Forbidden love①①
Forbidden love①①
شب توی خوابگاه دراز کشیده بودم و داشتم از خستگی و غرغر کردن به خودم تو خودم میپیچیدم که گوشیم زنگ خورد
روی صفحه افتاد: بابا
سریع دکمهی تماس رو زدم
ا/ت: جانم بابا
بابا: چطوری فندق بابا
لبخند نشست رو لبم
ا/ت: مرسی بابا خوبم خیلی دلم براتون تنگ شده
بابا: منم همینطور فرشته کوچولو کجایی
ا/ت: خوابگاهام
بابا: عزیز دل بابا میتونم یه چیزی ازت بخوام
ا/ت: تو جون بخواه بابا جانم
از دلتنگی خانوادهام بهخصوص بابا که همیشه با لقبهای کیوت صدام میکرد چشمام پر از اشک شد
بابا: فدات بشم این چه حرفیه خواستم بگم هفته دیگه شب جمعه وقت داری
ا/ت: برای چی باباجون
بابا: من و داداشت سرمون خیلی شلوغه دخترم درسته قول دادم تو کارهات دخالت نکنیم و تو هم هیچ سهمی از شرکت نخواهی ولی یه خواهشی دارم
ا/ت: بگید
بابا: شب جمعه...
ا/ت: خب؟
بابا: یه جشن خیلی بزرگ و باشکوهه سالگرد تأسیس هتلهای چانگ هست که توی همون شهری که تو درس میخونی برگزار میشه من رو هم دعوت کردن ولی کسی رو نداریم بفرستیم گفتم ببینم عشق باباش زحمتش رو میکشه بره یا نه؟
ا/ت: من؟
بابا: آره
ا/ت: بابا یعنی خودتون نمیتونید بیاید؟
بابا: نه عزیزدلم باید یکی از اعضای خانوادهمون حتماً حضور داشته باشه تو میتونی بری؟
ا/ت: چشم بابا فقط آدرس رو برام بفرستید
بابا: برات لباس هم سفارش دادم دخترم باید تو اون جمع بدرخشی راستی طبقه بالای همون هتل اتاقهایی رو آقای چانگ برای مهمونها رزرو کرده شب همونجا بمون
ا/ت: چشم
بابا: عزیزم من باید برم کاری نداری
ا/ت: نه مراقب خودت باش
بابا: پس خداحافظ
تلفن رو قطع کردم ولی استرس عجیبی افتاد تو جونم من تا حالا تو چنین مهمانیهای رسمی و کاری شرکت نکرده بودم
ا/ت: چیزی نیست ا/ت تو از پسش برمیای لازم نیست کار خاصی بکنی
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم تا خوابم برد
چند روز بعد
امروز دقیقاً روز مهمونی بود و تنها نکته مثبتش این بود که تا یک ماه و نیم دیگه یعنی حدود ۴۵ روز دیگه دانشگاه تعطیل بود
رینا: چته دختر رنگت پریده
ا/ت: نمیدونم استرس دارم
رینا: برای چی بابا نگران نباش
ا/ت: من اونجا هیشکی رو نمیشناسم
رینا: خب برو یه گوشه بشین برای خودت نوشیدنی بخور
ا/ت: همین کار رو میکنم
رینا: حالا کجا داری میری با این کیف و پلاستیکها
ا/ت: آرایشگاه
رینا: موفق باشی عزیزم حتماً بعدش برام عکس بفرست
ا/ت: باشه بای
زدم بیرون بستهای رو که لباس و کفش و کیف و اکسسوریها توش بود با خودم برداشتم و راه افتادم سمت آرایشگاه
سه ساعت بعد
کلافه و خسته ولی کاملاً آماده از آرایشگاه اومدم بیرون
لباسم رنگ آلبالویی شکیبی بود که از پایین تا زمین کشیده میشد آستینها و بالای سینهام مدل بازی داشت گردنبندی با یه سنگ درخشان همرنگ لباسم انداخته بودم کیفم خیلی کوچیک و شیک بود و کفشهای پاشنهبلندم تیپم رو کامل کرده بود
سریع تاکسی گرفتم و راه افتادم سمت تالار هتل
اگه میدونستم چه سرنوشتی جلوم سبز میشه تا صد سال سیاه هم پام رو اونجا نمیذاشتم
بعد از دو ساعت رسیدیم هتل کمی خارج شهر بود
پیاده شدم مردی کتوشلوارپوش جلو اومد فهمیدم از خدمه هتله
مرد: اجازه بدید راهنماییتون کنم خانم
ا/ت: ممنون لازم نیست دستم رو بگیرید خودم میام
مرد: چشم بفرمایید
دنبالش راه افتادم تا آقای چانگ رو دیدم
ا/ت: آقای چانگ درسته؟
چانگ برگشت و با تعجب نگاه کرد: بله شما؟
ا/ت: کیم ا/ت هستم دختر کیم ووجون
چانگ چهرهاش باز شد: وای ا/ت تویی؟ آخرین بار که دیدمت ۷ سالت بود ماشالله چقدر بزرگ و زیبا شدی دخترم
ا/ت: ممنون لطف دارید
چانگ: دخترم من باید برم به کارای مهمونها برسم خودت یه سر به میز پذیرایی بزن و سعی کن بهت خوش بگذره
ا/ت: حتماً ممنون
یکی از خدمه جلو اومد و کارتی رو داد دستم
خدمه: این کارت اتاق ۳۳۶ هست برای استراحت شما در نظر گرفته شده
ا/ت: آهان مرسی
خدمه: خواهش میکنم
رفتم یه گوشه روی صندلی نشستم و همینطور که به اطراف نگاه میکردم یک نفر با دو تا نوشیدنی اومد سمتم و یکی رو گرفت جلوی صورتم
صدا گفت: مایل هستید با هم یه نوشیدنی بخوریم؟
سر بلند کردم و خشکم زد
ا/ت: جئون جونگکوک!
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
شب توی خوابگاه دراز کشیده بودم و داشتم از خستگی و غرغر کردن به خودم تو خودم میپیچیدم که گوشیم زنگ خورد
روی صفحه افتاد: بابا
سریع دکمهی تماس رو زدم
ا/ت: جانم بابا
بابا: چطوری فندق بابا
لبخند نشست رو لبم
ا/ت: مرسی بابا خوبم خیلی دلم براتون تنگ شده
بابا: منم همینطور فرشته کوچولو کجایی
ا/ت: خوابگاهام
بابا: عزیز دل بابا میتونم یه چیزی ازت بخوام
ا/ت: تو جون بخواه بابا جانم
از دلتنگی خانوادهام بهخصوص بابا که همیشه با لقبهای کیوت صدام میکرد چشمام پر از اشک شد
بابا: فدات بشم این چه حرفیه خواستم بگم هفته دیگه شب جمعه وقت داری
ا/ت: برای چی باباجون
بابا: من و داداشت سرمون خیلی شلوغه دخترم درسته قول دادم تو کارهات دخالت نکنیم و تو هم هیچ سهمی از شرکت نخواهی ولی یه خواهشی دارم
ا/ت: بگید
بابا: شب جمعه...
ا/ت: خب؟
بابا: یه جشن خیلی بزرگ و باشکوهه سالگرد تأسیس هتلهای چانگ هست که توی همون شهری که تو درس میخونی برگزار میشه من رو هم دعوت کردن ولی کسی رو نداریم بفرستیم گفتم ببینم عشق باباش زحمتش رو میکشه بره یا نه؟
ا/ت: من؟
بابا: آره
ا/ت: بابا یعنی خودتون نمیتونید بیاید؟
بابا: نه عزیزدلم باید یکی از اعضای خانوادهمون حتماً حضور داشته باشه تو میتونی بری؟
ا/ت: چشم بابا فقط آدرس رو برام بفرستید
بابا: برات لباس هم سفارش دادم دخترم باید تو اون جمع بدرخشی راستی طبقه بالای همون هتل اتاقهایی رو آقای چانگ برای مهمونها رزرو کرده شب همونجا بمون
ا/ت: چشم
بابا: عزیزم من باید برم کاری نداری
ا/ت: نه مراقب خودت باش
بابا: پس خداحافظ
تلفن رو قطع کردم ولی استرس عجیبی افتاد تو جونم من تا حالا تو چنین مهمانیهای رسمی و کاری شرکت نکرده بودم
ا/ت: چیزی نیست ا/ت تو از پسش برمیای لازم نیست کار خاصی بکنی
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم تا خوابم برد
چند روز بعد
امروز دقیقاً روز مهمونی بود و تنها نکته مثبتش این بود که تا یک ماه و نیم دیگه یعنی حدود ۴۵ روز دیگه دانشگاه تعطیل بود
رینا: چته دختر رنگت پریده
ا/ت: نمیدونم استرس دارم
رینا: برای چی بابا نگران نباش
ا/ت: من اونجا هیشکی رو نمیشناسم
رینا: خب برو یه گوشه بشین برای خودت نوشیدنی بخور
ا/ت: همین کار رو میکنم
رینا: حالا کجا داری میری با این کیف و پلاستیکها
ا/ت: آرایشگاه
رینا: موفق باشی عزیزم حتماً بعدش برام عکس بفرست
ا/ت: باشه بای
زدم بیرون بستهای رو که لباس و کفش و کیف و اکسسوریها توش بود با خودم برداشتم و راه افتادم سمت آرایشگاه
سه ساعت بعد
کلافه و خسته ولی کاملاً آماده از آرایشگاه اومدم بیرون
لباسم رنگ آلبالویی شکیبی بود که از پایین تا زمین کشیده میشد آستینها و بالای سینهام مدل بازی داشت گردنبندی با یه سنگ درخشان همرنگ لباسم انداخته بودم کیفم خیلی کوچیک و شیک بود و کفشهای پاشنهبلندم تیپم رو کامل کرده بود
سریع تاکسی گرفتم و راه افتادم سمت تالار هتل
اگه میدونستم چه سرنوشتی جلوم سبز میشه تا صد سال سیاه هم پام رو اونجا نمیذاشتم
بعد از دو ساعت رسیدیم هتل کمی خارج شهر بود
پیاده شدم مردی کتوشلوارپوش جلو اومد فهمیدم از خدمه هتله
مرد: اجازه بدید راهنماییتون کنم خانم
ا/ت: ممنون لازم نیست دستم رو بگیرید خودم میام
مرد: چشم بفرمایید
دنبالش راه افتادم تا آقای چانگ رو دیدم
ا/ت: آقای چانگ درسته؟
چانگ برگشت و با تعجب نگاه کرد: بله شما؟
ا/ت: کیم ا/ت هستم دختر کیم ووجون
چانگ چهرهاش باز شد: وای ا/ت تویی؟ آخرین بار که دیدمت ۷ سالت بود ماشالله چقدر بزرگ و زیبا شدی دخترم
ا/ت: ممنون لطف دارید
چانگ: دخترم من باید برم به کارای مهمونها برسم خودت یه سر به میز پذیرایی بزن و سعی کن بهت خوش بگذره
ا/ت: حتماً ممنون
یکی از خدمه جلو اومد و کارتی رو داد دستم
خدمه: این کارت اتاق ۳۳۶ هست برای استراحت شما در نظر گرفته شده
ا/ت: آهان مرسی
خدمه: خواهش میکنم
رفتم یه گوشه روی صندلی نشستم و همینطور که به اطراف نگاه میکردم یک نفر با دو تا نوشیدنی اومد سمتم و یکی رو گرفت جلوی صورتم
صدا گفت: مایل هستید با هم یه نوشیدنی بخوریم؟
سر بلند کردم و خشکم زد
ا/ت: جئون جونگکوک!
#کوک
#فیک
#سناریو
#بی_تی_اس
#رمان
- ۵۳۸
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط