تو خونم ولی الان باید رو این رون های سفیدت مهر اینکه ماله کی هستی رو بزنم
وشروع کرد به گاز گرفتن و گذاشتن مارک های کوچیک و بزرگ روی رون های ا/ت .. ا/ت اون لحظه حس میکرد مرده نه میتونست از درد ناله کنه و از ترس گریه تا اینکه با به صدا در اومدن در هیونجین دست از کارش کشید و رو به در جار زد
____________________________
دوستان این اولین دو پارتی
هیونجین ویو
دوباره ... دوباره باید با کسی که نمیشناسم ازدواج کنم اونم بخاطر شرکت ولی من خیلی ناراحت نیستم اینم مث بقیه اون جنده ها انقدر میکنم که بمیره هرچی نباشه بزرگ ترین مافیای اسیام اماده شدم و با بادیگاردام و پدر و مادرم به سمت خونه ای که ادرس داده بودن راه اوفتادیم تو ی راه سوال های زیادی به مغذم هجوم اورد ..... یعنی باکرهاس.... اشپری بلده.....بلده لباس بشوره...... بلده زیرم خیلی هات ناله کنه؟
ا/ت ویو
من اون مرد رو ندیدم ولی میدونم بابام من رو بهش فروخته اونم با قیمت خیلی پایین دوستام میگن اون خیلی ادم خشنی هست ولی خوب این از بدبختی منه که ی همچین خانواده ای دارم اماده شدم و رفتم پایین مامانم ی نگاه تمسخر امیز بهم داد و لب زد
م/ت: منو ببین دختر مهمونا اومدن مث بچه ادم باش هرچی اون مرد گفت گوش کن وگرنه کاری میکنم که از بدنیا اومدنت پشیمون بشی( دوستان باید بگم مادر ا/ت مادر خودش نیست و ناتنی عه)
ا/ت : باشه
ویو نویسنده صدای در تو کل خونه پیچید م/ت ا/ت رو مجبور کرد که در ذو باز کنه و به کسایی که حتی نمیدونه اسمشون چیه سلام کنه ا/ت تو اون لباسی که اون زن بهش داده بود احساس نا امن بودن میکرد چون تنها جایی از بدنش که تو اون لباس معلوم نبود اندام های خصوصیش بود ا/ت در رو باز کرد و با لبخند ساختگی سللم داد
ا/ت : سلام خوش اومدین
مامان هیونجین : سلام عروس نازم تو خیلی از عکسات ناز تری
ا/ت : ممنون
ا/ت بعد از ورد تمام مهمونا در رو بست و رفت تو هال و پدرش به جای خالیی که کنار اون مرد بود اشاره کرد اون مرد قیافه زیبایی داشت اما خیلی سرد به ا/ت نگاه میکرد و ا/ت از کنار اون بودن وحشت داشت ولی مجبور بود و رفت کنارش نشست
هیونجین ویو
خدایااااا چقدر روناش سفیدن خیلی اندامه کردنی ای داره جوونم هست جون میده برا کردن ولی الان نمیشه باید یکم صبور باشم
پ/ه : پسرم بهتره تو و عروسم برین باهم حرف بزنین تا ما قرارداد ها رو اماده امضا میکنیم
من که از خدامه با این جنده کوچولو تنها باشم
هیونجین : اسمت ا/ته درسته؟
ا/ت : ار...اره
هیونجین : اتاقت کجاست( دهنش رو کنار گوش ا/ت برد و گفت ) عروسک جدیدم
ا/ت : با....بالا...بالاس ( بغض)
همراه اون جنده کوچولو رفتم و به اتاقش رسیدم اتاقش تم سفید بود یعنی سفید دوست داره ؟؟ چجالب
هیونجین : خوب بگو ببینم چند سالته هرزه؟
ا/ت : ۱۶
نویسنده ویو
هیونجین دستش رو روی شونه های ا/ت گذاشت و نوازش وار تکون داد و سوال بعد رو پرسید
هیونجین : باکره ای یا جنده؟
ا/ت : هی من جنده نیستم مرتیکه دیوس
هیونجین : میخوای یکی از اونا باشی؟؟ اگه میخوای من خورکم کردن دخترای جندس
و بعد ا/ت رو به سمت خودش کشید و ان رو روی تخت پرت کرد و در رو قفل کرد و درگوش ا/ت گفت
هیونجین : بهتره صدات در نیاد وگرنه خودت میدونی چیکار میکنم
ا/ت با چشمایی که اشک درش حلقه زده بود به هیونجین خیره شد وتقلا میکرد تا بلکه بتونه نجات پیدا کنه ولی هیونجین قدرتمند تر از این حرفا بود و اصلا تکون نمیخور
هیونجین : نترس اینجا نمیکنمت اون کارا بمونه برا تو خونم ولی الان باید رو این رون های سفیدت مهر اینکه ماله کی هستی رو بزنم
وشروع کرد به گاز گرفتن و گذاشتن مارک های کوچیک و بزرگ روی رون های ا/ت .. ا/ت اون لحظه حس میکرد مرده نه میتونست از درد ناله کنه و از ترس گریه تا اینکه با به صدا در اومدن در هیونجین دست از کارش کشید و رو به در جار زد
____________________________
دوستان این اولین دو پارتی
- ۳۸.۷k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط