{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
𝑷𝒂𝒓𝒕: 27
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

عمارت جونگ‌کوک | ساعت ۱۱ شب

جونگ‌کوک پشت میز کارش نشسته بود. پرونده‌ی حمله‌ی اخیر باز بود، اما نگاهش روی هیچ‌کدام از گزارش‌ها ثابت نمی‌موند.

پیام ناشناس هنوز توی ذهنش تکرار می‌شد.

«از اِوِلین بپرس پدرش بیست‌وپنج سال پیش چه چیزی رو پنهان کرده.»

پدر اِوِلین؟ آدرین موریس؟

جونگ‌کوک نمی‌فهمید چرا باید گذشته‌ی مردی که حتی شناخت چندانی ازش نداشت، به حمله‌ای که به خانه‌اش شده بود ارتباط پیدا کنه.

گوشی رو برداشت و با یکی از افراد مورداعتمادش تماس گرفت.

ـ درباره‌ی آدرین موریس هر اطلاعاتی می‌تونی پیدا کنی، می‌خوام. سوابق سفرهاش، ارتباطاتش، آدم‌هایی که باهاش در تماس بودن. همه‌چی.

مرد پشت خط پرسید:

ـ قربان، دلیل خاصی وجود داره؟

جونگ‌کوک نگاه سردی به پرونده انداخت.

ـ اگه دلیلش رو می‌دونستم، لازم نبود ازت بخوام تحقیق کنی.

تماس رو قطع کرد.

چند لحظه بعد، نگاهش به عکسی افتاد که یکی از افرادش از اتاق محل دریافت بسته‌ی مشکوک گرفته بود. هیچ سرنخ قابل‌استفاده‌ای وجود نداشت؛ نه اثر انگشت مشخصی، نه نشانی از فرستنده.

همه‌چیز حساب‌شده بود.

و جونگ‌کوک از آدم‌هایی که پشت سکوت پنهان می‌شدن، متنفر بود.

---

خانه‌ای در حومه‌ی شهر | همان ساعت

مردی میان‌سال مقابل پنجره ایستاده بود. باران آرامی به شیشه می‌خورد و نور چراغ خیابان، سایه‌ی صورتش رو روی دیوار انداخته بود.

گوشی روی میز لرزید.

ـ خبر رسید. جونگ‌کوک پیام رو دریافت کرده و داره درباره‌ی آدرین موریس تحقیق می‌کنه.

مرد سکوت کرد.

ـ همون‌طور که پیش‌بینی کرده بودید، قربان.

نگاهش به کشوی نیمه‌باز میز افتاد. پس از مکثی طولانی، کشو رو بیرون کشید و عکسی قدیمی از میان چند کاغذ بیرون آورد.

در عکس، دو مرد جوان کنار هم ایستاده بودن؛ یکی جئون سونگ‌هون بود و دیگری آدرین موریس.

دو مردی که لبخندشون از صمیمیتی قدیمی خبر می‌داد؛ صمیمیتی که هیچ‌کس نباید از وجودش باخبر می‌شد.

مرد انگشتش رو روی عکس کشید و اون رو برگردوند.

پشت عکس، با خطی قدیمی نوشته شده بود:

«بیست‌وپنج سال پیش؛ شبی که همه‌چیز تغییر کرد.»

مرد زیر لب گفت:

ـ جونگ‌کوک حتی نمی‌دونه پدرش چه گذشته‌ای داشته... چه برسه به اینکه بفهمه آدرین موریس چه نقشی توی اون گذشته داشته.

عکس رو داخل کشو گذاشت، اما پیش از بستن اون مکث کرد.

ـ تو می‌تونی تا ابد سکوت کنی، آدرین... اما دخترت بالاخره حقیقت رو پیدا می‌کنه.

کشو بسته شد.

و در تاریکی اتاق، رازی که بیست‌وپنج سال پنهان مونده بود، برای نخستین بار شروع به بیدار شدن کرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چقدر دارک شد🤣
دیدگاه ها (۵)

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۷ | رو‌به‌رومرد چند قدم جلو آمد.جونگ‌ک...

LESSON

چندپارتی جونگ کوک

ادامه ی پارت ۱۹۵

پارت پنجاه‌وپنجم | پایان ایانجئون جونگ‌کوکصدای شلیک هنوز توی...

P : 16

پارت سی‌وچهارم | شبِ شلوغپارک لارابالاخره جلوی یکی از معروف‌...

خــــورشــــــیــــد شـــبــــهــامــــ🌗ᴘᴀʀᴛ 47[راوی]جمعه با...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪ات با دست‌های لرزان پا...

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط