پارت بیستم
صبح اون روز،هنگ اکتشاف قرار بود با نیرو های جدیدش به یه اکتشاف بیرون از دیوارا بره...اروین و لیوای مشغول تنظیم ارایش جدید بودن
لیوای.اریان سمت راست من وایسا...ارن هم سمت چپ...
و به همین شکل بود که چیدمان انجام شد
همه سوار اسباشون شدن و از مقر خارج شدن...رفتن بیرون دیوارا...تایتانا خیلی زیاد بودن و همش نزدیک هنگ میشدن
اریان میخواست بره بکشتشون که لیوای دستشو گرفت:امروز حق مبارزه کردن نداری
اریان.چیییی!!؟چرااااا!!؟
لیوای.همین که گفتم
لیوای تو ذهنش:از حالا به بعد باید اریانو همیشه خوشحال نگه دارم و مراقبش باشم...نمیتونم اریانم از دست بدم...به هر قیمتی باید ازش محافظت کنم
اریان.ولی اون موقع اومدنم هیچ فایده ای نداره کاپیتان
لیوای.اینکه الان اینجایی فایده داره...بعدشم بشین سرجات هیچی هم نگو
اریان یکم به دل میگیره و سرشو پایین میندازه
که یهو همه تایتان مونث(تایتان آنی) رو میبینن
همه پشماشون ریخته بود جز لیوای و اریان...
((۲ ساعت بعد))
اون تایتان بیشتر نیرو هارو کشته بود...همه توی جنگل کمین کرده بودن....لیوای و اروین و پترا و اریان و ارن و... داشتن حواس اون تایتانو پرت میکردن و جلوش اسب سواری میکردن...
ارن.من باید تایتان بشم
لیوای.تو باید به همرزمات اعتماد کنی...این وظیفه توعه
ارن.ولی اینطوری...
اریان.اینطوری چی؟؟اعتماد کن
پترا.اریان درست میگه...بد نمیشه که به ما اعتماد کنی
ارن دست از تایتان شدن بر میداره...
که یهو تایتان مونث میخواست ارنو بگیره...
بعدشم ارن با اسبش دور میشه و تبدیل به تایتان میشه...
لیوای.من همراه ارن میمونم...شماها همینطوری برید جلو
اریان.منم میمونم
لیوای.چی داری میگی؟؟برو همراه با بقیه
اریان.من میمونم
لیوای میره پیش ارن
ارن داره با تایتان مونث میجنگه...
میکاسا هم اومد
اریان.صبر کن میکاسا
میکاسا.چرااا؟؟
اریان.برگرد
میکاسا.نمیتونم
بعدش رفت سمت اونا...
که یهو یه اتفاقی افتاد...اریان یه تتو رعد مشکی روی مچ دست چپش داشت...و زمانی که خیلی خیلی استرس داشت و عصبی میشد،رعدش قرمز میشد...(الانم رعدش قرمزه)
تایتان مونث ارنو میزاره تو دهنش ولی قبل از اینکه کسی کاری کنه،اریان(چون رعدش قرمزه نیروش ۱۰ برابر میشه)با یه حرکت توی هوا تایتان مونث رو ۱۰۰۰ قسمت میکنه و ارنو نجات میده
اما هروقت این رعد قرمز میشد،اریان باید بهایی میداد...هروقت که رعدش قرمز میشد،مریض میشد....
اریان روی زمین نشست...انگار روح تو بدنش نبود
لیوای دویید سمت اریان
لیوای.چت شد یهو؟ حالت خوبه!!؟؟
اریان.چی چی چیزی نیست...من خو خو خوبم
لیوای.دست چپت...داره ازش خون میاد...اسیب دیدی؟؟
استین چپ اریانو میده بالا و رعد قرمزشو میبینه
لیوای.تو...تو...تو رعدت قرمز شدهههه؟؟
اریان.ا ا اره...
لیوای میبینه اریان از چشمشم داره خون میاد...
لیوای اریانو بلند میکنه و روی یه درخت میزاره
بقیه همچنان دارن مبارزه میکنن
لیوای.بهت گفتم مبارزه نکن...چرا حرف تو کلت نمیره؟؟
اریان.ربطی به این نداره...من کلا وقتی عصبی و استرسی میشم رعدم قرمز میشه و همین باعث میشه قدرتم زیاد شه...و نمیتونم کنترلش کنم...قدرتم انقدر زیاد میشه که گردش خون رو تو بدنم افزایش میده...همین دلیل هم باعث میشه که از رگ دست چپ و چشمم خون بیاد
لیوای.این خیلی بده...اسبت سالمه؟؟
اریان.نمیدونم...
لیوای سوت زد و اسبش اومد...
لیوای.من میشینم تو هم پشتم بشین...
هردو رو اسب لیوای نشستن
تایتان مونث فرار کرده بود... همه چیز به حالت اولش برگشته بود...نیرو ها جمع شدن و رفتن سمت مقر
(نظرتونو بهم بگین...ببخشید اگه خوب نشد😅)
لیوای.اریان سمت راست من وایسا...ارن هم سمت چپ...
و به همین شکل بود که چیدمان انجام شد
همه سوار اسباشون شدن و از مقر خارج شدن...رفتن بیرون دیوارا...تایتانا خیلی زیاد بودن و همش نزدیک هنگ میشدن
اریان میخواست بره بکشتشون که لیوای دستشو گرفت:امروز حق مبارزه کردن نداری
اریان.چیییی!!؟چرااااا!!؟
لیوای.همین که گفتم
لیوای تو ذهنش:از حالا به بعد باید اریانو همیشه خوشحال نگه دارم و مراقبش باشم...نمیتونم اریانم از دست بدم...به هر قیمتی باید ازش محافظت کنم
اریان.ولی اون موقع اومدنم هیچ فایده ای نداره کاپیتان
لیوای.اینکه الان اینجایی فایده داره...بعدشم بشین سرجات هیچی هم نگو
اریان یکم به دل میگیره و سرشو پایین میندازه
که یهو همه تایتان مونث(تایتان آنی) رو میبینن
همه پشماشون ریخته بود جز لیوای و اریان...
((۲ ساعت بعد))
اون تایتان بیشتر نیرو هارو کشته بود...همه توی جنگل کمین کرده بودن....لیوای و اروین و پترا و اریان و ارن و... داشتن حواس اون تایتانو پرت میکردن و جلوش اسب سواری میکردن...
ارن.من باید تایتان بشم
لیوای.تو باید به همرزمات اعتماد کنی...این وظیفه توعه
ارن.ولی اینطوری...
اریان.اینطوری چی؟؟اعتماد کن
پترا.اریان درست میگه...بد نمیشه که به ما اعتماد کنی
ارن دست از تایتان شدن بر میداره...
که یهو تایتان مونث میخواست ارنو بگیره...
بعدشم ارن با اسبش دور میشه و تبدیل به تایتان میشه...
لیوای.من همراه ارن میمونم...شماها همینطوری برید جلو
اریان.منم میمونم
لیوای.چی داری میگی؟؟برو همراه با بقیه
اریان.من میمونم
لیوای میره پیش ارن
ارن داره با تایتان مونث میجنگه...
میکاسا هم اومد
اریان.صبر کن میکاسا
میکاسا.چرااا؟؟
اریان.برگرد
میکاسا.نمیتونم
بعدش رفت سمت اونا...
که یهو یه اتفاقی افتاد...اریان یه تتو رعد مشکی روی مچ دست چپش داشت...و زمانی که خیلی خیلی استرس داشت و عصبی میشد،رعدش قرمز میشد...(الانم رعدش قرمزه)
تایتان مونث ارنو میزاره تو دهنش ولی قبل از اینکه کسی کاری کنه،اریان(چون رعدش قرمزه نیروش ۱۰ برابر میشه)با یه حرکت توی هوا تایتان مونث رو ۱۰۰۰ قسمت میکنه و ارنو نجات میده
اما هروقت این رعد قرمز میشد،اریان باید بهایی میداد...هروقت که رعدش قرمز میشد،مریض میشد....
اریان روی زمین نشست...انگار روح تو بدنش نبود
لیوای دویید سمت اریان
لیوای.چت شد یهو؟ حالت خوبه!!؟؟
اریان.چی چی چیزی نیست...من خو خو خوبم
لیوای.دست چپت...داره ازش خون میاد...اسیب دیدی؟؟
استین چپ اریانو میده بالا و رعد قرمزشو میبینه
لیوای.تو...تو...تو رعدت قرمز شدهههه؟؟
اریان.ا ا اره...
لیوای میبینه اریان از چشمشم داره خون میاد...
لیوای اریانو بلند میکنه و روی یه درخت میزاره
بقیه همچنان دارن مبارزه میکنن
لیوای.بهت گفتم مبارزه نکن...چرا حرف تو کلت نمیره؟؟
اریان.ربطی به این نداره...من کلا وقتی عصبی و استرسی میشم رعدم قرمز میشه و همین باعث میشه قدرتم زیاد شه...و نمیتونم کنترلش کنم...قدرتم انقدر زیاد میشه که گردش خون رو تو بدنم افزایش میده...همین دلیل هم باعث میشه که از رگ دست چپ و چشمم خون بیاد
لیوای.این خیلی بده...اسبت سالمه؟؟
اریان.نمیدونم...
لیوای سوت زد و اسبش اومد...
لیوای.من میشینم تو هم پشتم بشین...
هردو رو اسب لیوای نشستن
تایتان مونث فرار کرده بود... همه چیز به حالت اولش برگشته بود...نیرو ها جمع شدن و رفتن سمت مقر
(نظرتونو بهم بگین...ببخشید اگه خوب نشد😅)
- ۱.۶k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط