تو مال منی
پارت ۵
راهم رو کج کردم که برم که یهو با حرف بابام سر جام وایسادم
بابا: امشب خالت با شوهر و بچه هاش میاد اینجا
ا.ت ویو
چ..ی ...چی یعنی دوباره قراره من جونگ کوک رو ببینم اون پسری که سرد تر از زمستون هم هست واییییی نه
از یه طرف که خالم با دخترش میومد خوشحال بودم ولی از یه طرف ناراحت بودم که قراره اون جونگ کوک استقفرالله رو ببینم ناراحت بودم
رفتم اتاقم و یه دوش نیم ساعته گرفتم اومدم بیرون ساعت ۵ بود اونا ساعت هفت میومدن نمیدونم چرا آنقدر زود میخوان بیان خلاصه موهام رو خشک کردم و دم اسبی بستم دوست داشتم یه سارافون بپوشم ولی هانول گفت که میخواهیم لباس باز بپوشیم و میخوایم ری اکشن بابا بزرگ رو ببینم به من هم درخواست دادن ولی من رد کردم خیلی اصرار کردن و مجبور شدم قبول کنم
وسایل هارو آماده کردم رفتم آب بخورم
ا.ت ویو
داشتم آب میخوردم که یه نفر از پشت من رو ترسوند
داهیون: بووووو ( مثلا صدای ترسوندن )
ا.ت : اوهو اوهو ( سرفه )
داهیون : وایی ا.ت خوبی
ا.ت : آخه اوهو داهیون اوهو دهنت رو اوهو گاز بگیر این اوهو چه کاریه
داهیون : ادبت رو قربون بیا آب بخور ( خنده)
ا.ت : (بعد آب خوردن ) غلام ادبم
داهیون : بسه مثلا میخواستم بهت یه چیزی بگما(خنده)
داهیون : اممممم آها مامان بابای من و هانول هم امشب میان ( ذوق )
ا.ت : واقعا چه خوب ( ذوق )
داهیون : اره خیلی خوب شد.... وایسا ببینم ساعت چنده
ا.ت : اره برو ببین تا من دارم نارنگی میقولم
داهیون : جیییییغغغغغ ساعت ۶:۳۰ هست جیغغغغ
ویو ا.ت داشتم نارنگی میخورم که با صدای قشنگ داهیون نارنگی پرید تو گلوم
ا.ت : داهیون اوهو من تورو اوهو بگیرم اوهو جر وا جرت اوهو میکنم اوهو وایساااااااااا( آخرش رو بلند گفت )
داهیون هم پا به فرار گذاشت
ا.ت بدو داهیون بدو
ات ویو
رسیدیم
به جزیره آشپز خونه که من اون ورش بودم و داهیون اون ورش
داهیون : ا.ت .... غلط .... خوردم .... لطفا بس کن الان ... مهمون ها میان ( نفس نفس)
ا.ت : به کل یادم رفته بود که مهمون داریم داهیون رو ول کردم و رفتم آماده بشم
نمیخواستم زیاده روی کنم
پس یه لباس یکم باز پوشیدم و آرایش لایت کردم موهام رو باز گزاشتم عطر زدم و آماده شدم و رفتم پایین همه بوده داهیون و هانول اومدن سمتم و گفتن چقدر خوشگلی من هم ازشون تشکر کردم خودشون هم لباساشون یکم باز بود و همون طور که گفتم باهم برنامه ریزی کردیم تا ببینیم ری اکشن بابا بزرگ چیه ولی من حس خوبی نداشتم
بابا بزرگ رفته بود تا با خانواده اونا بیاد برای همین هنوز من رو ندیده بود
یونا هم از اون ور یه لباس به شدط باز پوشیده بود
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم فکر میکردم که همین کارو انجام بده دختره هرzه
داشتیم با بچه ها صحبت میکردم که یهو...
راهم رو کج کردم که برم که یهو با حرف بابام سر جام وایسادم
بابا: امشب خالت با شوهر و بچه هاش میاد اینجا
ا.ت ویو
چ..ی ...چی یعنی دوباره قراره من جونگ کوک رو ببینم اون پسری که سرد تر از زمستون هم هست واییییی نه
از یه طرف که خالم با دخترش میومد خوشحال بودم ولی از یه طرف ناراحت بودم که قراره اون جونگ کوک استقفرالله رو ببینم ناراحت بودم
رفتم اتاقم و یه دوش نیم ساعته گرفتم اومدم بیرون ساعت ۵ بود اونا ساعت هفت میومدن نمیدونم چرا آنقدر زود میخوان بیان خلاصه موهام رو خشک کردم و دم اسبی بستم دوست داشتم یه سارافون بپوشم ولی هانول گفت که میخواهیم لباس باز بپوشیم و میخوایم ری اکشن بابا بزرگ رو ببینم به من هم درخواست دادن ولی من رد کردم خیلی اصرار کردن و مجبور شدم قبول کنم
وسایل هارو آماده کردم رفتم آب بخورم
ا.ت ویو
داشتم آب میخوردم که یه نفر از پشت من رو ترسوند
داهیون: بووووو ( مثلا صدای ترسوندن )
ا.ت : اوهو اوهو ( سرفه )
داهیون : وایی ا.ت خوبی
ا.ت : آخه اوهو داهیون اوهو دهنت رو اوهو گاز بگیر این اوهو چه کاریه
داهیون : ادبت رو قربون بیا آب بخور ( خنده)
ا.ت : (بعد آب خوردن ) غلام ادبم
داهیون : بسه مثلا میخواستم بهت یه چیزی بگما(خنده)
داهیون : اممممم آها مامان بابای من و هانول هم امشب میان ( ذوق )
ا.ت : واقعا چه خوب ( ذوق )
داهیون : اره خیلی خوب شد.... وایسا ببینم ساعت چنده
ا.ت : اره برو ببین تا من دارم نارنگی میقولم
داهیون : جیییییغغغغغ ساعت ۶:۳۰ هست جیغغغغ
ویو ا.ت داشتم نارنگی میخورم که با صدای قشنگ داهیون نارنگی پرید تو گلوم
ا.ت : داهیون اوهو من تورو اوهو بگیرم اوهو جر وا جرت اوهو میکنم اوهو وایساااااااااا( آخرش رو بلند گفت )
داهیون هم پا به فرار گذاشت
ا.ت بدو داهیون بدو
ات ویو
رسیدیم
به جزیره آشپز خونه که من اون ورش بودم و داهیون اون ورش
داهیون : ا.ت .... غلط .... خوردم .... لطفا بس کن الان ... مهمون ها میان ( نفس نفس)
ا.ت : به کل یادم رفته بود که مهمون داریم داهیون رو ول کردم و رفتم آماده بشم
نمیخواستم زیاده روی کنم
پس یه لباس یکم باز پوشیدم و آرایش لایت کردم موهام رو باز گزاشتم عطر زدم و آماده شدم و رفتم پایین همه بوده داهیون و هانول اومدن سمتم و گفتن چقدر خوشگلی من هم ازشون تشکر کردم خودشون هم لباساشون یکم باز بود و همون طور که گفتم باهم برنامه ریزی کردیم تا ببینیم ری اکشن بابا بزرگ چیه ولی من حس خوبی نداشتم
بابا بزرگ رفته بود تا با خانواده اونا بیاد برای همین هنوز من رو ندیده بود
یونا هم از اون ور یه لباس به شدط باز پوشیده بود
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم فکر میکردم که همین کارو انجام بده دختره هرzه
داشتیم با بچه ها صحبت میکردم که یهو...
- ۳۹.۶k
- ۲۲ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط