{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سی‌وچهارم | شبِ شلوغ

پارت سی‌وچهارم | شبِ شلوغ

پارک لارا

بالاخره جلوی یکی از معروف‌ترین بارهای شهر توقف کردیم.
همین که پیاده شدیم، شلوغی خیابون و صدای موسیقی از داخل بار به گوش می‌رسید.
جی‌هان که جلوتر از همه راه می‌رفت، یک‌دفعه ایستاد و برگشت سمت ما.
ـ بچه‌ها، اینجا شلوغه. جدی می‌گم، کنار هم راه برین.
دست میچا رو گرفت.

ـ مخصوصاً تو، از من دور نشو.

میچا خندید.

ـ مگه بچه‌ام؟

ـ تجربه نشون داده آره.

همه خندیدیم.

جی‌هان بعد به جونگ‌کوک نگاه کرد.

ـ کوک، تو دست لارا رو بگیر.

ابروهام بالا رفت.

ـ چی؟
جونگ‌کوک بدون حرف دستش رو به سمتم گرفت.

ـ بیا.

دستم رو گذاشتم توی دستش.

رُزا لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

ـ اووووه.

ـ رُزا، ساکت.

جی‌هان ادامه داد:

ـ لیام، تو هم دست خواهرت رو بگیر.

لیام با خنده دست رُزا رو گرفت.

بعد نگاهش افتاد به جانسو.

ـ تو هم کنارمون راه برو.

جانسو اخم کرد.

ـ یعنی چی؟ من دست کوک رو می‌گیرم.

قبل از اینکه کسی چیزی بگه، خودش رو به جونگ‌کوک نزدیک کرد و موقع رد شدن، شونه‌اش به لارا خورد.
لارا تعادلش رو از دست داد و به مردی که کنار مسیر ایستاده بود برخورد کرد.

مرد برگشت.
نگاهش برای چند لحظه روی لارا موند.

جونگ‌کوک همان لحظه لارا رو سمت خودش کشید.
نگاهش سرد شد.

ـ جانسو.

جانسو برگشت.
ـ چی؟

ـ کنارمون راه برو.

ـ ولی من—

ـ گفتم کنارمون.

لحنش آن‌قدر جدی بود که جانسو ساکت شد.

جونگ‌کوک نگاهی به لارا انداخت.

ـ خوبی؟

لارا سر تکون داد.

ـ آره.

ـ مطمئنی؟

ـ آره، چیزی نشد.

جونگ‌کوک دوباره نگاه کوتاهی به جانسو انداخت.

ـ دختر مردم یه اتفاقی براش بیفته، می‌خوایم به کی جواب بدیم؟

جانسو این بار چیزی نگفت.

داخل بار، همه دور یک میز نشستیم.

رُزا و لیام برای گرفتن نوشیدنی رفتن.

جونگ‌کوک کمی به سمتم خم شد.
ـ و تو...

ـ من؟

ـ زیاده‌روی نمی‌کنی. فهمیدی؟

خندیدم.
ـ چرا همه امشب منو بچه فرض کردن؟

ـ چون دفعه‌ی قبل دیدیم چه بلایی سرمون آوردین.

ـ اون تقصیر من نبود!
از اون طرف، جی‌هان هم دقیقاً همین حرف‌ها رو برای میچا تکرار می‌کرد.

ـ میچا، امشب آروم.

ـ باشه بابا.

ـ جدی می‌گم. آخر شب دوباره نیفتی رو دست ما.

میچا با خنده گفت:

ـ تو خیلی نگران منی.

جی‌هان لبخند زد.

ـ چون می‌دونم با چه کسی طرفم.

نوشیدنی‌ها رسید و کم‌کم فضای میز گرم شد.

موسیقی، خنده‌ها و شوخی‌ها باعث شده بود همه از حال‌وهوای سفر لذت ببرن.

چند ساعت بعد، لارا و میچا هم حسابی سرحال و شوخ شده بودن.
لارا وسط خنده سرش رو روی دستش گذاشت.

ـ من چرا انقدر خوشحالم؟

جونگ‌کوک با لبخند کمرنگی گفت:

ـ چون زیاد حرف زدی.

ـ من؟!

ـ آره.

ـ تو خیلی بدجنسی.

ـ تازه فهمیدی؟

رُزا از آن طرف میز خندید.

اما چند دقیقه بعد، همان مردی که بیرون به لارا برخورد کرده بود، دوباره از کنار میز رد شد.
این بار بیش از حد نزدیک شد.
جونگ‌کوک فوراً متوجه شد.
صندلی‌اش رو عقب کشید و نگاهش سرد شد.

لارا هنوز متوجه چیزی نشده بود.

جونگ‌کوک آرام اما محکم گفت:
ـ آقا.

مرد برگشت.

ـ بله؟

ـ مسیرت اون طرفه.

مرد چند ثانیه نگاهش کرد، اما وقتی جدیت جونگ‌کوک رو دید، بدون حرف برگشت و رفت.

لارا با تعجب بهش نگاه کرد.

ـ چی شد؟

جونگ‌کوک نشست.

ـ هیچی.

ـ پس چرا این‌قدر جدی شدی؟

نگاهش کرد.

ـ چون حواسم بهت هست.

لارا چند لحظه ساکت موند.

بعد لبخند کوچیکی زد.

ـ عجیبی.

ـ چرا؟

ـ نمی‌دونم...

شونه بالا انداخت.

ـ ولی عجیبی.

جونگ‌کوک لبخند خیلی محوی زد.

ـ تو هم همین‌طوری.
و این بار، لارا جوابش رو نداد؛ فقط لبخند زد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یه پارت دیگه میزارم
دیدگاه ها (۱)

پارت سی‌وپنجم | نکنه... پارک لارابالاخره بعد از چند ساعت، بچ...

نازم فالوشه.. 🎀@alex_2026

پارت سی‌وسوم | دور دورپارک لارافیلم تا آخر ادامه پیدا کرد.چر...

استایل بچها تو تولد جی هان تو پارت هفدهم. اسلاید دوم لارا. ا...

بیستم | مسافرت یهویی؟. پارک لارابعد از برگشتن از بالکن، دوبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط