🖤🥀 «معشوقهی مخفی»
🖤🥀 «معشوقهی مخفی»
𓆩 پــارت بیستوششم 𓆪
ات با دستهای لرزان پاکت را برداشت.
ـ «این اسم منه...»
جیمین فوراً گفت:
ـ «بازش نکن.»
ات نگاهش کرد.
ـ «چرا؟»
جیمین لحظهای سکوت کرد.
ـ «چون میترسم چیزی داخلش باشه که دیگه نتونم ازت محافظتت کنم.»
ات پاکت را باز کرد.
یک عکس قدیمی داخلش بود.
ات به عکس خیره شد.
دختری جوان کنار یک مرد ایستاده بود.
ات با ناباوری گفت:
ـ «این... مامانمه؟»
جیمین آرام جواب داد:
ـ «آره.»
ات عکس را برگرداند.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«از کسی که بهش اعتماد داری بپرس چرا تو رو پیدا کرد.»
ات آرام سرش را بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی جیمین افتاد.
𓆩 پــارت بیستوششم 𓆪
ات با دستهای لرزان پاکت را برداشت.
ـ «این اسم منه...»
جیمین فوراً گفت:
ـ «بازش نکن.»
ات نگاهش کرد.
ـ «چرا؟»
جیمین لحظهای سکوت کرد.
ـ «چون میترسم چیزی داخلش باشه که دیگه نتونم ازت محافظتت کنم.»
ات پاکت را باز کرد.
یک عکس قدیمی داخلش بود.
ات به عکس خیره شد.
دختری جوان کنار یک مرد ایستاده بود.
ات با ناباوری گفت:
ـ «این... مامانمه؟»
جیمین آرام جواب داد:
ـ «آره.»
ات عکس را برگرداند.
پشت عکس فقط یک جمله نوشته شده بود:
«از کسی که بهش اعتماد داری بپرس چرا تو رو پیدا کرد.»
ات آرام سرش را بالا آورد.
نگاهش مستقیم روی جیمین افتاد.
- ۷۹
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط