part 5:owned by the psycho chef
بفرمایید پارت جدید با هیونجین لاسوو😝
لحظهای که فلیکس گفت «من باید این رو گزارش کنم»، سکوت سنگینی آشپزخانه رو گرفت.
هیونجین هیچی نگفت. فقط آروم، با قدمهایی کنترلشده، به سمت فلیکس حرکت کرد.
همانطور که نزدیک میشد، لبخندش شکل دیگری گرفت—نه دوستانه، نه حتی تحقیرآمیز.
بیشتر شبیه کسی بود که به شکارش رسیده.
هیونجین کنار فلیکس وایساد؛ خیلی نزدیکتر از چیزی که برای یک سراشپز و یک بازرس طبیعی باشه. فاصلهای که نفسهایشان میتوانست همدیگر را لمس کند.
فلیکس ناخودآگاه یک قدم عقب رفت… اما پشتش به میز کار خورد. دیگر جایی برای عقبنشینی نداشت.
هیونجین با لحنی آهسته و گرمی غیرقابلاعتماد گفت:
«چقدر جدی شدی، لی… این جدیتت یه جورایی… جذابه.»
فلیکس قورت داد.
لبهایش خشک شده بودند.
صدای قلبش خیلی بلندتر از صدای کلماتش به گوشش میرسید.
او زمزمه کرد:
«س.سرآشپز… لطفاً عقب.»
هیونجین سرش را کمی کج کرد.
توی چشمانش برق خطرناکی بود؛ برقی که میگفت این "نزدیکی" بخشی از بازجویی نیست—بلکه یه نوع بازی روانیست.
«چرا؟ ترسیدی؟»
جملهاش نرم بود… اما تهش مثل لبهی یک تیغ.
فلیکس سعی کرد نگاهش رو ثابت نگه داره، اما لرزش خفیف پلکهایش لو داد که نتونسته.
«من… فقط… این موقعیت مناسبی نیست.»
هیونجین آروم دستش را روی لبهی میز کنار فلیکس گذاشت، طوری که راه خروج را دقیقاً با بدنش سد کند.
نه لمس،
اما بدتر از لمس
محاصره.
با صدایی که انگار مستقیم روی پوست فلیکس مینشست، گفت:
«تو فکر میکنی این چیزیه که میتونی گزارشش کنی؟
یا مایلی ثابت کنم چقدر اشتباه فکر میکنی؟»
نفسِ فلیکس بند اومد.
این مرد داشت با او بازی میکرد
نه فقط به عنوان یک مظنون،
بلکه مثل یک حیوونی که باید ببینه چقدر مقاومت میکنه.
هیونجین آرومتر شد… و خطرناکتر.
«تو الان خیلی داری میلرزی، لی.
از من میترسی… یا از چیزهایی که پیدا کردی؟»
فلیکس نمیدونست چطوری جواب بده .
تنش فیزیکی و روانی در بدنش گره خورده بود.
صورتش از ترس گرم شده بود اما پاهایش سرد.
فقط تونست بگه:
«آ.آقای هوانگ، این کار… این رفتار… مناسب نیست.»
هیونجین لبخند کوچک و بیرحمانهای زد.
«تو هنوز فکر میکنی ما اینجا دنبال “مناسب” بودنیم؟»
سپس خیلی آهسته و عمدی، فاصله میانشان را حتی کمتر کرد.
فلیکس دیگه نتونست مستقیم نگاهش کنه.
نگاهش را به زمین دوخت.
انگار هر ثانیهای که میگذشت، جهان کوچکتر و هوا سنگینتر میشد.
هیونجین زیر گوشش گفت:
«اگر واقعاً اینقدر از من میترسی… پس بهتره کمتر کنجکاوی کنی، بازرس لی.»
_____________________________
#فنفیکشن #بیال #هیونلیکس #استریکیدز #چانگین
لحظهای که فلیکس گفت «من باید این رو گزارش کنم»، سکوت سنگینی آشپزخانه رو گرفت.
هیونجین هیچی نگفت. فقط آروم، با قدمهایی کنترلشده، به سمت فلیکس حرکت کرد.
همانطور که نزدیک میشد، لبخندش شکل دیگری گرفت—نه دوستانه، نه حتی تحقیرآمیز.
بیشتر شبیه کسی بود که به شکارش رسیده.
هیونجین کنار فلیکس وایساد؛ خیلی نزدیکتر از چیزی که برای یک سراشپز و یک بازرس طبیعی باشه. فاصلهای که نفسهایشان میتوانست همدیگر را لمس کند.
فلیکس ناخودآگاه یک قدم عقب رفت… اما پشتش به میز کار خورد. دیگر جایی برای عقبنشینی نداشت.
هیونجین با لحنی آهسته و گرمی غیرقابلاعتماد گفت:
«چقدر جدی شدی، لی… این جدیتت یه جورایی… جذابه.»
فلیکس قورت داد.
لبهایش خشک شده بودند.
صدای قلبش خیلی بلندتر از صدای کلماتش به گوشش میرسید.
او زمزمه کرد:
«س.سرآشپز… لطفاً عقب.»
هیونجین سرش را کمی کج کرد.
توی چشمانش برق خطرناکی بود؛ برقی که میگفت این "نزدیکی" بخشی از بازجویی نیست—بلکه یه نوع بازی روانیست.
«چرا؟ ترسیدی؟»
جملهاش نرم بود… اما تهش مثل لبهی یک تیغ.
فلیکس سعی کرد نگاهش رو ثابت نگه داره، اما لرزش خفیف پلکهایش لو داد که نتونسته.
«من… فقط… این موقعیت مناسبی نیست.»
هیونجین آروم دستش را روی لبهی میز کنار فلیکس گذاشت، طوری که راه خروج را دقیقاً با بدنش سد کند.
نه لمس،
اما بدتر از لمس
محاصره.
با صدایی که انگار مستقیم روی پوست فلیکس مینشست، گفت:
«تو فکر میکنی این چیزیه که میتونی گزارشش کنی؟
یا مایلی ثابت کنم چقدر اشتباه فکر میکنی؟»
نفسِ فلیکس بند اومد.
این مرد داشت با او بازی میکرد
نه فقط به عنوان یک مظنون،
بلکه مثل یک حیوونی که باید ببینه چقدر مقاومت میکنه.
هیونجین آرومتر شد… و خطرناکتر.
«تو الان خیلی داری میلرزی، لی.
از من میترسی… یا از چیزهایی که پیدا کردی؟»
فلیکس نمیدونست چطوری جواب بده .
تنش فیزیکی و روانی در بدنش گره خورده بود.
صورتش از ترس گرم شده بود اما پاهایش سرد.
فقط تونست بگه:
«آ.آقای هوانگ، این کار… این رفتار… مناسب نیست.»
هیونجین لبخند کوچک و بیرحمانهای زد.
«تو هنوز فکر میکنی ما اینجا دنبال “مناسب” بودنیم؟»
سپس خیلی آهسته و عمدی، فاصله میانشان را حتی کمتر کرد.
فلیکس دیگه نتونست مستقیم نگاهش کنه.
نگاهش را به زمین دوخت.
انگار هر ثانیهای که میگذشت، جهان کوچکتر و هوا سنگینتر میشد.
هیونجین زیر گوشش گفت:
«اگر واقعاً اینقدر از من میترسی… پس بهتره کمتر کنجکاوی کنی، بازرس لی.»
_____________________________
#فنفیکشن #بیال #هیونلیکس #استریکیدز #چانگین
- ۳۴۴
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط