⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
78
حدود نیم ساعت گذشت.
صدای قدمهایی روی سنگفرش باغ پیچید.
نینا سرش رو بلند نکرد.
فکر کرد یکی از خدمتکارهاست.
قدمها نزدیکتر شدن...
بعد متوقف شدن
چند ثانیه سکوت برقرار بود.
جیمین کنار نیمکت ایستاده بود.
نگاهش روی شونههای لرزون نینا موند.
آروم گفت:
«یونجی گفت اینجایی.»
نینا هیچ جوابی نداد.
فقط صورتش رو بیشتر برگردوند.
جیمین آهسته نشست؛ نه خیلی نزدیک، نه اونقدر دور که بیتفاوت به نظر برسه
چند لحظه فقط صدای برگها شنیده میشد.
بعد نینا، بدون اینکه نگاهش کنه، با صدایی گرفته گفت:
_«اگه اومدی دوباره بگی "نمیتونم"... لازم نیست.»
جیمین به روبهرو خیره شد.
_«نه...»
مکث کوتاهی کرد.
«فقط اومدم ببینم چیزی خوردی یا نه.»
نینا با چشمهای خیس نگاهش کرد.
با دلخوری گفت:
_«الان واقعاً فکر میکنی مشکل من غذا نخوردنه؟»
نسیم ، شاخههای بید رو تکون میداد.
چند برگ زرد روی آب حوض افتادن و دور شدن.
نینا هنوز به روبهرو خیره بود.
چشمهاش از گریه کمی قرمز شده بود.
جیمین سکوت رو شکست.
«از وقتی اومدی اینجا... هر وقت ناراحت شدی، سعی کردی جلوی بقیه اشکتو پنهان کنی.»
نینا با دلخوری خندید.
«که چی؟»
«هیچی.»
«نه، ادامه بده.»
جیمین نگاهش رو از آب حوض نگرفت.
«فقط... فکر میکنم نمیخوای کسی ضعفت رو ببینه.»
نینا بعد از چند ثانیه گفت:
«اشتباه فکر نمیکنی.»
باد دوباره وزید.
«مامانم همیشه میگفت هر وقت جلوی آدمای غریبه گریه کنی، بعضیا به جای اینکه دلداریت بدن، از اشکت سوءاستفاده میکنن.»
صداش آرومتر شد.
«برای همین... سعی میکنم جلوی کسی گریه نکنم.»
جیمین آهسته گفت:
«ولی امروز کردی.»
نینا این بار مستقیم نگاهش کرد.
_«چون دیگه خسته شدم.»
چند لحظه سکوت کرد.
«میدونی بدترین قسمتش چیه؟»
جیمین منتظر موند
_«اینکه کمکم دارم به این قلعه عادت میکنم...»
با ناراحتی لبخند زد.
«و از این بابت از خودم بدم میاد.»
حرفش بین درختها گم شد.
جیمین جواب داد:
«عادت کردن... خیانت نیست.»
نینا اخم کرد.
_«هست.»
«نه.»
«اگه یه روز از اینجا خوشم بیاد، یعنی دارم خونهمو فراموش میکنم.»
جیمین سرش رو به نشونهی مخالفت تکون داد.
«آدم میتونه به یه جای جدید عادت کنه... بدون اینکه جای قبلی رو فراموش کنه.»
نینا چیزی نگفت.
چند لحظه فقط به انعکاس آسمان توی آب نگاه کرد.
بعد ناگهان پرسید:
«اگه جای من بودی.... دور شده بودی، بدون اینکه بدونی خانوادهت کجان... چیکار میکردی؟»
این بار جیمین خیلی زود جواب نداد.
نگاهش روی یکی از برگهایی موند که روی آب شناور بود.
بعد آروم گفت:
78
حدود نیم ساعت گذشت.
صدای قدمهایی روی سنگفرش باغ پیچید.
نینا سرش رو بلند نکرد.
فکر کرد یکی از خدمتکارهاست.
قدمها نزدیکتر شدن...
بعد متوقف شدن
چند ثانیه سکوت برقرار بود.
جیمین کنار نیمکت ایستاده بود.
نگاهش روی شونههای لرزون نینا موند.
آروم گفت:
«یونجی گفت اینجایی.»
نینا هیچ جوابی نداد.
فقط صورتش رو بیشتر برگردوند.
جیمین آهسته نشست؛ نه خیلی نزدیک، نه اونقدر دور که بیتفاوت به نظر برسه
چند لحظه فقط صدای برگها شنیده میشد.
بعد نینا، بدون اینکه نگاهش کنه، با صدایی گرفته گفت:
_«اگه اومدی دوباره بگی "نمیتونم"... لازم نیست.»
جیمین به روبهرو خیره شد.
_«نه...»
مکث کوتاهی کرد.
«فقط اومدم ببینم چیزی خوردی یا نه.»
نینا با چشمهای خیس نگاهش کرد.
با دلخوری گفت:
_«الان واقعاً فکر میکنی مشکل من غذا نخوردنه؟»
نسیم ، شاخههای بید رو تکون میداد.
چند برگ زرد روی آب حوض افتادن و دور شدن.
نینا هنوز به روبهرو خیره بود.
چشمهاش از گریه کمی قرمز شده بود.
جیمین سکوت رو شکست.
«از وقتی اومدی اینجا... هر وقت ناراحت شدی، سعی کردی جلوی بقیه اشکتو پنهان کنی.»
نینا با دلخوری خندید.
«که چی؟»
«هیچی.»
«نه، ادامه بده.»
جیمین نگاهش رو از آب حوض نگرفت.
«فقط... فکر میکنم نمیخوای کسی ضعفت رو ببینه.»
نینا بعد از چند ثانیه گفت:
«اشتباه فکر نمیکنی.»
باد دوباره وزید.
«مامانم همیشه میگفت هر وقت جلوی آدمای غریبه گریه کنی، بعضیا به جای اینکه دلداریت بدن، از اشکت سوءاستفاده میکنن.»
صداش آرومتر شد.
«برای همین... سعی میکنم جلوی کسی گریه نکنم.»
جیمین آهسته گفت:
«ولی امروز کردی.»
نینا این بار مستقیم نگاهش کرد.
_«چون دیگه خسته شدم.»
چند لحظه سکوت کرد.
«میدونی بدترین قسمتش چیه؟»
جیمین منتظر موند
_«اینکه کمکم دارم به این قلعه عادت میکنم...»
با ناراحتی لبخند زد.
«و از این بابت از خودم بدم میاد.»
حرفش بین درختها گم شد.
جیمین جواب داد:
«عادت کردن... خیانت نیست.»
نینا اخم کرد.
_«هست.»
«نه.»
«اگه یه روز از اینجا خوشم بیاد، یعنی دارم خونهمو فراموش میکنم.»
جیمین سرش رو به نشونهی مخالفت تکون داد.
«آدم میتونه به یه جای جدید عادت کنه... بدون اینکه جای قبلی رو فراموش کنه.»
نینا چیزی نگفت.
چند لحظه فقط به انعکاس آسمان توی آب نگاه کرد.
بعد ناگهان پرسید:
«اگه جای من بودی.... دور شده بودی، بدون اینکه بدونی خانوادهت کجان... چیکار میکردی؟»
این بار جیمین خیلی زود جواب نداد.
نگاهش روی یکی از برگهایی موند که روی آب شناور بود.
بعد آروم گفت:
- ۷۱۵
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط